Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers نی نی 35 - یادداشت های یک سمیرا
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 9 آذر‌ماه سال 1392

به نام خدا

چن وقتیه که نبودم..... یعنی بودم اما وقت نوشتن نداشتم.... پسرک نازم انقد بزرگ و شیطون شده ماشاالله که تا میام کامنت بزارم سریع کام رو ریست میکنه!...... حالا خدا رو شکر که بلاگ اسکای لحظه ای ذخیره میکنه..... تووو نی نی وبلاگ کلی نوشتم اما همش پرید..... برای پسرکم اومدم یه وب دیگه درست کردم تووو بلاگ اسکای..... یعنی سرعت عالی.....

توو این یه هفته حسابی رفتم تووو خط بو....ر...س.... خیلی باحاله... آدم هم میتونه ضرر کنه هم سود..... من با 500 تومن شروع کردم..... فعلا با حساب امروز حدود 55 تومن توو سود بودم!.... یعنی عالیهههههههههههههههه..... امروز به دلیل وجود مادرشوهر نتونستم کاری کنم....... 


چهارشنبه محمد و مه...و..ش اومدن خونمون شام......  کلی در مورد بوورس حرف زدیم.... محمد بهم پیشنهاد کار توو بورس رو داد.... بهم میگه بیا من بهت پول میدم تو برام خرید و فروش کن از هر 1 میلیون 6% برای تو!...... راستش فعلا قبول نکردم... چون خودم یک هفته است شروع کردم..... ترسیدم پول بنده خدا رو بدم بره... هر چند که میگه مهم نیس.... اما به نظر من خیلی هم مهمه!!!!..... اون از اون

پنج شنبه هم مادرشوهر و دو تا برادرشوهرا اومدن خونمون شام..... برادرشوهر بزرگه یه هفته از تهران اومده بود اینجا مادرشوهر دیگه کلا نشسته بود تووو خونه!!!..... راحت بودیمااااااااااااااااا

جمعه تا لنگ ظهر خواب بودیم..... بعدش هم ناهار خوردیم...... عمه اکرم اینا شام دعوت کرده بودن...... سر رفتن به اونجا با همسر کلی بحثم شد....... راستش فکر میکنم خود واقعیشو نشون داد...... یه آدم عصبی........... و خیلی بداخلاق!!!!

بهم گفت من از داییت خوشم نمیاد!.... اون خبرنگاره... هرچی میشه به مامانم میگه!.... منم گفتم الحمدالله تو از هیچکی خوشت نمیاد.... به یکی میگی خبرنگار...به یکی میگی فیلمبردار....به یکی میگی همینطوری ازش خوشم نمیاد و هزارتا چیز دیگه..... بعدشم گفتم من که نمیتونم جلوی داییم رو بگیرم بگم نزاره مامانت بره خونشون اما تو که میتونی جلوی مامانت رو بگیری.... بگی به چه حقی میره اونجا؟!؟!؟.... اصلا کیشون میشه که میره؟!؟!؟........ بعدشم گفت آره تو هر جا میگی من میام...... گفتم آره هرجا میریم بعدش میای کلی اخم میکنی به من....از دماغ آدم میاری...... بخاطر همین حاضر نمیشم جایی برم...... برگشت گفت آره ما که هیچ وقت خونه پیدامون نمیشه!!!!!!...... یه روز خونه آبجیتینا...یه روز خونه مامانت اینا...... گفتم خونه آبجیم اول مهر با رادین رفته بودیم..... تو که اصلا نیومدی.... موند آذر ماه دعوت کردش..... خونه مامانمم نرم کجا برم؟؟؟ گفتم خوبه حالا خونه مامان تو هم میریم!!!! .... گفت نخیر... تازه دو ماهه داریم میریم!!!.... منم برگشتم گفتم وقتی مامانت 24 ساعته خونه ماست ما بریم خونشونو ببینیم؟!؟!؟! بگو نیاد بزار ما هم بریم خونشون!!!

