Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers یادداشت های یک سمیرا
X
تبلیغات
سه‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1393

به نام خدا 

تووو یه روز قشنگ و بارونی در حال نوشتن هستم..... چقد این حس قشنگیه! اوه... چقد صدای بارون لذت بخشه... خدایا شکرت 

یه مدتی نبودم 

عیدها به سرعت سپری شدن و من نتونستم چیزه زیادی ازشون به خاطر بسپارم 

روز یک شنبه هفته پیش تصمیم گرفتیم بریم مسافرت! دو تا گزینه داشتیم.... اصفهان و بانه! 

خوب هوا شناسی رو اول چک کردم... دیدم هوای بانه کمی سرد هستش به نسبت شهرمون.... و قراره سردتر هم بشه.... قرار بود البته بریم بانه برای خرید تی وی... چون پسرک تی وی رو خراب کرده و نصفه نیمه نشون میده...... جوری که خودشم راغب نیس تی وی ببینه! 

قیمت هتل ها رو هم چک کرده بودم برای اصفهان دیدم خیلی گرون بودن! یعنی با صرفه جویی که ما پیش گرفتیم اصلا جور در نمیومد! 

خلاصه صبح دوشنبه ساعت ۶ بیدار شدیم و وسیله هامون رو گذاشتیم توو ماشین! به هوای بانه!.... اما همسر اعلام کرد که بانه رو دم عید میریم! الان سرده(ما چون خودمون از آخرای شهریور دیگه رسما بخاری روشن کردیم... همسر معتقد بود اونجا کمی دماش از اینجا سردتر هستش... پس ممکنه پسر نازمون سرما بخوره) خلاصه پیش به سوی اصفهان..... 

خیلی بچه بودم رفته بودم.... اونم چن بار! و البته توو بزرگی هم از شهر قشنگش رد شده بودیم و قسمت نشده بود برم تجدید خاطره کنم 

خلاصه رفتیم...... نصف بیشتر رو من رانندگی کردم.... راستش پیش همسر اعتراف نکردم اما خودمونیم! از کامیون ها به شدت میترسیدم! وقتی تووو راه خیلی تنگ و سربالایی و پیچ دار ماشینشون رو میچسبوندن به ماشین ما من سکته می کردم اما صدام در نمیومد.... وقتی کامیونی ها بهم بوق میزدن قلبم از جا در میومد اما صدام در نمیومد! وقتی بارشون خیلی زیاد بود و به من راه نمیدادن من با تمام وجودم میترسیدم اما بازم به روی خودم نمیوردم! و همچنان ازشون با سرعت سبقت میگرفتم!!!! و گاهی راه نمیدادم!!! نه که بدجنس باشم ! نه!!! فقط به این خاطر که سبقت گرفتن ازشون سخت بود بعدا! 

بگذریم رسیدیم اصفهان..... وای خدای من!.... کلی کاپشن برداشته بودیم..... به اضافه لباس کاموا!!!! خیلی خنده دار بود!!! هوا به قدری گرم بود که همسر سرمایی من میگفت کاش آستین کوتاه میوردم!!!! 

یه هتل مناسب تقریبا پیدا کردیم..... هیچ امکانات خاصی نداشت! فقط به میدون امام و سی و سه پل نزدیک بود!! همین... اما خدا تومن پول گرفت!!!  

بعد پیدا کردن هتل رفتیم سمت پل خواجو!..... پسرک وا نمیستاد! میگفت بریم پایین..... فکر میکنم حدود ۲ بود رسیدیم اصفهان و تا بریم پل خواجو ساعت شده بود ۴.... قبل ما فکر میکنم مراسم بود.... چون نخل و شتر بودش.... و کلی گل! 

پسری میگفت بریم پیش شتر..... میرفتیم هم میترسید!!! خلاصه به زور چن تا عکس انداختیم حداقل بزرگ شد بتونیم بهش بگیم باباجون ما چقد پدر مادر خوبی بودیم برات! تورو اصفهان بردیم!!!(خنده شیطانی)... دور از شوخی پسرک اصلا دوس نداشت چیزای باستانی ببینه!!! 

از اونجا رفتیم میدون نقش جهان.... به شدت گریه میکرد!!!!..... جوریکه همسر حتی نفهمیده بود اونجا که رفتیم سه تا آثار تاریخی بود!!! همش میگفت عالی قاپو نرفتیم!!!!! مسجد امام نرفیتم!!!! میگفت منو بردید تووو میدون امام فقط کالسکه دیدم!!!!! 

رادین هم ذوق میکرد از دیدن اسب ها..... اما تا میرفتیم نزدیکشون جیغ جیغ میکرد 

از اونجا رفتیم سی و سه پل.... همسر میگه ما که قبلا اینجا اومده بودیم!!!!(پل خواجو!!!! منظورش بود)... میگم نه ... اینجا نبود.... میگه باور کن همین بود!!!... نگاه کن ببین همون جوریه..... بعدش تووو پارک کنار پل نشستیم و جای همه خالی کلی میوه خوردیم!!!! 

بعدم رفتیم و خوابیدیم! 

فردا صبحش رفتیم چهل ستون(ما نمیدونستیم چهل ستون و هشت بهشت نزدیک هم هستن... هرکدومو توو زمان متفاوتی رفتیم)....خیلی قشنگ بود... اصفهان هم که تقریبا مسافر ایرانی خیلی کم داشت.... همش خارجی بودن..... کلی با خارجی ها گشتیم!!! به ما راهنما نمیدادن و به اونا میدادن... ما هم کنار اونا وامیستادیم و فیض میبردیم!!!! 

پسرک چهل ستون رو دوس نداشت! میگفت بریم توو استخر بازی کنیم!.... خارجی ها همشون ادای رادین رو در میوردن! میگفتن baby say: wang wang wang! 

