Daisypath Anniversary tickers یادداشت های یک سمیرا

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391

سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391

به نام خدا 

این روزا خیلی سریع میگذره...... نمیدونم چرا دقیقا نمیتونم از یه روووزم کاملا استفاده کنم و همیشه کم میارم!؟!؟!؟...... دلم میخواد مثه سابق برنامه ریزیم عالی باشه اما واقعا نمیشه 

توو این مدت اتفاق های زیادی افتادش...... 

دو هفته پیش بود که عفریته خانوووم!!!! تشریف آوردن منزل ما!! و منزل ما رو منور کردن.... راستش من خواب بودم.... وقتی زنگ در رو زد اولش خیلی هول کردم..... چون تازه خوابم برده بود..... سریع بیدار شدمو فهمیدم ایشون هستن!.... درو مجبورا باز کردم.... اومد جلوی در خوونه..... منم که چشام خواب آلووو بود وحشتناک!..... بهم گفت از بس میخوابی مگه میخوای امام ... ح .س.ین بشی؟!؟!؟!(خاک بر سر احمقش.... نمیدونم این چرا به امام حسین گیر داده.... خجالت میکشم وقتی بعضی از حرفاشو میشنوم!!!!! ... گاهی وقتا هم دلم نمیخواد اینجا بنویسم اما چون میخوام یادم بمونه با چه آدم احمقی سر و کله میزدم مینویسم!!).... به رسم ادب تعارف کردم که بیاد داخل!.... برگشت بهم گفت آره دیگه تو صاحب خوونه شدی!!! تو تعیین میکنی کی بیاد خونتون!!!! تو باید راه بدی دیگه!!! ببین دنیا چه جور شده!!!!!...... چیزی نگفتم بهش!.... مثله ... سرشو انداخت اوومد تووو . تا نشست شروع کرد!!!.... چون همسری چن روزی بود مریض شده بود و ما فکر میکردیم سرماخوردگیه!!!! در صورتیکه سینوزیتش بود!!!... گیر داد به اوون.... گفت از وقتی تو اوومدی توو خوونوادمون پسرم راه به راه سرما میخوره!!!..... راه به راه مریض میشه....... اون سال تا سال مریض نمیشد اما الان!؟!؟‌همش از تو میگیره!!!!...... منم برگشتم گفتم اون از دوستاش گرفته نه من!!!!..... گفت دیگه بدتر.... اون اصلا از دوستاش مریضی نمیگرفت!!!!!( چی میتونه آدم بگه به این عجوزه!)..... بهم گفت تو بچه بودی مریض شدی؟!؟!!؟.... گفتم چطور؟!؟! گفت تو زردی داشتی؟!!؟؟ توو بیمارستان بستریت کردن؟!؟! گفتم آره!..... گفت خونتم عوض کردن!؟؟!؟ گفتم آره..... گفت لابد مریضیت سخت بود و علاج نداشت دیگه!!!..... گفتم نخیر...... اولا من اینجا دنیا نیومدم...... بعدشم چون بیمارستان های اینجا زیاد مجهز نبود رفتیم شهر بغلی!!!..... چون از حدی که باید گذشته بود خونمو عوض کردن تا زردی کاملا بدنم رو نگیره!.... میتونی بری از هر دکتری که میخوای بپرسی که چرا خونمو عوض کردن!!!!.... گفت من میدونم تو از اول مریض بودی الانشم هستی!!!‌عوارضش توو بدنت هست!!!!(خودتون قضاوت کنید!!!)...... بعد یه عالمه نشست در مورد مامانم چرت و پرت گفت .... بعد دوباره گفتش پسر من همه چی میخورد اما تو الان بهش هیچی نمیدی!!!..... اوون بادمجون! کرفس! لوبیا سبز و هزارتا چیز دیگه میخورد اما تو چون خودت نمیخوری براش درست نمیکنی!!!(در کمال تعجب من عفریته همه چیزایی که من دوس نداشتمو اسم برد!!!‌ این در صورتی بود که نامزد که بودیم خونشون میرفتم همه این چیزایی که دوس نداشتمو درست میکرد و ادعا میکرد نمیدونسته!!!!!!)... گفتش این همه پسر من برات وسیله میخره همرو خودت میخوری یه ذره هم نمیدی پسرم بخوره!!!!.... گفتم خودش میگه فقط خودت بخور!!!!!!....... دیگه داشت منفجر میشد...... یکم دیگه چرت و پرت گفت و آخر سر پا شد رفت........ وقتی رفت یه عالمه نشستم گریه کردم...... به مامان زنگ زدمو یه عالمه گریه کردم...... اون طفلی هم اون جا کلی ناراحت شدش......  

