
به نام خدا
این روزا خیلی خیلی دلم میخواد برگردم به وب نوشتن..... برگردم و خاطراتمو مرور کنم...... تا بنویسم برای بچه هامون...... تا وقتی بچه هامون بزرگ شدن بدونن چیا به ما گذشته
راستش زندگی منو همسری خیلی بالا و پایین داره...... البته رابطمون شکر خدا با هم خیلی خیلی خوبه..... اما گاهی وقتا فشارایی که مامانش بهمون وارد میکنه خیلی خیلی بیشتره...
حدود دو هفته پیش بود که همسری مریض شدش.... آنفولانزا گرفته بود...... یه چن روزی درگیر و داد این بودم که خوب بشه... دیگه انقد سوپ خورده بودیم که نا نداشتیم غذا بخوریم!.... ایشون خوب نشده من مریض شدم...... اونم در حد خیلی خیلی بدی...... وقتی همسری مریض بود مامانم بنده خدا همش براش سوپ میپخت و میورد.... چقد حالش رو میپرسید!!!! اما وقتی من مریض شدم خونواده با فهم همسری اصلا انگار و نه انگار!!!!! البته شکایتی نیس!!! نفهم تشریف دارن!!!!...... دیگه من نتونستم توو خونه خودمون بمونم... رفتم خونه مامانم اینا..... حدود دو شب اونجا بودم..... وای که چقد مزه میده آدم پیش مامانش بخوابه..... اینکه باباش بیاد و با نگرانی حالش رو بپرسه........ یا داداشت بیاد و با غرور خاصش با نگرانی نگات کنه و بگه چرا چیزی نمیخوری!!!! چرا مریض شدی!!! واقعا خونواده یه نعمت خیلی خیلی بزرگه..... خدایا واقعا شاکرم.....
توو این مدت همسری یه بار خونه مامانش اینا ناهار رفتش..... اونا با اینکه فهمیدن من مریض هستم! اما حتی یه مسیج خالی نفرستادن که بگن اگه مردی بیایم ببریمت!!!! اما بازم بیخیال شدم...... آدمای نفهمین!!! تقصیر ندارن!! البته به ما میرسه نفهم هستن!!!
خلاصه برای شب یلدا اومدم خونه خودمون تا مامان اینا برامون چله بیارن!!!.... ظهر بود و همسری تازه اومده بود!.... داشتیم ناهار میخوردیم...... در رو زدن!!! من رفتم در رو باز کردم.... دیدم عفریته میباشد!!!!..... بهش سلام دادم و اونم انگار که کر تشریف دارن!!!!....... اومد و پسرش رو محکم صدا میزد و یه جاااااااااان خیلی خیلی بد بهش میجسبوند!!!!!!
یکمی نشست و رفت........ منم باز به پای حماقتش گذاشتم......
فردا یا پس فردای شب چله بود که اومد!!!! شروع کرد به حرفای مزخرف!!!!! منم بازم سکوت کردم!!!..... راستش دیگه یاد گرفتم حرفاش رو گوش نمیدم!!!!!..... وسطای حرف زدنش همش میگفت چی میگفتم؟!!؟!؟ و منم میگفتم فراموش کردم!!!!! نمیدونم!!!.... باز دوباره خودش شروع میکرد!!!!!....... آدم هفت خطیه!!!!..... فکر نمیکنم توو دنیا لنگه داشته باشه!!!!!....... البته به غیر از پسر بزرگه و دختر کوچیکش!!! که اینا تحصیلکرده مامانشون هستن!!!!! یعنی رفتاراشون دقیقا مثله مادره هستش!!!!!
خلاصه از اون روز عفریته بودنش عود کرده!!! (سند خونشون به اسم همسری هستش..... چون همسری میخواس وام بگیره!!!!...... ) مامانش اون روز رفته محضرخونه ای که دو سال پیش سند رو به اسم همسری زده!! اونجا یه عالمه عفریته گری کرده!!!! بعد از اونجا هم زنگ زدن محل کار همسری که بیا مامانت رو تحویل بگیر!!!! همسری هم شانسی رفته بود شهرداری دنبال سند خونه خودمون!!!!! عفریته باز دست از پا دراز تر برمیگرده خونشون!!!!! عصرش زهره(خواهر شوهر کوچیکه) اومد جلو در خونمون.... بهم گفت سمیرا مامانم زنگ زده به خالم!!!! خالم گفته اگه سمیراینا از این خونه کوچ کنن من دعا میگیرم براشون تا طلاق بگیرن!!!! به همین راحتی!!!! منو خنده گرفت... گفتم باشه!!!! هرطور راحتن!!!!!
خلاصه فرداش عفریته باز رفته بود محضر و یه عالمه داد و بیداد کرده بود!!!(من نمیدونم محضردار بدبخت چه گناهی کرده!!!)......از اونجا هم مستقیم رفته بود محل کار همسری و یه عالمه بد و بیراه بهش گفته بود!!!!!...... همسری دیروز خیلی ناراحت بود...... حالا قراره ما خونه خودمون رو به اسم عفریته بزنیم!!!! بعدش خونه خودشون برای ما بشه!!!!!! و ما از اینجا اگه خدا بخواد بریم!!!!...... همسری از دیروز همش با حسرت خونه رو نیگا میکنه و میگه حیفه کابینت ها!!! حیفه اتاق ها!!! حیفه فلان جا!!!!!! و کلی افسوس پولایی رو میخوره که خرج خونه کردیم!!! منم بهش گفتم حیفه ما!!!!!! بیخیال خونه..... تن جفتمون سالمه...... اصلا میریم مستاجر میشینیم بعدنا یه خونه میگیریم!!!!...... عجله ای نداریم که!!!!...... همسری خوشحال میشه از اینکه من دلداریش میدم!!!..... و من ناراحت میشم وقتی میبینم همسری انقد ناراحته!!!!
برامون دعا کنید تا از اینجا بریممممممممممممم
دلم یه مسافرت میخواد..... دلم شمال رو میخواد..... نه نه مشهد رو هم میخواد......
به زودی آدرس وب عفریته رو میزارم
ببخشید که کامنت ها تایید نمیشه...... میخوام جواب بدم بهشون اما سر فرصت و با حوصله فراوون
بوسسسسسس