دیگه کلی گشتیم و بعدش رفتیم منارجنبان.... با یه گروه خارجی همش یه جا میرفتیم.... دیگه تا ما رو میدیدن میگفتن hi و یه لبخند ملیح تحویلمون میدادن 

از اونجا هم رفتیم پارک پرندگان...... راستش اصلا حواسم نبود پرنده ها بازن و توو قفس نیستن..... 

همینطوری سرخوش برای خودم میرفتم که یهو دیدم یه طاووس پشت سرم داره میاد.... دیگه انقد جیغ جیغ کردم که نگوووو 

اونجا هم یه عالمه عرب بود..... دیگه پسرک کلی ذوق زده شده بود 

از اونجا هم رفتیم کلیسا وانک..... تووو خیابون یه عالمه گشتیم تا پیداش کردیم!!! نگو با همسر صدبار از  کنارش رد شده بودیم!!! اما فکر نمیکردیم اونجا باشه.... دیگه دوباره دوس خارجی هامون رو پیدا کردیم..... رفتیم به سمت کلیسا..... خارجی ها رفتن سمت مجسمه حضرت مریم(فکر کنم همین بود)... و کلی ادای احترام کردن!!!! و ما همینطوری رفتیم تووو!!! 

به همسر میگم مسئول های اینجا ارمنی هستن! میگه نه!!! رفتیم دیدیم دارن با هم ارمنی حرف میزنن!.... توی کلیسا همه ساکت بودن.... اوونوقت ما بلند بلند داشتیم با هم حرف میزدیم و رادین رو صدا میکردیم.... همه با احترام نیگا میکردن و برخوردشون با اونجا مثل برخورد ما با امامزاده بود!!! از اونجا هم رفتیم سمت موزه..... اما پسرک نزاشت حتی درست حسابی ببینیم...... بعدش اومدیم بیرون..... و پسرک مشغول بازی با گربه شد...... کمی نشستیم.... به همسر میگم اینجا چقد آرامش بخشه.... آدم احساس میکنه سبک میشه..... دقیقا حسی که توووی مسجد یا امامزاده به آدم دست میده.... برگشته میگه نکنه میخوای مسیحی بشی روووت نمیشه بگی... داری الکی تعریف میکنی؟!؟!؟ 

تووو کلیسا مدام صدای زنگ کلیساهای دیگه میومد...... دقیقا شبیه فیلم ها.... اما خوب فکر میکنم ورود آدم های غریبه به اونجا ممنوع باشه 

از اونجا رفتیم هشت بهشت و ناهار خوردیم..... بعدش رفتیم گز خریدیم و همسر دوتا کفش خیلی خوشگل خرید و رادین گریه کرد و به خرید برای من نرسیدیم.... رفتیم یه خونه اجاره کردیم ..... 

صبح بعد صبحونه راه افتادیم به سمت کاشان...... 

وای که چقد گرم بود.... انگار جهنم بود....... ظهر رسیدیم کاشان....  رفتیم خونه طباطبایی و خونه نمیدونم چی(یادم رفته) ... خونه طباطبایی عالی بود............ یعنی انقد خوشم اومد به همسر میگم برای منم این مدلی خونه درست کن.... همسر میگه بزار تاجر فرش بشم!!!!!! 

دلم نمیومد بریم...... انقد که خوشگل بود...... 

از اونجا رفتیم باغ فین(رادین گریه کرد نرفتیم حموم)..... باز صدهزار مرتبه باغ فین بهتر بود.... هواش خنک بود..... اما خود کاشان انقد گرم بود که من شدیدا گرما زده شدم!!!!! 

تووو کل باغ پسرک خوابید.... موقع رفتن بیدار شد...... رفتیم ناهار خوردیم و پیش به سوی قم! 

انقد هوا گرم بود که نگووو..... پسرک هم بی طاقت شده بود.... از کمربندی اومدیم و نتونستیم بریم قم زیارت.... خیلی دلم میخواست اما دیر بود و به قولی دعوت نشده بودم که برم...... 

رسیدیم ساوه و انار خریدیم...... 

بعدش پیش به سوی دیار عزیزمون....... هوا کم کم داشت خنک میشد...... همسر به شدت خسته بود.... چون نزاشته بود من رانندگی کنم .... من اصراری نداشتم...... 

خلاصه با خستگی اومدیم به سمت دیارمون..... هوا بارونی شده بود و حسابی خنک.... و تازه حال من داشت بهتر میشد..... انقد هوا خوب بود که دوس داشتم برم بیرون... اما انقد هم هوا سرد بود که نمیشد بیشتر از یه دقیقه شیشه رو پایین نگه داشت .... خدایا شکرت که منو تووو آب و هوای بیابونی نزاشتی بمونم!!! 

اومدیم خونه مامان اینا.... ساعت 9 بود..... شام رو خورده نخورده خوابمون برد..... 

فرداش هم سدنای عزیزم خواهرزاده قشنگ دنیا اومد....... ساعت 10:30 

انقد خوشگل و نازه.... چشم آخوی خاله سمیراس..... 

الهی قربونش بشم 

دیگه کلی سرمون شلوغ شد.... تا الان 

فعلا

چهارشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1393
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
چهارشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1393

به نام خدا

سلام

یه سلام با یه دوری سه ماهه!

هیچ دلیلی نداشتم برای آپ نکردن! اما فقط تنبلی باعث شد

خیلی حرفا داشتم و دارم برای گفتن اما تقصیر خودم بود که ننوشتم

تووو این مدت که گذشت کلی خبرهای خوبی برام داشت و کلی هم بد

خوبش این که داداش گلم نامزد کرد..... و من بالاخره به درجه خواهرشوهری نازل شدم!!

