به نام خدا
امروز اربعینه... امیدوارم دوستای گلم که میدونم دلشون پاکه یاد من هم باشن و برام دعا کنن!!...
این هفته یه هفته فوق العاده خوب و یه هفته فوق العاده بد بود!!!.... روز جمعه صبح 10 بیدار شدم.. بعد صبحونه طبق عادت هر سال زنگیدم به دخمل خالم(فریبا)... آهنگ تولدت مبارک رو گذاشتم براش و اونم کلی ذوقیده بود!!... بعد اینکه آهنگ تموم شد، بهش گفتم این دفعه خواب موندم! وگرنه میخواستم مثل هر سال صبح زود بزنگم بهت و از خواب بیدارت کنم!!! آخ که چقد مزه میده روز تولد آدم یکی اینطوری از خواب آدمو بیدار کنه!!!! و کلی اول صبحی انرژی مثبت بده به آدم!!!.... بعد کلی حرف زدن بهش گفتم که ناهار میام خونتون!!!... چون پسرداییم دستش مونده بود لای دستگاه! نزدیک دو هفته میشد خونه عمه و خالم توی کرج بودش برای مداوای دستش(عمه ی من خاله اون میشه! و خاله من عمه ی اون میشه! و دیگه اینکه پسرداییم متولد 65 هستش!)... بند اول انگشت وسطش بود.... پیوند کرده بودن ولی مثل اینکه بعد 2 هفته نگرفته بود!(چون اینطور که تعریف میکنن حسابی آش و لاش شده بوده! دکترش میگفته اگه حتی یه میلیمتر از پوستش هم میموند میشد ولی متاسفانه نشد که بشه!!)... عمه ام که مامان پسرداییم هم میشه نمیدونست که بند انگشتشو قطع کردن... مثل اینکه پنج شنبه اومده بود... و عمه ام حسابی حالش بد شده بود...بگذریم... مامانمینا میخواستن برن ناهار خونه ی اونا و پسرداییم رو ببینن .. منم چون دلم نمیومد برم تو اون وضع ببینمش ترجیح دادم نرم!.... ساعت 1 بود که رسیدم خونه ی فریباینا!... رفتمو کلی خوش و بش و این حرفا!... بعدشم ناهار!.... چقدر این دخمل خالمو دوست دارم من!.... خیلی ماهه!.... با اینکه سه روز ازم بزرگتره ولی با این حال خیلی خیلی دوسش دارم.... تنها کسیه که حرفای دلمو میدونه!.. تنها کسیه که بهش اعتماد کامل دارم.... کادومو بهش دادم.... کلی خوشش اومده بود.... با واسه خودم ست گرفتم... با این تفاوت که واسه اون صورتیه ولی واسه من سفیده!... تا شب کلی فرصت داشتیم واسه حرف زدنمون.... چقدر دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده بود.... فریبا واسه تولدش کیک پخته بود.... این دفعه زیاد جالب نشده بود!! فک کنم حساسیت زیادی به خرج داده بود!!!... عصری متوجه شدیم که مادرجونم(مامانه مامانم!) لگنش ترک برداشته.... و بستریش کردن.... کلی اعصابمون خورد شدش.... دیگه ما نتونستیم بریم بیمارستان اونروز.... قرار شد بابای فریبا فرداش مارو ببره.... شب کلی مهمون اومد برای فریباینا... فریبا هم کلی پذیرایی میکردش.... فریبا برخلاف من عاشق آشپزیه.... خیلی هم خوب درست میکنه.... خلاصه کدبانوی خوبی هستش... کادوی من بین کادوهاش از همه عالی بود!!!... شبشم کلی با هم حرفیدیم... کلی درد و دل کردیم!!... صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 10!! بسی خجالت کشیدم!! ولی دیدم کسی به جز منو فریبا نیس!!! صبحونه رو که فریبا به طرز خیلی خوشگلی چیده بود رو خوردیم!!!... بعدشم ناهار!!!... عصری هم اومدیم شهر ما واسه عیادت مادرجون.... تو حیاط بیمارستان که داشتم میرفتم واسه خودم اینور و اونور و نیگا میکردم(به قول مامانم سرخوشی راه میرفتم!!). که یهو یکیو دیدم شبیه رحمان!!! تا اومدم دوباره نیگا کنم دیدم یه ستون گنده اومد جلوی دیدم!! تندتر رفتم تا ببینم واقعا رحمان بوده یا نه!! دیدم بعله رحمان توی یه سالنی که بیشتر شبیه سالن انتظار بود(سالن انتظار بخش وا...ز..کتو...