فرداییش هم نگووو رفته شهر خالمینا!..... رفته با خالم دعوا کرده اومده!!!!‌بهش گفته بود دختر مریض رو به ما انداختن!!!!!...... و هزارتا چرت و پرت دیگه........ دیگه واقعا داشتم منفجر میشدم...... زنیکه احمق..... من موندم کی این میخواد تقاص کاراشو پس بده؟!!؟!؟ 

این قضیه ها باعث شده بود که مامان فشارش بره بالا و چن روزی بستری بشه.... بمیرم الهی.... همش تقصیره منه..... اگه کمی توو انتخابم دقت میکردم و فقط خودمو نمیدیدم اینطوری مامان اینا رو عذاب نمیدادم......... خیلی این چن وقته حالم خراب بودش....... 

پریروز هم وقت دکتر داشتم توو تهران.... با همسری رفتیم...... توو مطب بودیم که زهره! یه مسیج زد به این مضمون!!«« تو این همه دروغ به داداشم گفتی!! شک نکن بچه سالم بغل نمیگیری!!!!.... بچت زنده نمیمونه!! چون خونش مشکل داره!!..... و هزارتا کوفت دیگه گفته بود...»» اعصابم به قدری بهم ریخته بود که حد نداشت..... همسری همش میگفت ولش کن.... اون لیاقت نداره...... اصلا جوابشو نده..... اما مگه میشد؟!؟!؟ دختره احمق دسته کمی از مامانش نداره....... فقط از خدا میخوام که جوابشو بده.......  

دیروز هم صبح با همسری رفتم خونه مامان اینا.... ظهر که همسری اومدش دوباره رفت.... عصر با هم برگشتیم خوونه...... تازه رسیده بودیم که یهو دیدیم در میزنن!.... زهرا بودش..... اومد بالا..... وقتی منو دید کاملا تعجب کردش..... فکر کرده بود من نیومدم!!!..... به همسری گفت اومدم دعوتت کنم شام!!!!!‌اما دیگه سمیرا هست!!!!....... بعد حال مامانم رو پرسید!!!!...... منم تعجب کرده بودم این از کجا میدونست که مامانم بستری شده بود؟!؟!؟ وقتی رفتش همسری ازم پرسید صبح من اومدم خونه!؟! گفتم نه!!!‌مگه مرض دارم این همه راه رو پیاده بیامو دوباره برگردم!؟!!؟ گفت آخه مامانم میگفت!!(منظور همون عفریته اس!).... میگفت سمیرا تو رفتی اومد خونه!!!!‌ سمیرا بهم گفت که مامانم بستری شده!!!! .... گفتم عجب بابا!!!‌من کی اومدم خونه؟!؟!؟‌ خوبه ننه شاهد هستش...... من پیش ننه بودم.... بعدشم که آجی و مریم خاله اومدن...... زنیکه احمق انقد دروغ براش عادیه که هرچیو به دروغ میگه!..... کاش بشه زود از اینجا بریم...... حالم دیگه داره از اینجا به شدت بهم میخوره....... 

خدایا کمکم کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

شنبه 19 فروردین ماه سال 1391

به نام خدا 

سلام...... این روزا حسابی روزشمار روزام رو از دست دادم.... واقعا خیلی خیلی روزا دارن سریع میگذرن 

یک سال از با هم بودن من و همسری گذشت.... به این زودی...... یک سال از پیمان عشقمون گذشت و ما روز به روز به هم وابسته تر شدیم.... خدا رو هزاران بار برای این انتخاب شکر میکنم 

و اما این مدتی که گذشت 

جمعه ۱۱ فروردین بود که خونواده همسری تصمیم گرفتن بریم ۱۳بدر!!!!! چون شوهر زهرا ۱۳بدر نبود..... منم که اصلا دلم نمیخواست که برم...... همش دعا میکردم هوا بد بشه و نشه بیرون رفت!!!!....... در کمال ناباوری دیدم خدای مهربونم چنان بارونی رو داره میبارونه که نگوووو...... هوا خیلی خیلی باروونی بود...... ما تا ساعت ۱۲ آماده باش بودیم...... تا اینکه بالاخره قوم شوهر تصمیم گرفتن که نرن!!!!..... منم بسی خوشحال و خندون!!!‌شدم...... شبش رفتیم خونه مامان اینا..... یکمی روحیه گرفتمو اومدیم خونه....... 