آجیم داره نی نی دار میشه.... یه دخمل خیلی خوشگل مثل عشقم ثنا

خواهرشوهرم داره نی نی دار میشه.... یه پسر ناز و قشنگ

دخترعموم داره نی نی دار میشه ..... هنوز معلوم نیس چیه

دختر سمان دنیا اومد..... یه دختر خیلی خیلی خوشگل کپیه سمان با تفاوت اینکه چشماش رنگیه مثل محیا

دختر سمیرای عزیزم هم دنیا اومد... دقیقا با دختر سمان توو یه روز... و صددر صد اونم یه دختر خیلی خوشگل مثل مامانش هستش

خاطره عزیزم هم نی نی دار میشه....... یه نی نی مهربون مثل خودش

و در کل امسال یه عالمه نی نی داریم برای بازی کردن

تووو این مدت یه آزمون استخدامی شرکت کردم و هنوزم منتظر جوابش هستم

خدا خودش بهم کمک کنه و از نتیجه اصلا خبر ندارم که چی میخواد بشه!

با پسرکم به شدت مشغولم

دوس دارم باهاش خیلی خیلی کار کنم..... و وقتی بزرگ شد شرمنده اش نشم(خدایا کمکم کن)

همسر عزیزم بالاخره دفاع کرد و فازغ التحصیل شد.....

مادرشوهر هم هنوزم مثل قبل هستش..... و درست بشو نیس البته بدتر میشه اما درست نمیشه!

دیگه حتی یه ذره هم برام مهم نیس....... درسته گاهی وقتی حرف میزنه لجم میگیره و دوس دارم بزنم دهنشو صاف کنم! اما بازم من خودمو کنترل میکنم! چون قرار نیس منم بشم مثل خودش! من یه سمیرا هستم! نه یه مادرشوهر پلید! یا یه عروس خبیث!

برادرشوهر بزرگه هم زن میخواد... از کرج!..... متاسفانه یا خوشبختانه اسمش سمیراس! و اینچنین کلیکسیون سمیرا تشکیل میدهیم!

باشد که دوتای دیگه هم سمیرا پیدا کنن و این مادرشوهر از منه سمیرا دست برداره و به سمیراهای دیگه بچسبه!بگو آمین!

این روزا خیلی بیکاریم میزنه به چشمم! و اینو اصلا دوس ندارم! گاهی میزنه به سرم که یه دختر کوچولو هم داشته باشیم بد نیس! اما سریع پشیمون میشم! حتی صدامم خودم نمیشنوم! سریع خفه اش میکنم..... دلم به حال پسرکم میسوزه... این طوری اونجوری که دوس دارم نمیتونم بهش برسم!... و دیگه اینکه باید حتما دنبال یه کار باشم....

میخوام برنامه نویسی تحت وب کار کنم! حداقلش اینه که میتونم توو خونه هم کار کنم...... دنبال یه کلاس خیلی خوووب میگردم 

دیگه اینکه

رابطمون کلا با دایی هام! و دو تا عمه هام ریخته بهم!.... اونم سر ارث! و این چنین همش در حال کش مکش هستیم!

مادرشوهر هم بالاخره تصمیم گرفته خباثت رو کنار بگذاره و خونه هامون رو پس بده تا ما بتونیم بفروشیمشون

کاش میشد از شر اون خونه ها خلاص شد تا مادرشوهر پشیمون نشده

دلم یه خونه تازه ساخت با بوی مخصوص خودش رو میخواد...... یه خونه بزرگ و قشنگ و ویلایی..... یه خونه 200 متری که باشه عالیه(آرزو بر جوانان عیب نیس)

کاش میشد برم سر کارررررررررررر

اوه چقد نالیدم!

از دوستای وبیم خبر ندارم زیاد! از علی آقا.... داداش حمید که اگه میخونه برام کامنت بزاره چون ایمیلم قفل شده و دیگه باز نمیشه....... از سمیرای عزیزم که متولد 69 بود و ساکن اصفهان..... شمارش هم دیگه جواب نمیده!

و خیلی های دیگه که الان یادم نمیاد

از همه مهم تر الناز بد............... الناز مگه اینکه نیام شهرتونننننننننننننننننننننننننننننننن

سعی میکنم که سریع بیام

خاطراتمو دارم از دست میدم!

خیلی پراکنده گویی شد

برام دعا کنید


یکشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1393

به نام خدا

ساحل نقره ای ... رامسر......

و اما

این روزا اتفاقای خاصی نیوفتاده.... همش تکرار روزای دیگه اس! البته نمیشه گفت کاملا تکراری! چون پسرک انقد روز به روز ماشاالله کارای خارق العاده ای انجام میده که آدم رو از روز مرگی خارج میکنه!

روزای خوبی رو گذروندیم خدا رو شکر.....

یه روز با همسر رفتیم مرکز استانمون برای خرید...... البته این دفعه فقط برای همسر خرید کردیم.... طفلی حتی عید هم چیزی نخریده بود!!!!

بعدش هم رفتیم خونه خواهرشوهر گرام..... بعد شام هم اومدیم سمت شهرمون

دو هفته ای هم مریض شده بودیم به شدت!!!!!

خدا هیچکس رو مریض نکنه! حتی سرماخوردگی!

تووو این دو هفته شایدم سه هفته! دمار از روزگارمون در اومد! خیلی سخت بود..... همسر از سرکار میومد دراز میکشید تا شب!!!!! پسرک هم از یه طرف! و البته و صدالبته خودم!!! یعنی رسما برای خودم وقتی نبود که حتی ناز کنم! از اینکه مریضم و بدنم درد میکنه! انقد که در حال پرستاری بودم.... واقعا سلامتی نعمت بزرگیه

گاهی روزا میریم باغ و اونجا جای همگی خالی کلی آلوچه میخوریم!......  و البته جدیدا توت سفید هم بهش اضافه شده....

پسرک هم عاشق آلوچه و توت!... البته گهگاهی هم توت فرنگی پیدا میشه! البته اگه مورچه ها و حشره ها سیر بشن و بزارن برای ما هم بمونه!!!