می ... بود.. فوق العاده خلوت!! یعنی همه اونجا چرت میزدن!!!!).. ثنا بغلش بود... کلی احوال پرسی کردم پشت شیشه.. بعدش رفتیم سمت بخش جراحی که تو یه ساختمون دیگه بود(یادش بخیر!! هنرستان که میرفتم مسیرش طوری بود که هم توی راه اورژانس رو میدیدیم! و هم دادگاه!!... توی اورژانس انواع آدما میومدن و آدم حالش بد میشد! وقتی تازه میخواستی فراموش کنی صحنه هایی که دیده بودی رو مجبور بودی از کنار دادگاه رد بشی!!! توی دادگاه هم انواع و اقسام آدما رو میدیدی که یا داشتن با هم دعوا میکردن یا دستبند به دست بودن!!! خلاصه با روحیه فوق العاده ای میرفتیم مدرسه!!! یادش بخیر!!) رفتیم داخل بیمارستان... حالم بهم میخورد از بوی بیمارستان.... رفتیم طبقه دوم ... مادرجون رو که دیدم حالم بد شد... خیلی پاش درد میکرد.... مریم خاله پیشش بود.... تا یه ساعت اونجا بودیمو بعدش برگشتیم پایین!!... رفتیم سمت همون جایی که رحمان بودش... ثنا تا منو دید چشاش قلمبه شد... تو شوک مونده بود! خیلی تعجب کرده بود منو دیده بود!!... بعد از اینکه از فریبا خداحافظی کردم رفتم سمت خونه!!... فریبا اصرار داشت بمونم! ولی چون تولد خودم نزدیک بود دلم نمیخواست جایی باشم!!... تا رسیدم خونه رضوانه زنگید... و واسه یک شنبه ناهار دعوتم کرد.... قرار شد صبح زود بریم اصل مدرکمون رو که اومده بود رو بگیریم..... ولی نشد که بریم!... ساعت 11 بود که رفتم خونشون واسه ناهار!!!... چقدر حرف واسه گفتن داشتیم!!!.... تا شوهرش بیاد کلی خندیدیم و عکس دیدیم!... شوهرش اومد و ناهارشو خورد رفت!... رضوانه هم نامردی نکرد جلوی شوهرش یه کتابی که در مورد ازدواج بود و سوال هایی که باید طرفین بپرسن رو نوشته بود رو بهم داد!! شوهرش از خنده ریسه رفته بود!! منم کلی خجالت کشیدم!.. بعد رفتنش بهش میگم نمیشد بعد اینکه رفت بیای بهم بدی!!! رضوانه بهم میگفت نمیخای شوهر کنی؟! گفتم نه!! گفت واااا چرا!! عروسی کن تا با هم رفت و آمد کنیم!! ولی خدا کنه شوهرت خوب باشه و به دوستی ما حسودی نکنه!!!.... گفتم میخای اول کاری بهش بگم؟!!؟ گفت آره والا اگه بگی خیلی خوب میشه!!!! گفتم حالا بزا بدبخت رو پیدا کنم!! بعد سوالام پیش کش!!! گفت نه این چه حرفیه! طرف از خداش باشه که بیاد باهات عروسی کنه!!! دختر به این خوبی!!! گفتم نه توروخدا!! اگه یه پسری چیزی داشتیم حتما میگرفتیمش!! رضوانه مرده بود از خنده.... بعدش بحث دوست سمانه بود و اینکه کی به رضوانه دقیقا گفته و چیا گفته! تو اوج گیر دادنای من بودش که یهو دوست گلم ریحانه خانوم جیگمل زنگید.... آخ که چقد دلم ضعف کرد برات ریحانه جونم.... انقده ذوقیدم که زنگیدی بهم عزیزکم.... بعدش که کلی قطع و وصل شد دیگه اعصابمون خورد شدش.... و مجبور شدیم قطع کنیم.... (مرسی عزیزم بابت تبریکت... یه دنیا ممنون... بوس).. بعدش رضوانه گفت که فرزانه بهش گفته... و به فرزانه هم سحر گفته!!! سحر هم سمانه اینا رو تو کافی شاپ دیده بود!!! اینطوری شدش که پخش شده بود!!.. موقع رفتن به کلاس زبان بودش که رضوانه کادومو داد...انقده خوشمل بود...یه بلوز زرد(از اونا که با ساق میپوشن و من اسمشو بلد نیستم!!) کلی ذوقیدم.. داشتیم آماده میشدیم که بریم دیدم مریم+ پرستو +فاطمه + مهناز + مونا + یه دوست خیلی خاص و محبوبم + سمانه + زهرا + زهرا( دخمل داییم) + زهرا ( دوست دختر داییم زهرا) + آجی + فریبا + سودابه (دوست فریبا) + عمه فریبا + دایی وسطیم و کلی دیگه از دوستام که یادم نمیاد بهم تبریک گفتن! هر کدوم هم حداقل دوتا اس میدادن!! مریم + سمانه + دوست خیلی خاصم هر کدوم 10 تا اس رو زدن! البته + ریحانه جونم که بازم شرمندم کردش... چون کلی کلیپ + آهنگ هامو به رضوانه نشون میدادم گوشیم باطریش خالی شده بود... دیگه وقتی دوستم زهرا گفت فردا خونه ام یا نه تا اومدم بهش جواب بدم گوشیم خاموش شد!!.... کمی بعدش روشن کردم ولی باز ارور میداد.... سعی کردم جواب ندم و فقط بخونم تا برسم خونه....