فرداش ساعت ۱۰ بهمون اعلام کردن که بریم!!!!!! .... ما هم مثله دوتا بچه حرف گوش کن وسایلمونو آماده کردیمو رفتیم!!!!...... از اونجایی که شوهر زهرا کمی خسیس میباشد!!!‌ بدون ماشین اومده بودن!!!..... همه با ماشین ما!!!‌راهی شدن!!!...... البته من به همسری گفته بودم کمی دیرتر بریم!!!‌دلم نمیخواست با عفریته تووو ماشین با هم بشینیم!!!‌و ایشون تیکه بار بنده کنن!!!!...... ساعت ۱۱:۳۰ دوماد خونواده اومد دنبال منو همسری+ زهرا + زهره!.... رهسپار جاده شدیم..... منم به شدت سرما خورده بودم..... گلوم به قدری درد میکرد که نای حرف زدن نداشتم...... وحشتناک هم هوا بادی و سرد بود و بالطبع منم سردم بود در حد فجیعی!!!! .... رسیدیم به اون جای خوشگل...... وای خدای من..... باورم نمیشد انقد آب و سبزه اطرافمون باشه...... رفتیم داخل دره..... وسایل رو آوردیم پایین....... عفریته یه جای خیلی خیلی دوری نشسته بود!!!‌تک و تنها!!!‌ صورتشم چنان گرفته بود که فقط چشماش + نوک دماغش معلوم بود!!!!!...... راستش با اون چشماش که داشت مثلا نیگا نمیکرد آدم رو به وحشت مینداخت!!!!.. از اولش همش حس منفی داشت میداد...... وسایل رو که جابجا کردیم داشتم میرفتم سمت عفریته که بهش سلام بدم!!!!(در صورتی که ما مهمون اون بودیم و اون حق میزبانی داشت!!!!‌از جاش اصلا تکون که نخورد هیچ!!!!‌ حتی رووشو هم یه طرف دیگه میکرد تا ما رو میدید!!!).... همسری بهم گفت سمیرا بهتره بری به اوون زنیکه سلام بدی!!!!!! گفتم مگه تو نمیای؟!؟‌گفت نه!!!‌ منم برای اینکه حرف همسری رو گوش کرده باشم!!! رفتم و سلام بهش کردم!!!!‌ اونم چن بار تا بالاخره جواب سلام منو گرفت!!!!!‌ بعدشم دریغ از یه حالت خوبه!!!! .... دوباره رووشو اونطرفی کرد و منم دیدم واستم اعصابم رو خورد میکنه اومدم سمت زهرا...... برادرشوهر کوچیکه داشت آتیش روشن میکرد...... بهش خسته نباشی گفتم...... و کلی سر به سرش گذاشتم..... بعد به توصیه همسری نشستم روو زیراندازی که آورده بودن!!!..... شوهر زهرا هم نشسته بود..... کمی با هم حرف زدیمو گفتیمو خندیدیم!..... تا اینکه دیدم وحشتناک سردمه..... همسری پتو برام آورد...... بازم سردم بود..... پتویی که خونواده همسری آورده بودن رو آورد کشید رووم..... تازه داشتم گرم میشدم..... بعد یهو با خودم گفتم نکنه یهو عفریته بیاد از رووم بکشه و من ضایع بشم؟!؟!..... سریع پتو رو انداختم روو پام!!!!...... عفریته هم ۱ مین بعدش از اون طرف به سرعت خودش رو رسوند به من و پتو رو از رووم کشید و  به زور کشید رووی زهرا!!!!( همسری پیشم نبود!!)... انقدی بغض کرده بودم که نگووو....... دیگه منم باز خودمو زدم به بی خیالی.... کمی نشستم .... بعد دیدم عفریته همچین داره نیگام میکنه!!‌که حالم بد شدش..... به زهرا و همسری گفتم بریم سمت آب و عکس بندازیم..... رفتیم و کلی عکس انداختیم...... بعدش اومدیم کنار آتیش..... برادرشوهر بزرگه داشت آتیش رو زیادتر میکرد..... رفتم کنار آتیش نشستمو باهاش شروع کردم به صحبت کردن....... کلی حرف زدیم..... کلی خندیدیم....... همسری هم که قربونش برم همش کنارم بودش...... یکمی بعد شروع به کباب کردن شد........ همسری یدونه داغه داغ دادش به من..... دوتایی با هم خوردیم..... بعدش رفت کنار آب.... اما چون من سردم بود نتونستم برم..... همینکه همسری از من جدا شد عفریته سریع پرید اومد از برادرشوهر بزرگه یه کباب به اصرار گرفت!!!!!! برای زهرا!!!!!........ همشم چشم غره میرفت بهش که خووبشو بده!!!!!‌ من نمیدونم این زنیکه چرا با من اینجوری میکنه!!؟!؟!؟.......... خاک بر سر احمقش کنم!!!!! همشم هم میگفت آجیلتون کوو پس؟!؟!؟ میوه تون کووو پس؟!؟؟‌آجیلتونو میخواید بدید کس دیگه بخوره!؟!؟‌ در صورتی که ما همه چیو گذاشته بودیم اما فراموش کرده بودیم ببریم.....

