Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 6 دی ماه سال 1390

سه شنبه 6 دی ماه سال 1390

به نام خدا 

این روزا خیلی خیلی دلم میخواد برگردم به وب نوشتن..... برگردم و خاطراتمو مرور کنم...... تا بنویسم برای بچه هامون...... تا وقتی بچه هامون بزرگ شدن بدونن چیا به ما گذشته  

راستش زندگی منو همسری خیلی بالا و پایین داره...... البته رابطمون شکر خدا با هم خیلی خیلی خوبه..... اما گاهی وقتا فشارایی که مامانش بهمون وارد میکنه خیلی خیلی بیشتره... 

حدود دو هفته پیش بود که همسری مریض شدش.... آنفولانزا گرفته بود...... یه چن روزی درگیر و داد این بودم که خوب بشه... دیگه انقد سوپ خورده بودیم که نا نداشتیم غذا بخوریم!.... ایشون خوب نشده من مریض شدم...... اونم در حد خیلی خیلی بدی...... وقتی همسری مریض بود مامانم بنده خدا همش براش سوپ میپخت و میورد.... چقد حالش رو میپرسید!!!! اما وقتی من مریض شدم خونواده با فهم همسری اصلا انگار و نه انگار!!!!! البته شکایتی نیس!!! نفهم تشریف دارن!!!!...... دیگه من نتونستم توو خونه خودمون بمونم...  رفتم خونه مامانم اینا..... حدود دو شب  اونجا بودم..... وای که چقد مزه میده آدم پیش مامانش بخوابه..... اینکه باباش بیاد و با نگرانی حالش رو بپرسه........ یا داداشت بیاد و با غرور خاصش با نگرانی نگات کنه و بگه چرا چیزی نمیخوری!!!! چرا مریض شدی!!! واقعا خونواده یه نعمت خیلی خیلی بزرگه..... خدایا واقعا شاکرم..... 

توو این مدت همسری یه بار خونه مامانش اینا ناهار رفتش..... اونا با اینکه فهمیدن من مریض هستم! اما حتی یه مسیج خالی نفرستادن که بگن اگه مردی بیایم ببریمت!!!! اما بازم بیخیال شدم...... آدمای نفهمین!!! تقصیر ندارن!! البته به ما میرسه نفهم هستن!!!  

خلاصه برای شب یلدا اومدم خونه خودمون تا مامان اینا برامون چله بیارن!!!.... ظهر بود و همسری تازه اومده بود!.... داشتیم ناهار میخوردیم...... در رو زدن!!! من رفتم در رو باز کردم.... دیدم عفریته میباشد!!!!..... بهش سلام دادم و اونم انگار که کر تشریف دارن!!!!....... اومد و پسرش رو محکم صدا میزد و یه جاااااااااان خیلی خیلی بد بهش میجسبوند!!!!!! 

یکمی نشست و رفت........ منم باز به پای حماقتش گذاشتم......  

فردا یا پس فردای شب چله بود که اومد!!!! شروع کرد به حرفای مزخرف!!!!! منم بازم سکوت کردم!!!..... راستش دیگه یاد گرفتم حرفاش رو گوش نمیدم!!!!!..... وسطای حرف زدنش همش میگفت چی میگفتم؟!!؟!؟ و منم میگفتم فراموش کردم!!!!! نمیدونم!!!.... باز دوباره خودش شروع میکرد!!!!!....... آدم هفت خطیه!!!!..... فکر نمیکنم توو دنیا لنگه داشته باشه!!!!!....... البته به غیر از پسر بزرگه و دختر کوچیکش!!! که اینا تحصیلکرده مامانشون هستن!!!!! یعنی رفتاراشون دقیقا مثله مادره هستش!!!!! 

خلاصه از اون روز عفریته بودنش عود کرده!!! (سند خونشون به اسم همسری هستش..... چون همسری میخواس وام بگیره!!!!...... ) مامانش اون روز رفته محضرخونه ای که دو سال پیش سند رو به اسم همسری زده!! اونجا یه عالمه عفریته گری کرده!!!! بعد از اونجا هم زنگ زدن محل کار همسری که بیا مامانت رو تحویل بگیر!!!! همسری هم شانسی رفته بود شهرداری دنبال سند خونه خودمون!!!!! عفریته باز دست از پا دراز تر برمیگرده خونشون!!!!! عصرش زهره(خواهر شوهر کوچیکه) اومد جلو در خونمون.... بهم گفت سمیرا مامانم زنگ زده به خالم!!!! خالم گفته اگه سمیراینا از این خونه کوچ کنن من دعا میگیرم براشون تا طلاق بگیرن!!!! به همین راحتی!!!! منو خنده گرفت... گفتم باشه!!!! هرطور راحتن!!!!! 