موقع برگشت بود که بابام هم یه اس زد که تولدت مبارک... کلی ذوقیدم!!... چون معمولا یادش نمیمونه!!! (البته اوایل اینطوری نبود و بدون اینکه به من بگه برام کیک میگرفت! ولی چن سالی هستش که مامانم تولد منو گوشزد میکنه بهش!!! به نظرم که براش اهمیتی ندارم وگرنه مگه میشه پدری تولد دخملشو یادش بره؟!؟!).. رفتم خونه با کلی انرژی مضاعف.... گوشیمو زدم به شارژ و شروع کردم به خوردن غذایی که بابام و داداشم درست کرده بودن!!!(مامانم نبودش رفته بود پیش مادرجونم!)... بعد غذا بلوزی که رضوانه برام گرفته بود رو نشونشون دادم و اونا هم کلی تاییدش کردن.. بعدش دیگه اینکه فرداش تصمیم داشتم واسه شام لازانیا بپزم.... به بابام گفتم بخره موادش رو تا فردا درست کنم!... شبش هم به مامی اس زدم که تولدم مبارک!!!.... فردا صبحش آجی و ثنا اومدن خونمون(رحمان و داداشم میخواستن برن تهران بخاطر همین اینا هم ساعت 5 صبح اومدن!!!)... صبح ثنا اومد بیدارم کردش... کلی قربون صدقش رفتم.... هنوز در حال قربون صدقش بودم که یهو دیدم تلفن زنگید.... فریبا بود... تا بهش گفتم از خونه بزنگ قطع کرد و زنگ در رو زد!... با بابام اومده بود.... کلی ذوق کردم از اومدنش.... بعد اینکه صبحونه رو آماده کردم آجی رو بیدار کردم تا بیاد بخوریم.... بعد صبحونه فریبا کادوم رو داد... یه مجسمه فوق العاده خوشگله که کلی عاشقش شدم.... بعد فریبا گیر داد که لباس هایی که تازه گرفتی بیار ببینم!!! منم تصمیم گرفتم براشون شوء لباس بیام!!!.... میپوشیدمو میومدم و اونا هم کلی تایید میکردن و میگفتن چقد خوشملن!! بعد ثنا بود که قربون صدقم میرفت!... میگفت چقدر عوض شدی!! چقدر عسل شدی!!! چقدر ناناز شدی خاسمیلااا...... بیا بوس بده که ناز شدی!!!( دیگه اینجا بود که احساسم قلمبه میشد و میچلوندمش.... بس که عسل شده آدم دلش نمیاد گازش نگیره!!! نانازمه دیگه)... مامان واسه ناهار اومدش... بلوزی که رضوانه واسم خریده بود رو پوشیدم!!! چون هم خوشم میومد ازش و هم اینکه تا به حال بلوز زرد نپوشیده بودم!!!.... بعد ناهار سمانه و زهرا اومدن... بابام هم یه کیک شکلاتی گرفته بود که خیلی خیلی ناز بود! کاملا غافل گیرم کردش... سمانه اینا اومدن و ثنا طبق معمول براشون حرف نمیزد!! کلی کلاس میومد براشون و اونا هم دلشون ضعف میرفت.... بعد سمانه اینا کادوهاشون رو دادن... سمانه یه ساعت خیلی خیلی ناز و جیگمل آورده بود(دستت درد نکنه عسلم).. زهرا هم یه بلوز قرمز(درست مثل واسه رضوانه که با ساق میپوشن و بازم من اسمش یادم نمیاد چیه!!! البته مدلش خیلی با اون فرق میکرد). کلی شرمندم کردن... بعدش اینکه کلی آهنگ گذاشتیمو حالی به هولی!!!... بعدش اینکه کلی انرژی خالی کردیم نوبت کیک بریدن رسید!.... تا اومدم کیک رو ببرم ثنا گریه کرد که چرا میبریییییییییی.... نکنننن خالههه.... به زور خلاصه تیکه هایی بریدیم.... هوا تاریک شدش که سمانه اینا رفتن.... بعد رفتنشون ثنا میگفت سمانه کوجاست؟!؟! دلم تنگ شده براش!!! بگو بیاد!!!... (بچه رو ببین!!! تا بودن حرف نمیزد تا اینکه رفتن زبونش وا شد!!!)