بعد ناهار هم منو همسری زودتر از بقیه  جدا شدیم..... چون قرار بود خالم اینا از کرج بیان خونه مامانم اینا.... ترسیدیم برن..... سریع رفتیم خونه و بعدش پیاده رفتیم خونه مامان اینا...... اونجا هم تا ساعت ۶ نشستیم! بعدش تصمیم گرفتیم بیایم خونه!!!!‌ حالا ما هیچوقت این موقع نمیایم خوونه!!!!‌ بعد شام اصولا میایم خونه....... اما نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتیم بریم!!!!‌..... توو کوچه مامان اینا بودیم که دیدیم عفریته با چنان هول و بلایی داره میادش...... تا ما رو دید دست پاچه شدش...... رو به همسری گفت دارم میرم خونه فلانی!!!!..... شماها چرا طاقت نداشتین!؟!؟‌ چرا دو دقیقه نشستین خونتون؟!!؟؟ همسری هم بهش یه اخمی کرد و اومدیم....... زنیکه روانی.... همیشه کارش اینه.... زاغ سیاه مارو چوب میزنه...... میخواد بدونه کجاییم..... چیکار میکنیم.... شب و نصفه شبم باشه تنها میاد کوچه مامانم اینا تا ببینه ما اونجاییم یا نه!!!!!‌ احمققققق........ به همسری گفتم مامانت ماشالا انرژی داره ها!!!‌ ما خسته شدیم !!! این با این سنش خسته نشد!؟!؟! .... همسری هم فقط سرشو تکون دادش 

خدا عاقبت ما رو با این عفریته به خیر کنه!!.... خوبه همسری دیدش که عفریته میاد و فضولیه ما رو میکنه!!!! 

صبح سیزده بدر! همسری آجیلامون رو که فراموش کرده بودیم ببریم رو برد داد به داداشش!!!.... بعدش راه افتادیم رفتیم دنبال آجی اینا...... بعدش رفتیم باغ مامان اینا...... چقد خوش گذشت....... دخترخاله هامو بعد از یک سال تقریبا دیدم....... بچه هاشونو دیدم........ 

بعدازظهر هم داداشی ما رو برد آبشار نزدیک باغ..... چقد شلوغ بود و چقد مزه داد...... خیلی وقت بود که دیگه آبشاره آب سابق رو نداشت....... اما شکر خدا امسال خیلی خیلی پرآب بودش..... خیلی مزه داد..... یه ارکستری هم اومده بود کنار آب و کلی رووحمون رو شاد کردش...... چقد خوش گذشت....... خدایا مرسییییییییییییی 

دیگه اینکه شبم برگشتیم خونه..........  

آخخخ ساعتو نیگا نکردم..... الان همسری میادش......... 

دیگه باید برم 

روز همگی خوشششش 

خدایا ممممممممنونم ازت

سه شنبه 8 فروردین ماه سال 1391

سه شنبه 8 فروردین ماه سال 1391

به نام خدا 

سلام..... سال نوتون مبارک 

امسال امیدوارم سال خوبی برای همه و همه باشه..... برای من و همسری هم همینطور 

روز سال تحویل توو خونه بودیم..... شبش چون دیر خوابیده بودیم صبح برای سال تحویل خواب موندیم!!!.......  

ساعت حدودای ۱۰ بود که خواستیم بریم دیدن عفریته و خانواده محترمش!.... چون شب قبلش براش عیدی برده بودیم و بعد از حدود چن ماه پا به خونشون میزاشتیم! خیالم از رفتارش راحت بود!!!...... حالم ازش بهم میخوره!!!‌ناخودآگاه!!!...... چون طبقه پایین خونمون دست ایشون هستش...... و چون نمیشد که بنده مهمون ها رو توو این خونه راه بندازمو عفریته نندازه!!! به همین دلیل تصمیم گرفته بود هفت سین رو طبقه  پایین بساط کنه و از مهموناش اینجا پذیرایی کنه!!!....... جوری تنظیم کردیم که با زهرا (خواهرشوهرم) برسیم به طبقه پایین!!!..... راستش با زهرا روبوسی کردمو با عفریته که مثل مار زخم خورده داشت بر و روومو نیگا میکرد یه سلام علیک کردم!!!!!‌ دلم نمیخواست حتی نزدیکش بشم!!!!......... ایشونم تا میتونست تیکه هایی رو بار بنده و همسر جونم کردش!!!........ کمی نشستیم و بعدش پا شدیم بیایم!!!!! اونا هم پشت سرمون راه افتادن!!!!! و اومدن!!!..... یه کمی نشستن و بعدش رفتن!!!.... عفریته جوون هم زحمت کشیدن نفری ۵تومن!!! به ما دادن!!! البته مال من رو هم داده بود به همسری!!!!!..... وقتی همسری خواست بهم بده!!!‌گفتم ارزونیه خودت!!!‌من این پولو نمیخوام!!!!....... بدین سان اولین عیدی من از مادرشوهر محترم شد فقط و فقط ۵تومن! که اونم به من ندادش!!!! انگار که من نیستم!!!!( به ج...ه....ن...م) 

