Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers نی نی 4 - یادداشت های یک سمیرا
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 24 آبان‌ماه سال 1391

به نام خدا 

بالاخره تونستم کمی تند تند بیام 

اول از همه از خاطره جوون تشکر میکنم که تنهام نزاشت توو این مدت 

همچنین سمیرا جان .. و البته بقیه دوستای مهربونم

مرسی که به فکرم هستین  

 

از این روزا بگم 

یک شنبه خونه مامان اینا بودم......یهو حرف ختنه کردن افتاد...... همه گفتن نی نی رو زود ببرین راحت شه!..... منو همسری هم توو یه حرکت انتحاری زنگ زدیم و وقت گرفتیم 

البته من از دو هفته قبلش همش کابوسشو داشتم 

انقد حالم بد بود که نگوووووو 

روز دوشنبه که نی نی سه ماه و سه هفته و یک روزه بود ساعت ۴:۱۵ بردیمش مطب.... داداش و مامان هم اومدن...... وای انقد حالم بد بود که داشتم بالا میوردم...... خیلی شرایط بدی بود..... 

یه پسربچه قبل ما رفته بود..... پسره حدودا ۳ ساله اینا بود..... انقد داد زد و گریه کرد که دلم ریش شدش...... از یه دهات آورده بودنش..... انقد به زبون محلی فحش میداد و ناله میکرد ..... حدود ۱۵ طول کشید..... بعدشم که نی نی گوگولی منو بردن...... فداش بشم..... همچین مظلوم نیگام میکرد که دلم کباب میشد..... رفتن داخل اتاق همانا و گریه سردادنش همان..... انقد گریه زاری کرد .... دیگه از حال داشت میرفت بس که گریه کرد..... منم این طرف داشتم میمردم...... خیلی خیلی بد بود...... واقعا اونایی که چن تا پسر دارن چیکار میکنن...... احساس میکردم بند بند وجودم از هم کنده میشد...... داداش هی سر به سرم میزاشت اما فایده ای نداشت..... داشتم تلف میشدم انگار...... 

بالاخره بعد ۱۰ مین که فکر کنم اندازه چن روز برای من بود طول کشید...... پسرم همچین به مامانم چسبیده بود و چشم ازش برنمیداشت که آدم رو آتیش میزد..... با نگاهش التماس میکرد......   

داداش رفت و ماشین رو آورد جلوی در مطب...... تووو طول راه فقط به مامان چسبیده بود...... 

تا رسیدیم خونه که دیگه یه عالمه گریه کرد..... این دفعه به من چسبیده بود...... یه عالمه اشک از چشماش میومد...... دلم آتیش میگرفت به خدا 

تا ساعت ۹ همینجوری بی حال بودش.... بعدش خوابید...... بعد شام هم همسری رفت خونه خودمون....... 

بدترین شبم بود..... انقد تووو خواب و بیداری ناله و گریه میکرد 

بنده خدا مامان انقد خسته شد بس که زحمت منو کشید..... ایشاالله بتونم جبران کنم براش 

دیروز هم کمی حالش بهتر بود..... باز پسر خنده روی من به ما میخندید و برامون بازی میکرد.... اما خب واقعا اذیت میشه 

به نظر من که باید بعد ۴۰ روزگی باید ختنه شه..... الان همش میخواد قل بخوره اما دردش میاد و گریه میکنه...... یا میخواد بلند شه اما دردش میاد...... خلاصه شرایط خوبی نیست 

کاش زودی خووب بشه 

دیشب آجی اینا اومدن...... یه ساعت نشستن و رفتن...... اما همسری نیومد!!!!..... فقط به یه زنگ زدن بسنده کرد!!!! 

نمیدونم این اخلاقاشو چیکار کنم..... وقتی از هم دوور میشیم یه جوری میشه...... البته با مسیج یه عالمه حرف میزنه اما در کل اونطور که دوس دارم نمیکنه...... 

جای اینکه از مامان اینا تشکر کنه بخاطر کاراشون اما انگار ارثشو طلب داره...... هیچیه هیچی نمیگه......  

گاهی وقتا خسته میشم از کاراش..... خونوادم چه گناهی کردن 

خدایا خودت بهم نیرو و توان بده  

دیشب یه خواب عجیبی دیدم...... خواب دیدم که رووح از تنم جدا شد..... با صدای یکی رووح به تنم برگشت وگرنه فکر کنم میرفتم برای همیشه...... وقتی با هول چشمامو باز کردم دیدم رادین داره نیگام میکنه........ میدونم خدا بهم یه فرصت دوباره داد...... اونم شاید بخاطر رادین...... خدایا خودت کمکم کن..... ممنون که دوباره فرصت زندگی کردن بهم رو دادی....... 

صبح که بیدار شدم دیدم مامان داره گریه میکنه...... گفتم چیزی شده؟!؟! گفت آره..... پسر همسایه که یه جوون ۲۵-۲۶ساله بود و خیلی خیلی مودب بود دیشب مرده...... وای انقد ناراحت شدم براش...... خدا انشاالله بیامرزدش...... و به خونوادش صبر عطا کنه......

برم به پسملی سر بزنم.....  

بازم میام 

فعلا

کد آهنگ