پسرک هم که عاشق باغ.... کیف میکنه وقتی میریم

وقتایی هم که باغ نیستیم میریم پارک!!!.... یا میریم پارک اصلی شهرمون یا یه پارک سمت خونمون هست از اونا که فقط تاب و سرسره داره!!! میریم اونجا...... پسملی هم که عاشق پارک

پارک اصلی خیلی خیلی بزرگه و پر از درخت......(ایشاالله عکسشو میزارم!!) اونجا با کالسکه میگردیم اما امان از روزی که یا آب ببینه یا جک و جووونور! دیگه رسما خودش رو از کالسکه میندازه پایین! و ما باید کالسکه خالی رو هول بدیم!

البته روزایی که بیرونیم صدالبته بستنی هم میخوریم!!!!! جای همگی خالی!

حتی با وجود سرماخوردگی من! باز هم بستنی میخوردم و همسر کلی دعوام میکرد!!! میگفت اینکارا رو میکنی که خوب نمیشیم!!!(خب شما نخورید والااااااااااااا!)

دیگه اینکه تولد همسری بودش....

کلی براش تدارک دیده بودم! اما در یه حرکت تصمیم گرفتم پولش رو نگه دارم!! و بعدنا بهش بدم! (حساب کرده بودم نزدیک 100 تومن میشد فقط شام خوردنمون!!!) منم خودم همه چیو تووو خونه براش آماده کردم..... کلی سورپرایز شد..... آهنگ تولدت مبارک گذاشتم.... همینکه از در اومد تووووو وقتی شنید از خوشحالی اشک تووو چشماش جمع شدش....

براش کیک موز درست کردم با 30 تا شمع کوچولو!!!!! پسرک کلی ذوق کرده بود!!! و همینطور مادر همسر فکش چسبیده بود زمین!!!! و همش میگفت خوش به حالت که بلدی کیک درست کنی!!!(ممنون شف طیبه عزیزم!)

دیگه کلی هم براش چیز میزایی که احتیاج داشت خریدم و کلی خوشحال شد!!!! کاش یه عالمه پول داشتم و براش خرج میکردم

دیگه کلی این روزا خوش خوشانمونه خدا رو شکر

سمان هم چن روز دیگه نی نی دار میشه(البته دومی)..... 

دیگه اینکه یه روز هم رفتیم خونه رضوانه اینا با مامان...... از مکه اومده بودن!(خوبه ویروس رو نگرفتیم!!!!)

همین.... این روزای من فقط اینطوری خلاصه میشه!!!!!! دور شهری! .... جاده وحشت رفتن!!!..... باغ رفتن..... پارک رفتن و زجرآورتر از همه خونه موندن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به زودی میام


شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393

به نام خدا

این چن وقت که نبودم یه مسافرت رفتیم.... جای همگی خالی.....

یه مسافرت چهار روزه به آمل......خیلی خیلی قشنگ بود و خوش گذشت

اینم از سفرنامه از وب رادین که اونجا نوشتم!


روز 26 فروردین از محل کار همسر اسممون در اومد برای آمل.... البته ما توو بابل فامیل داریم و همیشه مزاحمشون میشیم اما این دفعه دیگه اگه نمیرفتیم از دستمون در میومد... چون تا یک سال بعد نمیتونیم از سهمیه استفاده کنیم

باید 28 فروردین اونجا میشدیم...... 

هوا خیلی خوب بود....... صبح ساعت 7 راه افتادیم..... شهرها رو تند تند رد میکردیم..... پسرکم  یا خواب بود یا اینکه در حال خوردن و شیطنت......

برای ناهار الویه درست کرده بودم.......

قبل ناهار رفتیم نمک آبرود....... اولین بارم بود که میرفتم داخل محوطه اش....... چه جایی بود....... انگار بهشت بود واقعا.....

یه اشتباه محض که کردیم این بود که سوار تله کابین شدیم.... من یکی داشتم سکته میکردم... خیلی وحشتناک بود

حتی جرات نداشتم از مناظر اطرافم لذت ببرم!

پسری هم استرس منو میدید میچسبید به من..... انقد ترسیده بودم که نگووووووووووو

رسیدیم بالا و پسرکم کمی اذیت کرد... بعد نیم ساعت پا شدیم اومدیم.... دوباره کابوس سوار شدن به تله کابین!

باز برگشتنش بهتر بود!....... اما دلیل نمیشد که نترسم!

ناهار رفتیم ساحل رامسر...... ساحل نقره ای.... همون جایی که دوران عقدم اونجا بودیم......

یادش بخیر.......

ناهار رو خوردیم..... از شانس ما هرجا پا میزاشتیم اونجا طوفان میشد!!!

ساحل آرومه آروم بود.... تا ما رسیدیم کمی بادی شد.....

ناهار رو خوردیم همسری کمی خواست دراز بکشه انقد سردش شد که توو کمتر از 15 مین سوار ماشین شدیم!

البته پسرکم اونجا کمی رفت تووو آب.... چون آبش تمیز بود

از اونجا دیگه راه افتادیم به سمت آمل

رادین پشت ماشین خوابید

ساعت نزدیکای 6 بود رسیدیم آمل.....

راستش من خیلی از آمل رد شده بودم اما هیچ وقت به چشم یه گردشگر بهش نیگا نکرده بودم

شهر خیلی بزرگی بود

مغازه های شیکی داشت

از همه مهمتر خیابون کشیاش عالی بود! و پیاده روها بزرگ و پهن بود! و کاملا مناسب کالسکه بردن! 

دیگه رسیدیم خونه و رادین کمی شیطونی کرد

سریع شام خوردیم و همسر یه کوچول استراحت کرد و رفتیم پیاده روی

هوممممممممممممممممممم

بستنی هاش عالی بود....... هی بستنی میخریدیم و میخوردیم!!

دیگه ساعت 11:30 شب برگشتیم خونه و خوابیدیم.....

فرداش هم جمعه بود و رفتیم سمت محمود آباد.... 


هوا آفتابی آفتابی بود.... تا ما رسیدیم و کمی زیرانداز انداختیم لب ساحل و نشستیم! هوا به شدت طوفانی شد... اما این دفعه کمی آروم تر بود.... یعنی روندش انقد سریع نبود... فقط  1 ساعت تونستیم بشینیم!.... 