... بعد رفتنشون تند تند مواد لازانیا رو درست کردم و آماده کردمشون... خوشمزه شده بودن... رحمان هم کلی تعریفید!!!.... آجی اینا هم بهم پول دادن.... مامی و بابام هم برام دو تا النگوی خوشمل گرفتن....دیگه اینکه فرداش هم رفتیم خونه ی داییمینا واسه عیادت مادرجونم که مرخص کرده بودن و خونه ی اونا بود.... عصر بود که رفتیم.... شام نگهمون داشتن... فریباینا هم موندن.... همه تبریک میگفتن تولدمو..... و این برای اولین بار بود!!!!( بچه بودم چون تولد خونوادگی میگرفتیم خو همه قبلش میفهمیدن تولدمه! ولی بعدش که بزرگتر شدم این جمع خودمونی تر شدش!! طوریکه اصلا دیگه تبریکی از عمه یا خاله دریافت نمیکردم!!! ولی امسال نمیدونم چطوری فهمیده بودن!!).... تولد خیلی خیلی خوبی بود.... چهارشنبه هم با سمانه رفتیم دنبال مدرک!!... تا رفتیم یونی قبلی تحویل بازاری بود که نگو!!! همه بپامون بلند میشدن!!! رفتیم پیش دوستم که تو آموزش بود.... کلی حرف زدیم باهم.... همه مسئولا میگفتن چرا تند تند نمیاید!!! دلمون براتون تنگ شده!!! بعد رفتیم سالن تا ببینیم مسئول آموزش میاد ما مدرکمونو بگیریم یا نه!!! دیدیم نخیر!!! یه ساعتی نشسته بودیم که بعدش یهو یکی از استادهایی که فوق العاده منو دوست داشت اومد!.... وای بیچاره هول کرده بود.... میگفت شما کجا اینجا کجا!! (تا اینو گفت سمانه زد زیر خنده!!! منم به زور خندمو کنترل کردم!!!)... بعد از دانشگاهی که میرم پرسید... گفت که تعریفش رو خیلی شنیدم.... بعد کلی حرف زدن مارو تنها گذاشت... با اون دوستمون که میحرفیدیم چه چیزا که نفهمیدیم!!!.... سحر دوستم بود(یعنی همکلاسیم بود ولی خیلی سیریش بود و ول کن نبود!! اصلا هم ازش خوشم نمیومد ولی بخاطر اینکه بهش کمک درسی کنم باهاش حرف میزدم بعد یونی هم هر از گاهی زنگ میزد و حالمو میپرسید!!!).. گفت که چن نفری بودن رفته بودن تو یه خونه!! با چن تا پسر.... پلی...س ها میفهمن و میان سراغشون... اینم میاد در بره از پنجره خودشو میندازه پایین که پاش یا کمرش میشکنه!!!(خودش قبلا بهم میگفت دختر عمه اش هولش داده از پله ها افتاده پایین و پاش شکسته!!!) اعصابم بهم ریخت... میدونستم وضع درست حسابی نداره ولی نه تا این حد!!... براش متاسف شدم ولی از دست من کاری بر نمیومد!!!
دیگه اینکه نمره های چن تا از درسام اومده!.... دیفرانسیل و گسسته رو گند زدم به طور فجیعی!!! نمره هام زیر 15 هستن!!! یعنی در حد پاس کردن!!!! حالم به قدری گرفته شد که حد نداشت!!! نمره های اکثر بچه ها اینطوری بود ولی من از خودم این انتظار رو نداشتم!!!(شب قبلش درست همین خواب رو دیدم!!! خیلی واضح بود!... درست همونطوری هم شد!!)... اشکام همینجوری میومدن!!... حالا این ترم اوله اینطوری نمره آوردم ترم های بعد میخوام چیکار کنم!!!! خدا میدونه!!!...... تو رو خدا واسم دعا کنید.... یکی از درسام بودش که استاده گفته بود 8 نمره میان ترم رو نمیخواد بده، فعلا نمره هاشو اعلام نکرده! توروخدا واسم دعا کنید لااقل 8 نمره رو بهم بده تا معدلمو بیاره بالا!... واقعا گند زدم به درسام!.. روم نمیشه به کسی بگم!!..... توروخدا واسم دعا کنیددددددددددددددددددددددددددددد
اممممم آهان مینا جونم توروخدا منو ببخش.... نمیخواستم ناراحتت کنم.... همین روزا بهت میزنگم و ازت دلجویی میکنم.... تو روخدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منو ببخشششش...... نمیخواستم دلت رو بشکونم...... واقعا معذرت میخوام
و کلام آخر اینکه دوستتون دارم......دلم برای همتون تنگ میشه
شب خوش