بعدشم مامانم اینا که تند تند نمیان!..... گفت من از رفت و آمد خوشم نمیاد!!!!!!!!!....... گفتم باشه.... من به خونوادم که سالی چن بار بیشتر نمیان میگم نیان...... فک و فامیلامونم که الحمدالله فقط عید به عید میان.... اونم میگم نیان..... از این به بعدم من و تو هم جدا جدا میریم اینور و اونور...... منو رادین میریم هرجا که دوست داشته باشیم.... تو هم هرجا خواستی میری!!!!!.... گفت آره اینطوری خیلی بهتره..... بهش گفتم تو هم دیگه حق نداری بیای خونه مامانم اینا..... برگشت گفت من از خدامه نیاممممممممم

خیلی ناراحت بودم ازش..... حاضر بودم وسط راه پیاده شم...... دیگه نزدیکای باغ آقاجون اینا نگه داشت و کلی اومد بوس بوسیم کرد!!!....... میگفت غلط کردم.... گریه نکن.... به کسی چیزی نگوووو..... کلی چیز میز گفت اما راستش نبخشیدمش..... میدونم به هرحال مجبورم ببخشمش....... من هیچ درآمدی ندارم متاسفانه.... و به خاطر همین بهش وابسته هستم...... کاش میتونستم کاری کنم...... کاش یه کار برام جووور شه..... خدایاااااااااااا بهت نیاز دارم

امروزم مونده ب.....ا.....ن....ک...... در صندوقشون شکسته.......

امروز صبح هم از ساعت 9:30 تا 10 مامان احمقش زنگمونو سوزوند بس که دستشو گذاشته بود روو زنگ..... اولش باز نکردم اما رفت و دوباره ساعت 10:10 اومد..... دیگه رادین هم بیدار بود....... ترسیدم سر و صداش بره بیرون...... باز کردم......

نمیدونم میتونم بهش چی بگم...... اما تووو راهرو وقتی هنوز در رو باز نکرده بودم بلند بلند میگفت الهی جیگرت بسوزه.... الهی خدا جوونتو بگیره دختر...... و همینطوری نفرین پشت نفرین....... وقتی در رو باز کردم با لبخند بهم میگه سلام سمیرا جان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اومد تووو اولش خیلی خووب بود اما چون رادین زیاد پیشش نرفت فکر کرد من بهش یاد دادم!!!!.... کلی نشست و چرت و پرت گفت........... به من میگه تو قدت بلنده برای چی ذوق میکنی؟!؟!؟ برای چی پوتین پاشنه دار گرفتی؟!؟؟ میخوای برسی به آسمون؟!؟!؟ گفتم دوس داشتم خب!!!!........ بدون پاشنه هاش خوشگل نبود..... بعد گفت تو ذوق چیو میکنی؟!؟؟! خیلی درآمد داری؟؟؟؟ پسرم میاره میخوری..... تو ذوق نداری که..... دختر من قدش خیلی کوتاه تر از توئه اما خونشو ببین.... یه عالمه چیز میز میخره همیشه..... همش پشت شوهرشه..... حاضره النگوهاشو بده شوهرش ماشین بخره!!!!(آبجیش میگه من عمرا بدم!!!! ) تو چرا نمیدی؟!؟!؟ منم گفتم با چهارتیکه طلا چه ماشینی میدن؟!؟!؟! الان همین ماشینمون هم به زور میتونیم نوش رو بخریم...... گفت اگه تو سر کار میرفتی میخریدی!!!!....... خیلی حرصم گرفته بود.... میگفت مامان تو بچه هاش قد بلندن! اما هیچ کاره اما من چی؟!؟!؟ بچه هام همه یه کاره ای شدن.... تو باید دست منو بوس کنی...... دیگه یه عالمه چرت و پرت میگفت...... خستم کرده بود.... میگفت پیش همکارای پسرم .... تو سرافکنده ای!!!.... زنای اونا همشون کار میکنن!!!(فقط یکیشون کار میکنه اونم پایان نامه مینویسه!).. همه منو دعوا میکنن که چرا تو رو برای اون گرفتم!!!!

پسرم از من راضی نیس چون تو زنشی..................

و هزاران حرف دیگه......

خسته ام...... کاش میشد به عقب برگشت... به خداوندی خدا قسم هیچ وقت ازدواج نمیکردم.........

کاش میتونستم برم سرکار................ کاش کار برای من کیمیا نمیشد 

خدایا

خسته ام از همه چی.....

دارم حرفام رو آماده میکنم که به مامانم اینا بگم دیگه خونمون نیان

خدایا کمکم کن

کد آهنگ