بعدشم که دیدیم هوا سرده و پسری هی نزدیک دریا میشد.... ترسیدیم سرما بخوره اومدیم پارک جنگلی شهر......


بعدش دیگه کلی خسته شدیم اومدیم سمت آمل...... ناهار رو خوردیم..... بعد ناهار هم میخواستیم بریم بابل.... اما فامیل گرام خونه نبودن..... ما هم رفتیم آمل گردی.... وای یه جنگل خیلی خیلی خوشگل داشت...... رفتیم اما چون پسرک خوابیده بود کمی گشتیم و دوباره برگشتیم و عصر با تجهیزات برگشتیم! انقد هم شلوغ بود.... جاده خیلی قشنگی داشت..... کلی میوه و چیپس و ماست موسیر برداشتیم و رفتیم..... خلاصه کلی بهت خوش گذشت..... 

شب هم بعد شام دوباره پیاده روی و بستنی و یام یام....... دیگه کلی خیابون رو گشتیم! جالب این بود که اکثر مغازه ها باز بودن!.... 

ساعت 12 بود برگشتیم... اونم که دیگه طوفان شد!!!!!! وگرنه همینطور ادامه میدادیم!!!!!!

شنبه هم بعد صبحونه رفتیم سمت بابلسر..... اشتباهی که کردیم این بود اول رفتیم بابل بعد رفتیم بابلسر.... از سمت محمودآباد میرفتیم نزدیکتر بود!

دیگه رفتیم و رسیدیم به ساحل تمیز بابلسر...... آقا ما رسیدن همان و طوفان در اومدن همان!!!!

مردم رفته بودن داخل آب داشتن شنا میکردن تا ما رسیدیم همه از آب در اومدن! چادرا رو باد میبرد!..... اصن انقد سرد بود که به رادین کاپشن+سوییشرت+سه تا بلوز دیگه پوشوندم+دوتا شلوار!

نمیدونم حکمت رسیدن ما با طوفان چی بود!!!! خدا اعلم!

دیگه دیدیم سرده.... رفتیم سمت ماشین..... جای دیدنی هم که نداشت!... شهر از اینور به اونور تموم میشد

رفتیم سمت بابل...... 

شهر بسیار زیبا! شاید چون من خیلی رفتم فکر میکنم بابل زیباست!!!!!

رفتیم یه پارک پیدا کردیم... اسمش گلستان بود یا همچین چیزی..... همسر رفت ناهار گرفت و بعدش رفتیم!..... همه نشسته بودن تووو پارک!!! هوا هم عالی!.... کلی چادر زده بودن! ما تا رفتیم از کنار استخر رد شدیم!(معلومه چی شد دیگه!!!) هوا شد طوفانی!!!!!..... ای بابا!..... به زور یه جا پیدا کردیم نشستیم (باد همه چیو میبرد!!!) بعد رادین پسر دید پارکه... بدو بدو رفت سمت وسیله ها..... اینطوری شد که اول همسر غذا خورد و من پسرک رو بازی دادم ... بعدش من غذا خوردم و همسر پسرک رو  بازی داد.... بعدشم که سه تایی کلی کیف کردیم!!!..... کلی بازی میکردیم.....

بعدش دیگه ساعت حدودای 4 اینا بود رفتیم سمت خونه فامیل گرام...... اولش کلی شهر رو گشتیم.... دوباره بستنی خوردیم!!!! شیرینی خریدیم و رفتیم..... خونشون رو یه مسیر رو اشتباه رفتیم..... مجبور شدیم 45 دقیقه تمام یه جاده خاکی رو بریم!(خونشون تووو یکی از روستاهای نزدیک بابل هستش)..... اما کلی شالی دیدیم.... کلی باغ پرتقال دیدیم!!!(دقیقا مثله ندیده ها!!).... بعدش رسیدیم خونشون......

کلی استقبال کردن..... 

دیگه اینکه آها اولین دندون سامیار(حدود یک ساله) در اومده بود....... و اونا براش دندون زری(به قول خودشون) گذاشته بودن! دندون زری اونا شامل اینا بود:::: شیرینی+نصف بربری + خوراک لوبیا و گوشت + باقلا ..... راستش اولش فکر کردم خوراک لوبیا میدن.... خوبه نگفتم بهشون.... بعدش گفتن مثلا دندونک هستش.....

راستش دندونک ما با اونا خیلی خیلی فرق میکنه!... برای ما خیلی خیلی مخلفات داره......

شام خوردیم و بعد شام رفتیم سمت آمل.... وسط راه دوباره همسری یادش افتاد که کتش رو جا گذاشته.... دوباره برگشتیم خونشون  و ... . آخرش ساعت 12 رسیدیم خونه!!!!

فرداش هم صبح زود که نه! حدود ساعت 9:30 راه افتادیم سمت شهرمون!


اینا سفرنامه بود!

اما اوضاع و احوال این روزای من

راستش بعد مسافرت توو کام تکونی (حذف فایل های اضافی) عکسای اون دختره رو پیدا کردم....

راستش به شدت اعصابم خورد شد.....

رابطشون رو تا حدودی فهمیدم تا چه حد بوده!(خیلی بد نبود اما باز هم!!!)

حتی فیلم ها هم بود! و حتی صداها!

خیلی سعی کردم به خودم مسلط باشم و شدم!

به همسر خیلی آروم گفتم! که لطفا عکسا رو پاک کن!!!!

اونم اصن نپرسید که چه عکسایی! سریع گفت چشم!!!!!!

راستش دختره از اون دخترهایی بوده که حسابی از همسر میکشیده! و شاید اصن همسر اینطور میخواسته!!!