خلاصه فرداش عفریته باز رفته بود محضر و یه عالمه داد و بیداد کرده بود!!!(من نمیدونم محضردار بدبخت چه گناهی کرده!!!)......از اونجا هم مستقیم رفته بود محل کار همسری و یه عالمه بد و بیراه بهش گفته بود!!!!!...... همسری دیروز خیلی ناراحت بود...... حالا قراره ما خونه خودمون رو به اسم عفریته بزنیم!!!! بعدش خونه خودشون برای ما بشه!!!!!! و ما از اینجا اگه خدا بخواد بریم!!!!...... همسری از دیروز همش با حسرت خونه رو نیگا میکنه و میگه حیفه کابینت ها!!! حیفه اتاق ها!!! حیفه فلان جا!!!!!! و کلی افسوس پولایی رو میخوره که خرج خونه کردیم!!! منم بهش گفتم حیفه ما!!!!!! بیخیال خونه..... تن جفتمون سالمه...... اصلا میریم مستاجر میشینیم بعدنا یه خونه میگیریم!!!!...... عجله ای نداریم که!!!!...... همسری خوشحال میشه از اینکه من دلداریش میدم!!!..... و من ناراحت میشم وقتی میبینم همسری انقد ناراحته!!!! 

برامون دعا کنید تا از اینجا بریممممممممممممم 

دلم یه مسافرت میخواد..... دلم شمال رو میخواد..... نه نه مشهد رو هم میخواد...... 

به زودی آدرس وب عفریته رو میزارم 

ببخشید که کامنت ها تایید نمیشه...... میخوام جواب بدم بهشون اما سر فرصت و با حوصله فراوون 

بوسسسسسس

چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1390

به نام خدا 

میدونم خیلی وقته نبودم...... میدونم اما واقعا دلیل داشتم 

راستش وقتایی که همسری خونه هستش همش پای نت هستش..... صبح ها هم بس که دیر پا میشم تا میام به خودم بجنبم نمیرسم بیام بنویسم 

خیلی حرفا دارم...... 

راستش بس که نمیتونم به وبم سر بزنم پناه بردم به دفتر خاطراتم!!!! 

اما هرچی میکنم اونو دوس ندارممممممممممم 

میخواستم رمز دار بنویسم اما راستش پشیمون شدم...... 

من به خواننده های وبم ارزش قائلم...... اگه رمز دار بنویسم فقط به اونایی میتونم پس بدم که شمارشونو دارم.....  

فعلا بدون رمز مینویسم ببینم چ جوری میشه! 

 

قبل اینکه شروع کنم از سمیرا، ریحانه، الناز، مینا ، و چن تا دوست جدیدم که اسمشون هم سمیرا هستش، آرشام، پروانه و داداشی حمید گلم تشکر کنم که این همه به فکر و یاد من هستن 

سر فرصت به همتون جواب میدم 

به همین خاطر فعلا کامنت ها رو تایید نمیکنم تا جوابشون رو بدم 

و اما زندگی من توو این روزا 

 

راستش عفریته توو این مدت درست نشده که هیچ!!! از قبل بدتر هم شده!!!! چون این دفعه توو قالب مذ...هب داره خودش رو نشون میده!!!!!! 

از وقتی از سفر خارجه تشریف آوردن!!!! بنا به گفته خودشون تصمیم گرفتن دیگه به هیچ عنوان غیبت نکنن!!!! در مورد کسی بد نگن!!! و مهم تر از اینکه کسی رو ناراحت نکنن!!!! اما دریغ!!! 

چن مدت بعد از اینکه از سفر زیارتی تشریف آوردن، با این بهوونه اومدن خونه ما که همسایه فلانی داره انگور میده!!!!!!! اومدم بگم ازش چیزی نگیری ها!!!! منم گفتم من که کسی رو نمیشناسم!!!!.... اومد و همون خونه ای رو نشون داد که طرف بهمون گفته بود ماشین دومادمون رو عفریته خش انداخته!!! بعله!!! به همین راحتی اومد و به طرف چن تا تهمت زد و رفت!!! 

از این کارش خوشم نمیاد.... راستش انقد نشسته توو خونه گفته فلانی بده!! روو بچه ها هم تاثیر گذاشته!!!!..... و منم از این کارش متنفرم!!!!!! 

راستش انقد توو این مدت آزارهای روانی منو داده که دلم میخواد فقط بزنم زیر گریه......... 

خسته شدم!....... 

این خونه رو دوس ندارم 

آدمای اطرافم رو دوس ندارم....... 

اما واقعا عاشق همسری هستم...... 

خیلی دوسش دارم 

اما امان از دست این عفریتهههههههههه 

راستش آبان ماه بود که با همسری رفتیم مسافرت!!!! وقتی اومدیم برگشت بهم گفت:: شما میتونستین با این خرجی که کردین بدهی هاتونو بدین!!!!!! منم گفتم هرکدوم سر جای خودش!!! 

آخه یکی نیست بهش بگه به تو چه عزیزم!!!!!!!  