بعد ناهار هم رفتیم دیدن مادربزرگ هامو دایی ها و عموها و عمه هام!!!‌چون مامان اینا اونجا بودن...... خلاصه رفتیمو تا شب اونجا بودیم.....  

فرداش هم دوست همسری اومد خونمون و کمی نشست و بعدش ما رفتیم دیدن پدر مادر دوستش!.... خیلی خوونواده خوبی داره....... بعد از اونجا هم رفتیم خونه مامان اینا برای ناهار..... کلی خوش گذشت..... از اونجا هم رفتیم خونه آجی اینا و خواهر شوهراینا و ... . 

فرداش هم مثل دو تا بچه خوب نشستیم سر خونه زندگیمون!!!!! کلی مهمون اومدش....  

پدرشوهره خواهرشوهرم هم اومدن دیدنمون..... بعد اون هم ماجرایی داشتیم که نگوووووو..... 

دیگه خلاصه کلی توو این مدت خوش بودیم و گشتیم!!!!..... 

روز جمعه هم با آجی اینا رفتیم اطراف شهر.... یه عالمه برف بود...... اگه تونستم عکساشو از آجیم میگیرم و میزارم....... آدم باورش نمیشد که بهار شده....... یه عالمه آب بود که داشت میرفت....... انگاری تازه جاده ها رو باز کرده بودن..... به قدری شدت برف زیاد بود که نگووووو....... اما منظرش عالی بود.......... منی که عاشق برفم داشتم دیووونه میشدم از دیدن اوون همه برف........ خیلی خیلی خوشگل بودن........... 

از شنبه هم همسری رفتش سر کار........... اولین روز خیلی خیلی دلم گرفت.... چون چن وقتی بود که همش با هم بودیم صبح تا شب! ..... نبودنش کنارم خیلی برام سخت بود.... اما فعلا کمی عادت کردم..... البته نه خیلی .... صبح ها تا میاد خداحافظی کنه مثل بچه ها نق میزنم...... خودمم خندم میگیره که چرا اینجوریم!!!!!........ خیلی خیلی سخته برام.... راستش اینجا رو فقط به خاطر همسر گلم دوس دارم ..... 

و اما غرض از نوشتن این همه عریضه:::::::::::: 

پارسال ۸ فروردین ماه بود که عفریته و زهرا اومدن خوونمون برای خواستگاری!!!!...... یادش بخیر..... چقد روز استرس زایی بود...............  

پارسال وقتی همسری گفتش که مامانش و خواهرش میان خووونمون برای قرار مدار خواستگاری ... دلم داشت کنده میشد...... اصلا باورم نمیشد..... من ! سمیرای لجباز!!! به راحتی قبول کردش که زندگیشو با یکی دیگه تقسیم کنه؟!؟! خدایا خودت میدونی که چقد استرس داشتم....... داشتم میمردم عملا!......  

یادمه یه بلوز و شلوار صورتی پوشیده بودم!!!! من و مامان تنها بودیم.... من از حموم اومده بودم!!‌ تازه داشتم موهامو خشک میکردم!!!‌(چون مووهام فر بودش اولش حسابی میپرید میرفت هوا اما بعدش خیلی خیلی ناز میشد!!!).... از حموم که اومدم دیدم همسری مسیج داده که مامانم اینا راه افتادن!!!‌آخ منو میگی هول برم داشته بود........ موونده بودم مووهام رو چیکار کنم...... دیدم هرکاری هم کنم فایده نداره.... بیخیال شدم...... همون لحظه زنگ درمون رو زدن..... دیدم بعله!... عفریته و زهرا هستن!!!(البته اون موقع ها هنوز عفریته نشده بود!!!).... خلاصه اینا اولش جا خوردن!!!!! چون با کسی مواجه شدن که مووهاش دوو متر توو هوا بود!!!!‌اما رفته رفته مووهام خوشگل و خوشگل تر میشد و اینا از تعجب داشتن شاخ در میوردن........ عجب رووزی بود..... یادش بخیر.......  