مسیج های دختره تووو کام بود!(مسیج هایی که اون فرستاده بود) به زور یه نرم افزار پرتا.... ب..ل پیدا کردم و بازشون کردم!!!(با تشکر از برادر گوگل) خیلی ناراحت شدم

الان آرومم

الان همسر میاد

به زودی میام


جمعه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1393

به نام خدا

سال نوی همگی مبارک

بعد از مدت ها دوری بالاخره اومدم

البته دور نبودم اما حس نوشتن نداشتم... فقط دوست داشتم و دارم برای پسرم بنویسم

این روزا بسیار سریع سپری میشه

روزای اول عید که طبق معمول فقط گشتیم و گشتیم!

حتی دو تا توور درون استانی هم داشتیم!!!

خیلی خوب بود... هم از یه مکان خیلی تاریخی بازدید داشتیم

هم از سد و مزرعه و روستاهای اطراف شهر...

بسیار زیبا بود... جای همگی خالی

راستش تا چن وقت پیش این اطراف انقد سرد بود که هنوزم که هنوزه ما بخاری هامون رو برنداشتیم!!!!! و شبا چون سرد میشه روشن میکنیم!

دیگه اینکه خونه مادر همسر رفتیم برای بازدید عید..... و ایشون هم اومدن

بیخیال قهر و قیافه شدم..... والا..... نگاه کردم دیدم جای اخمم روی صورتم یواش یواش داره جا میندازه

دلخوشی های من تووو این دنیا کم نیست.... پس تصمیم گرفتم که اخم را برای مدت بسیار زیادی بگذارم کنار!!!

یه مدته دارم پسرک رو از پوشک میگیرم کار بسیار سختیه اما من مطئمنم که میتونم....

یعنی راستش یه چند روزی گفتش اما بعدش دوباره روز از نو روزی از نو!!!!!

مغزم خیلی به هم ریخته شده

نمیتونم افکارم رو جمع کنم

شدیدا دوس دارم با پسرکم کار کنم 

و از اونطرفم خیلی خیلی میخوام که برم سر کار

ماشاالله همشون هم سابقه کار میخوان.... آخه عزیزم سابقم کجا بود

دیگه اینکه دارم به خودم سر و سامون میدم

از این به بعد طبق سال های گذشته در یه زمان خاصی مینویسم...(نوشته های قبلیم رو همه رو از حالت دید عمومی خارج کردم!)

اینطوری یواش یواش به روال قبل میوفتم و سعی میکنم برنامه ریزی قوی ای داشته باشم

برنامه هامم مینویسم که ببینم چقد پیشرفت داشتم

فعلا که میخوام هم با پسرک بسیاز زیاد کار کنم هم خودم مرور درسای گذشته رو کنم

برام دعا کنید

به همگی سر میزنم

شاید خیلی ها رو هم اد نکرده باشم اما فرصت کامنت ندارم

اما از این به بعد برای اینم برنامه ریزی میکنم

منتظر یه سمیرای متحول شده باشید!!! والاااااااااااااا


چهارشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1392

به نام خدا

این چن وقته خیلی خیلی درگیر بودم.... درگیر خونه و کارای بی تمامش!!!!! درگیر کیک و شیرینی!!!!! و بیسکوییت!

انقد که کیک و شیرینی پختم! همه از تعجب دهنشون وا مونده! چون من کسی بودم که از آشپزی به شدت متنفر بودم!!!! اما الان به شدت دارم این چیزا رو تجربه میکنم! شاید اینم یه نمونه از 25 سالگی باشه!!!!!

ماه پیش ماه خیلی خیلی خوبی بود.... انقد که دوس نداشتم تموم شه!..... دوس داشتم بازم ادامه داشت!!!! اما متاسفانه تموم شد! اشکالی نداره سال دیگه ماه دیگه!! به همسر میگم بیا فرض کنیم ماه اسفند هم بهمن ماه هستش! بیا دوباره تولد بگیرم!!!! میگه مثله اینکه بهت بد نگذشته!!! میگم نه! خیلی خیلی خوب بود..... کاش دوباره بشه 12 بهمن!!! و همینطور ولنتاین!!! اوه خدای من! تازه من نامردی نکردم و روز 29 بهمن هم کادو گرفتم!!!! و اینچنین بچه کادو دوستی میباشم!!!!

راستی کنکور رو هم نرسیدم برم..... رادین خیلی خیلی گریه میکرد.... همسری هم رفته بود تهران..... منم خونه مامان اینا بودم.... هوا هم به شدت سرد بود..... یعنی اصن بخاطر سردی هوا کنکور رو جابجا کردن!!!!! خلاصه نشد که بشه.....

راستش خیلی دوس دارم که برم تووو محیط کار..... دوس دارم که کار کنم.... دوس دارم خودم درآمد داشته باشم.... خیلی خیلی بر..نا...م...ه نویسی رو دوس دارم اما اونم به یه ذهن آروم احتیاج داره.... که با وجود پسرک نمیشه.... یعنی انقد این روزا شیطون و دوس داشتنی شده که اصن وقت نمیشه آدم به کار خودش برسه....... والا بچه تا بچه اس! آدم راحت به کاراش میرسه! اما خوب انقد آدم خسته میشه(خستگی بعد زایمان) که انرژی نمیمونه برای آدم که بخواد کار خودشو انجام بده.... الانم که پسرک نمیزاره...... البته میدونم اگه بخوام میشه اما دوس ندارم از وقتایی که باید برای رادین بزارم بزنم! اون الان به تربیت و توجه احتیاج داره.......

اوه چقد پراکنده دارم حرف میزنم!!!!

یه پنج شنبه جمعه که همسر نبودش بنده به کمک خواهر گرام خونه رو تکوندیم!!! البته به دو روز نکشید که دوباره کثیف شد....... پسر است دیگر!!

تووو این مدت پسرکم حسابی بزرگ و دوس داشتنی شده...... آقای به تمام معنا شده..... حسابی حرف گوش کن شده و دل مامانش رو برده

البته هنوزم همونطور شیطون هستش اما خب اینم اقتضای سنش هست...... الان شیطونی نکنه میخواد مرد شد شیطونی کنه؟!!؟؟!

کلماتی رو میگه..... آدم حرفاش رو میفهمه...... با زبون خودش خیلی خیلی راحته که حرف بزنه...... زبون خودمون+ فارسی+ و کمی انگلیسی رو متوجه میشه!...... انقد دوس داشتنی شده(قابل توجه زینب جان!)

موهاش بلند شده به شدت...... موندم کی ببرم آرایشگاه و چه مدلی بزنم که خوشگل و ناز بشه؟!؟!؟! انقد بلند شده که میاد میگه کلیپس برام بزن! یا میگه تل بزن!!!! یعنی بچم انقد توهم این چیزا تووو سرشه!!!! وسیله ها رو قشنگ تشخیص میده که برای کیه...... و سریع میبره میده دست طرف...... کافیه کس دیگه ای اشتباه برداره.... دیگه پدر طرف رو در میاره انقد که نق میزنه!

ماه اسفند انقد برام سریع گذشت.......

ده اسفند تولد خاطره جووون بودش...... که بنده کلی مسیج زدم به گوشیش اما مثله اینکه فراموش کرده بودم شماره جدیدشو بگیرم....... چون روز مهندس هم بهشون تبریک گفتم اما ؟!؟!؟!؟!؟

به هرحال خاطره جووون با تاخیر تولدت رو تبریک میگم

از نوشته هام کاملا معلومه که چقد ذهنم درگیره.... از این موضوع به اون موضوع میپردازم!!!!


پی نوشت:::::

یه اتفاقی که خیلی خیلی خیلی این روزا اذیتم میکنه درگیری بین خونواده ما+ خوانواده عمه و داییم هستش!(عمه بزرگم با دایی بزرگم ازدواج کرده)

البته اولش اصلا به ما ربطی نداشت! بین عمه زهرا و عمه اکرم بودش .... اونم سر ارث و میراث پدریشون! اونم بعد از 12 سال!!!! البته ناگفته نمونه که اون موقع بابام برای اینکه اختلافی پیش نیاد مدام به حرف خواهراش توجه میکرد.... حتی از مال خودش هم گذشت تا اونا راضی باشن!!! حالا سر یه زمین افتادن به جون هم!.... انقد این موضوع کش پیدا کرده..... واقعا مسخره اس!...... این وسط مدام هم زنگ میزدن به بابام که بیا وساطت کن.... بیا اینجوری کن.... بابام بنده خدا هم رفت سر زمین دید اینا دارن جلوی یه عالمه آدم دعوا میکنن.... بابام هم کلی باهاشون حرف زده(پسر دومی عمه اکرم خودشو وکیل مامانش کرده مثلا!!!!)... کلی بابام رو فحش داده! ... از اونطرفم داییم!!! کلی حرف بار بابام کرده..... بابام هم چیزی نگفته و اومده.... واقعا من نمیدونم اینا بعد یه مدت دیگه چطوری میخوان تووو روووی بابام نیگا کنن!؟؟!؟!؟! خوووبه که من با محمد ازدواج نکردم!!! هرچند که محمد زمین تا آسمون با همه اینا فرق میکرد!..... واقعا براشون متاسفم!

از اونطرفم آبجی زنگیده و کلی حرف بار پسرداییم کرده!.... 

راستش من اصلا کار جفتشون رو تایید نمیکنم..... به نظرم کار آبجیم خیلی خیلی اشتباه بود...... اما متاسفانه کسی به حرف من گوش نمیده.......

میدونم جفتشون بعدا پشیمون میشن......  این روزا جو خونه مامان اینا به شدت بهم ریخته..... بابام هم چون دیابت داره عصبانیت به شدت قندش رو میبره بالا.... اما خب اصلا گوش نمیده....... هرچند که بیچاره اصلا حرفی نمیزنه...... پنج شنبه هم میخواد بره عمل اما چون قندش بالاس دکتر گفته باید بیای بخوابی تا قندت رو کنترل کنیم!

واقعا موندم که چیکار باید کنم!

حیف این رابطه ها نیس!..... آخه من موندم پدربزرگم که اون همه مال و ثروت داشت... اون همه زمین داشت اون همه باغ داشت مگه تونست یکیشو با خودش ببره؟!؟!!؟ مگه تونست کاری کنه؟!!؟!؟ نه..... پس چرا اینا سر میراثی که پدرشون با عرق ریزون خودش به دست آورده و نه اینا! باید جدال کنن!؟!؟! چرا این همه دنیا رو کوچیک میبینن!؟!؟!؟ واقعا درکشون نمیکنم...... خدا هیچ کس رو محتاج کس دیگه ای نکنه....... حتی همسر من با این که اون همه برای خونه پدریش زحمت کشیده باز هم چیزی نمیخواد حالا خونه خودمون رو که خودش ساخته رو هم حتی نمیخواد چه برسه به ارث!!! 

واقعا برای عمه هام متاسفم........ جای خیرات کردن برای پدرشون دارن این همه ادا اطوار در میارن.......


از مادرشوهر بگم که واقعا ندیدنش خیلی خیلی خوبه..... اما متاسفانه باید به زودی صورت نه چندان مبارکشو ببینیم!

تووو این مدت درسته نیومده اما جاسوسیش هنوزم پابرجاس! میدونه من کی میرم و کی میام!..... با همسر کجا میریم! کی میریم و کی میایم........ مسیج های بدی هم از طرف زهره دریافت نمودم(خواهرشوهر کوچیکه).... اما جوابشو ندادم...... چون تجربه بهم ثابت کرده که واقعا واقعا جواب ابلهان خاموشیست!........ هرچقد تو خودتو بکشیو جوابشو بدی باز اون نمیفهمه..... پس اونو تووو نفهمیه خودش بزاری بمونه خیلی خیلی بهتره تا اینکه خودتو اذیت کنی!....... 