فردا هم اولین خواستگاری رسمیمون بود....... قربونش برم عشقم رو که وقتی اولین بار اومد خونمون چنان مظلوم نشسته بود که آدم دلش کباب میشد!!!!‌  

خدای من..... چقد رووزا  سریع میگذرن...... چقد عمرمون زوود میگذره 

خدای خوبم ازت ممنونم که بهترین همسر دنیا رو سر راهم قرار دادی........  

عشق من باورم نمیشه یک سال از با هم بودنمون انقد سریع گذشتش...... دوست دارم مهربونم 

یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1390

به نام خدا 

این روزا حسابی حال و هوای عید هستش.... البته نه تووو شهر ما!!!...... اینجا کماکان سرد و برفیه..... طوری که آدم باورش نمیشه میخواد بهار بشه...... دیروز رو حسابی برف بارید.... تمام جاده ها بسته شده بودن...... چقد هم تصادف!!!!...... تووو اوج کولاک با مامان و داداشی رفتیم بیرون! البته میخواستیم با مامان بریم آرایشگاه...... توو راه کلی تصادف شده بود..... یه راه ۵مین یا ده مینی رو نیم ساعته طی کردیم!..... خیلی دیروز هوا خراب بود.... اما بازم خدا رو شکر.... شاید حکمتی توو کارش هست که ما ازش بی اطلاعیم...... 

چن روز پیش بود که توو خونه نشسته بودم دیدم درمون رو میزنن.... رفتم باز کردم دیدم زهره اس!!!!...... دستم رو بوسید!!!!!! بهش گفتم چرا همچین میکنی؟!؟! گفت دلم برات تنگ شده بود!!!.... توو دلم گفتم باز چه نقشه ای برام داری؟!؟!..... مثل همیشه جلو در واستاد و هراسون بود!!!...... از مامانش میترسه!!!..... همش میگفت سمیرا دلم برات تنگ شده بود!!!‌ گفتم منم همینطور!!.... گفتش که من بد شدم بخاطر اینکه شما نمیاید خونمون!!!..... مامانم خیلی دوست داره!! گفتم لطف داره!!! گفت مامانم داشت با یکی حرف میزد به طرف میگفت عروسم خوبه!! اما مامانش نمیزاره و بهش یاد میده!! گفتم بیچاره مامانم!!! اون چه گناهی کرده؟!؟! بعدشم مگه توو زندگیه منه که بخواد نزاره!!!! حرفش رو هم نزن...... کلی چرت و پرت گفتش...... ( نمیدونم اشاره کردم یا نه.... اما من باردار هستم...... البته بچه خیلی خیلی برامون زود بود..... خواست خدا بود... بهرحال با توجه به اولاش الان دوسش داریم....... هنوز آمادگیش رو نداریم اما باید خودمون رو آماده ی حضورش کنیم........ از اونجایی که من عاشق دخملم اما نی نی ما پسملی شد.... شرایط روحیه خیلی حساسی پیدا کردم.... جوریکه همش اشکم در میاد!!!...... و اما در مورد جنسیت نی نی به غیر از دوستای من و خونوادم به هیچکس دیگه چیزی نگفتیم!!!)... ازم پرسید بچتون چیه؟!؟! گفتم نمیگم!!!! سورپرایزه!!!!! گفت من که میدونم دختره!!!! تووو دلم گفتم کاش که بود!!!! اما زهی خیال باطل!!!...... گفت ما میخوایم براش گوشواره بخریم!!!! گفتم دستتون درد نکنه!!!!!!..... خودمون براش به اندازه کافی وسیله میگیریم!!!!!..... (خونواده همسری به شدت طرفدار پسر هستن برخلاف خونواده ما!!!!...... مامانش توو دعاهاش همیشه برای دخترش آرزوی بچه پسر میکنه!!!! حتی خواهر شوهر بزرگه هم کلی رفته دنبال دعا از توو مفاتیح که بچه اولشون پسر بشه!!! آخه مگه چه فرقی میکنه؟!!؟!؟ بچه بچه اس دیگه! خدا به آدم صالح و سالمش رو عطا کنه کافیه..... جنسیت چه فرقی داره؟!؟!).... خلاصه کلی حرفید و بعدش سریع رفت!!!! 

 

روز سه شنبه بود که قرار شد برم خونه لیلاینا برای ناهار..... مامان هم میخواست بره شهر آجی اینا برای ختم..... چون سر و صدا به شدت زیاد بود من و مامان همراه هم رفتیم...... تووو کوچه بودیم که عفریته رو دیدیم.....داشت از روووبرو میومد..... تا فاصلش با ما کم شدش..... سریع راهشو کج کرد و رفت اونور کوچه!!!!.... احمق!!!..... من و مامان بهش سلام کردیم اما اون حتی جواب که نداد هیچ! یه عالمه هم بارمون کرد!!!!‌عوضیییییییییییییییییی....... بعد رفت جایی که ما توو تیررسش باشیم...... من و مامان هم رفتیم سوار تاکسی شدیم..... اونم بر و بر مارو نیگا میکرد..... زنیکه احمق!!!!.... سعی کردم خودم رو ریلکس نشون بدم.... طفلی مامان...... رفتم خونه لیلاینا..... کلی باهاش گفتمو خندیدم..... بعدش که دیگه ناهار خوردیمو تازه جمع میکردیم که مامان هم به جمعمون اضافه شدش...... عشق خودمه دیگه.... الهی فداش بشم...... خیلی نازه....... شاید با هم بحثمون بشه اما واقعا تکه........ عاشقشم....... کمی نشستیمو بعدش همسری اومد دنبالمون رفتیم به سمت بازار برای خرید!..... کلی چیز میز خریدیم..... سه تا گل خوشگل و ناز هم خریدیم...... اومدیم خونه..... تووو راهرو عفریته رو دیدیم...... باز احمق شده بود!!!! از صبح هم بدتر!!!‌ رفتارش مثه یه حیوون بودش...... به قدری اعصابم خوورد بود که زده بود پام به شدت درد میکردش...... به همسری گفتم صبح چه اتفاقی افتادش.... اما مثله اینکه براش عادی شده باشه!!!!! هیچ حرفی نزدش...... گاهی وقتا خیلی خیلی حرصم میگیره..... میدونم میدونه که مامانش مقصره اما گاهی نمیخواد قبول کنه!!!...... بهش گفتم برای مامانت عیدی ببریم؟!؟! اولش میگفت نه!!!‌ا اما الان همش میگه کی میبریم!؟!؟ کلی حرصم گرفتش.....   

دیروز چون قرار بود بعدازظهر هم بره با.....ن...ک.... رفتم خونه مامان اینا...... داداش اومد دنبالم.... ساعت ۹ نشده بود...... عفریته طبق معمول جلوی در بودش..... احمقققققققققق...... بهش سلام کردم!!!! اما جوابم رو نداد باز بلند بلند داشت با یه پسره حرف میزد و بهش میگفت اینا سرطان هستن!!! و .... که من دیگه سوار ماشین شدم.... خیلی سعی میکنم محل سگ هم بهش نندازم..... اما همش میگم بیخیال........ صبحم اونجوری شروع شدش.... همسری هم اومد اونجا و بعدناهار دوباره رفتش..... بعد دوباره ساعت ۷:۳۰ اومدش..... کلی شارژ‌ بودش.... نخواستم چیزی از مامیش بگم..... اما یهو سر یه چیز بیخودی ناراحت شدش!!!...... کلی حرصم در اومد..... چون خسته بود سریع اومدیم خونه....... شب خوبی نبود....  

امروز هم قراره تا ۱۲ سرکار باشه.......... دلم میخواست برم خونه مامان اینا.... اما تنبلیم اومدش... تنهایی خیلی اذیتم میکنه....... کفش هامو صبح از جلوی در برداشتم تا عفریته متوجه نشه که من خونه ام!!!!( آسایش رو حال میکنین!!!!)..... همسر وقتی رفت منم دیگه بیدار شدم..... رفتم جلوی تی وی و دراز کشیدم...... از وقتی همسری میره اینا هم شروع میکنن به رفت و آمد به طبقه پایین!..... کلی در و میبندن و باز میکنن!!!!‌ نمیدونم چرا نمیان کلا اینجا زندگی کنن!؟!؟ احمق های نفهم!!!....... ساعت ۸ بودش که دیدم صدای عفریته میاد...... اول مطابق همیشه رفت راه پله رو چک کرد!!!!‌بعدش اومد جلوی درمون نمیدونم چیا گفتش....... منم چون صدای تی وی رو به شدت کم کرده بودم احساس کرد که خونه نیستم!!! برای اطمینانش زنگ در رو زد!!!!‌ احمق چنان فشاری روووی زنگ وارد میکرد که آدم فکر میکرد طلبکاری چیزیه!!!...... منم که از صدای زنگ درمون به شدت متنفرم!!!!!!....... منو یاد اوایل ازدواجمون میندازه...... حالم رو به شدت بد میکنه......... یاد تمام استرس ها و زجرهایی که  عفریته اون اوایل سرم آورد میوفتم.......  با هر زنگش منتظر بودم که بیاد و کلی حرف بارم کنه..... با هر زنگی که به در میزد منتظر بودم بیاد و یه بامبول جدید را بندازه....... از خونمون بدم میاد..... از زنگمون متنفرم..... اما فعلا به خاطر همسری تحمل میکنم......... راستش به شدت حساس شدم......... دیگه صبر و تحمل گذشته رو ندارم....... نمیدونم چرا وقتایی که با همسری بحثمون میشه میشینم و به گذشته فکر میکنم....... به کارهام.... به علایقم...... به درسم...... به آیندم...... به تفریحم..... به امیدم....... به تصمیمی که گرفتمو شدم عروس این خونواده......... به همه چی و همه چی...... گاهی وقتا انقد فشار روحی رو تحمل میکنم که همینجوری اشکام در میادش...... دیگه تاب و توان گذشته رو ندارم.... .گاهی وقتا دلم برای نی نی میسوزه که قراره من بشم مامانش!!!...... منی که هنوز خودم بچه ام.... هنوزم انتظار دارم مامان و بابام نازم رو بکشن و به حرفام گوش بدن..... منی که طاقت هیچی رو ندارم...... منی که دیگه شاداب نیستم...... وای خدای من...... چقد بهت نیاز دارم....... راستش چن وقتیه نمیتونم خودمو راضی کنمو نماز بخونم!!!!! دلم پر میکشه برای نماز خوندن اما نمیتونم بخونم...... چون الان خونه ای که توووش هستیم رو به اسم عفریته کردیم!!! احساس میکنم غصبیه!!!........ احساس میکنم تمام در و دیوار دارن بهم بد و بیراه میگن.... دوسش ندارم............ به خاطر همین نمیتونم نماز بخونم...... جای خالی خدا رو تووو زندگیم حس میکنم به وضوح...... احساس میکنم روووحم داره درد میکشه...... خدایا خودت کمکم کن.............. دیگه دارم کم میارماااااااااااااا........ 