بورس هم که اوضاع ریخته بهم...... اینم از کار من!!! کلی ضرر کردیم!!! امیدوارم بتونم جبرانش کنم.... حداقل پولمونو بکشم بیرون! دعا کنید لطفا


به همه سر میزنم اما فعلا شرایط کامنت گذاشتن رو ندارم!... کاش میشد کامنت هام تلفنی میشد! یعنی نیازی به تایپ نبود! 


خدایا شکرت

سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1392

به نام خدا

من یه سمیرای 25 ساله هستم..... و کاملا پرانرژی ....... هورااااااااااااااااااااااا

امروز یه هوای خیلی خیلی برفیه..... البته بماند از اینکه یه هفته توو سرمای خیلی خیلی شدید به سر میبردیم!!!.... هفته پیش هوا کاملا بهاری شده بود(البته بهاریه شهر ما!!! یعنی اینکه میتونی بدون پیچیدن شال بری بیرون... یا مثلا میتونی پالتو بپوشی و زیاد لازم نیست خودتو بپوشونی!!!) کلی کیف کردیم البته من غصه میخوردم... چون من عاشق برفم و سرما!!.... جمعه همسری به بهونه خرید نون ما رو هم برد بیرون و کلی طفلی پیاده شد!....همه چی واقعا خیلی خیلی گرونه....یه ذره حلیم گرفتیم 6-7 تومن دادیم!!! یعنی یه ذره ها!!!!!..... صبح کمی هوا بادی شد.... و تقریبا طوفانی!!! برف و باد همه بودن!.... دیگه بعد گرفتن سنگک و خرت و پرت های دیگه که واقعا چیزی نبود و چیزای جزیی محسوب میشد 40 تومن پیاده شدیم!!!

دیگه اومدیم خونه و حلیم رو خوردیم و دیدیم اوهههههههههه طوفان شده..... باد زوزه میکشید انقد که وحشتناک بود

دیگه کلی توو خونه بودیم و شبم رفتیم خونه مامان اینا......(البته بنده داشتم کیک تولدم رو آماده میکردم!!! بعله سمیرا خانوم پیشرفت کرده!!!)... بعد شام اومدیم و دوباره کارای دیگه رو انجام دادم و بعدشم لالا...... فرداش که شنبه بود عجیب هوا سرد بود......... یعنی وحشتناک...... مدارس ابتدایی شیف صبح تعطیل شدن انقد سرد بود..... شام هم قرار بود مامان اینا بیان خونمون..... ظهرش زهرا(خواهرشوهر) اومد خونمون و کلی حرفیدیم و ناهار خوردش و رفت...... یه کتاب خیلی خیلی قشنگ برام آورده بود+شکلات و گل که عاشقشونم!...... دیگه مامان اینا هم زود اومدن..... انقد سرد بود انقد سرد بود که حد نداشت...... شام لازانیا+ دسر تیرامیسو درست کردم..... میخواستم سوپ شیر هم درست کنم که همسری گفت دیگه نمیتونن کیک بخورن!!! و همینطور هم شد........ آقا همه تیرامیسو رو خوردن و خوششون اومد اما متاسفانه جا نداشتن برای کیک!!!..... چون هم لازانیا سنگین بود و هم تیرامیسو!...... کلی کادوهای خوشگل گرفتم........ همسری خوشگلم هم بهم یه ساعت خیلی خیلی ناز داد...... دست گلش درد نکنه... این وسط رادین هم حسابی کادو گرفت.... همه به من و رادین کلی هدیه دادن.... مامان هم به همسری یه بلوز کاموا هدیه داد به مناسبت کار...م....ند... نم....و....ن...ه شدنش.....به افتخار همسرررررررررررررررررررررررررررر

فرداش هم همکار همسر+ خانومش اومدن خونمون شام..... حسابی از این خانومه خوشم میاد.... خیلی اکتیوه..... به راحتی کلی در آمد داره.... باید ازش یاد بگیرم....... دوس دارم بیشتر باهاشون ارتباط داشته باشیم چون خیلی آدمای خوبین.... و البته به قول خودش همدرد!!!!!

البته هفته پیش با هم رفته بودیم مرکز استان برای یه جلسه که دعوت کرده بودن و همچنین جایزه ای که به همسر میخواستن بدن...... اونجا کلی باهاش جور شدم.... همسن همسری هستش.... یعنی متولد 63.... اما خیلی خیلی باهاش راحتم...... امیدوارم بتونم دوست خوبی براش باشم

و دیگه اینکه مرسی از همه از مامان محمدحسین عزیز...از  خاطره نازم.... از دوستای دیگه..... واقعا ازتون ممنون که به یادم بودین....... دوستتون دارم


بعدا نوشت:::: 

مادر شوهر گرام یه ماهی میشه که دیگه خونمون نمیاد به سلامتی و ما در آرامش قبل طوفانیم!..... کلی باهم دعوا کردیم و کلی بی حرمتی شنیدم.... ازش راضی نیستم..... خدا اونم به جزاش برسونه.... گذشته ها گذشته بیخیال اون... تصمیم گرفتم دیگه سمیرای قبلی نباشم!.... همین!


خدایا شکرت

پنج‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1392

سلام

خوبین همگی؟؟؟؟؟؟؟؟

راستش این چن وقته خیلی حرفا داشتم برای گفتن........... اما تنبلی مانع از نوشتنم شد! و شاید بی برنامگی!!!!!

فقط همینو بگم که سمیرا خانومممممممم دیگه داره بزرگ میشه و نصف عمر مفیدشو کرده!.... بعله بنده شنبه یا همون جمعه شب ساعت 11:30 یا 12 میشم 25 سالهههههههههههههههههههههههههه

هوراااااااااااااااااااا

به همین راحتی بزرگ شدم و خودم نفهمیدم!!!!! همیشه از 25 سالگی یه ترسی داشتم..... حالا میخوام تجربه اش کنم

چه سخت باشه چه راحت من میتونمممممممممممممم

میام با کلی خبر


شنبه 30 آذر‌ماه سال 1392

   1       2       3       4       5       ...       12    >>

کد آهنگ