برام دعا کنید.......... 

راستی اگه اسم پسر خووب سراغ دارید میشه بهم بگین...... مرسی

شنبه 6 اسفند ماه سال 1390

به نام خدا 

بالاخره بعد مدت ها پا شدمو به همسری یه صبحونه مفصل دادم.... طفلی همیشه موقع رفتن میاد ازم خداحافظی میکنه....... امروز بهش میگفتم قدر صبحونه رو بدون...... چون معلوم نیس که دیگه کی بهت صبحونه بدم......  

راستش نه که امروز کلا به خاطر صبحونه بیدار شده باشم....نه!!!..... از ساعت ۴:۳۰ به بعد دیگه خوابم نبردش...... ترجیح دادم یه کار مفید بکنم....... این شد که پا شدم 

دیروز با همسری رفته بودیم اطراف شهر..... یه جاده ای هستش که منو همسری اسمش رو گذاشتیم جاده وحشت!...... میره تووو دل کوه ها..... غروب که میشه  خیلی خوشگل میشه اما بعدش انقدی ترسناک میشه که نگووووووووووووووووووو 

یه دفعه با همسری رفتیمو توو برف های گردنه گیر کردیم..... به زور خاک پیدا کردم ریختم زیر لاستیک هاش...... هوا هم کاملا غروب کرده بود...... هیچ کس هم تووو جاده نبود..... انقدی ترسناک بودش که نگووووووووووووو...... از اون به بعد خیلی خیلی مراقبیم که گیر نکنیم!!!!.... اونم تووو اون جاده های خطرناک که پایینش دره هستش....... البته یادآور خاطراتمون هم هستش..... دوسش داریم.... هروقت بتونیم میریم یه سر اونجا!!!!!‌..... الان که همه جاش کاملا برفیه....... آدم ذوقش میگیره..... دیروز هم یه عالمه عکس انداختم...... به موقع عکس ها رو میزارم......  

راستی در مورد حرفای زهره هم به همسری گفتم....... میدونه که خواهرش چه مدلیه..... گفت ولش کن.... اون آدم نیس........ راستش دلم برای همسری هم میسوزه.... آخه طفلی بین منو عفریته گیر کرده....... دیروز باز بهش گفتم که از اینجا بریم....... فکر میکنم نشه فعلا...... آخه توو اردیبهشت ماه باید یه مبلغ خیلی خیلی زیادی رو بزاریم کنار برای بدهیمون..... اما باز میترسم بعد اون هم نتونیم از اینجا بریممممممممممم........... دعا کنید برامون......

 

خیلی خیلی خیلی مهم:::::::::: 

راستش تصمیم دارم نوشته های قبلیمو و بعدیم رو با رمز بنویسم........ البته بیشتر به توصیه دوستای گلم مخصوصا سمیرا جووووووونم. 

هرکسی رمز خواست برام کامنت بزاره یا تووو تماس با سمیرا برام بگه که بهش رمز بدم..... 

چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390

چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390

   1      2      3      4      5      6    >>

کد آهنگ