یا مثلا عید غدیر که بود! دیگه همه میدونن توو اون روز میرن دیدن سادات!!!! ما هم از ظهر رفتیم خونه مامانم اینا...... پدرشوهرِ خواهر شوهرم هم اومدن خونه مامانم اینا دیدن بابام و ما!!! اما دریغ از یکم درک عفریته!!!!!..... حتی زهرا(خواهر شوهرم) یا برادر شوهرم یه مسیج تبریک نفرستادن!!!!!...... منم به ازای نفهمیشون گذاشتم!!!! و اصلا به روی خودم نیوردم!!!!..... فرداش که خونه بودیم..... زهرا اومد خونمون، کلی در مورد عفریته باهام حرف زد!!!! و خیلی هم تاکید داشت که ایشون افسردگی دارن!!!!!! و من مراعاتشو کنم!!!!!!(دخترش که دخترش باشه تحملشو نداره!!!!)...... عفریته که اومد سر بزنه ببینه اوضاع چه جوره!!!!! طلبکارانه برگشت گفت!! شما چرا دیروز نیومدین دیدن من!!!!!!! و منم گفتم مگه شما هم سید هستین!!!؟!؟ :)   شما باید میومدین دیدن من!!! اومد گفت تو اگه امام حسین هم باشی من دیدنت نمیومدم!!!! چون من بزرگم!!(استغفرالله...... انقد شعورش پایینه که حرف زدنش رو هم نمیدونه!!!!)..... منم یه لبخند عاقل اندر سفیه بهش زدم و بی خیالش شدم!!! بعد برگشت گفت تو به ما عیدی ندادی!!! منم گفتم شما میومدین دیدن من،اگه عیدی نمی دادم اوونوقت باید چیزی میگفتین اما باشه من براتون کنار گذاشتم!!!! صبر کنید برم براتووون بیارم!!! همینکه خواستم برم بیارم در کمال حیرتم گفت!! نههههههه! تو که با اموال خودت نگرفتی!!! اینا مال پسرمه!!! هروقت تو با پولای خودت گرفتی اونوقت ازت میگیرم!!!!! منم توو دلم گفتم به جهنم!!!!!!! اصلا کی خواست به تو عیدی بده!!! 

خلاصه اون روز هم اونطوری اعصابمو خورد کرد 

حالا از تمام این گذشته که بگذریم!!!!! دوباره امروز روز عفریته گریش بود!!!!! 

زنیکهههههههههه ........ .! وقت و بی وقت که میاد!!! وقت و بی وقت هم زنگ میزنه!!!!! نزدیکای اومدنه همسری زنگ زد!!!!! دوباره حرفای مسخره!!!! دوباره چیزای بی مزه! و دوباره اعصاب خورد کردن مننننن!!!!!!!!!! راستش دیگه حالم ازش بهم میخوره!!!!!! حرفاشو که زد!!!!! به خاطر اومدن همسری قطع کرد!!!! بعدش که همسری دوباره رفت اومد جلو در!!!! وهزارتا چیز گفت و رفت!!!!! 

خدایا تو رو به حق این روزا، خودت جوابشو بده 

راستش دلم میخواد خودم شاهد عذابایی باشم که به من میده!!!!!!  

دلم میخواد برادرشوهرم یه زن گیرش بیاد عین مامانش!!!!!!!! خدایا یعنی میشههههههههههههه؟!؟! 

اونوقته که ببینم کیه که به پای کی میوفته 

برام دعا کنید 

به یاد تک تکتون هستم 

بوسسسسسسسس

چهارشنبه 27 مهر ماه سال 1390

به نام خدا 

این روزا به شدت مشغول زندگی خودم هستم..... خیلی وقتا شده که میامو کامنت ها رو میخونم اما حس اینکه بخوام بنویسم رو ندارم.... حتی حس اینکه بخوام تاییدشون کنم...... شاید کمی خسته ام.....  

زندگی متاهلی بالا و پایین زیادی داره....... توو دوران مجردی آدم برای خودش سروری میکنه.... همیشه خودتی و خودت!!!! اما وقتی متاهل شدی دیگه یه نفر نیستی!.... یه نصفه آدمی..... به همین راحتی!!!! 

توو این مدت اتفاق های خوب و بد زیادی افتاد..... خوووب خوبش این بود که ماهگردمون به 3 ماه رسید....... همین چن روز پیش 

و بدش اینه که باز پای عفریته( از سمیرای گلم و النازی عزیزم ممنون که املای صحیح این کلمه رو بهم یادآوری کردن) به خونمون باز شد..... 

ماجرا از زمانی شروع شد که عفریته رفت کربلا...... بدون هیچ تماسی به من!!! فقط به همسری زنگید و گفت من دارم میرم!!! به همین خوشمزگی!!!..... منم شوهری رو راهی کردم تا بره ازش خداحافظی کنه!!!!...... بدون اینکه حس کنم اون همون آدم احمقی بود که اوون همه پشت سر من حرف زده بود....... بدون اینکه حس کنم حتی لیاقت خداحافظی رو هم نداره!!!! 

خلاصه ایشون هم رفتن و بعد 5 مین برگشت و گفت مامانم رفت!!!! منم گفتم به سلامتی ایشالااااااااااااااااا............... 

زمانی که ایشون در سفر خارجه به سر میبردن بنده به عنوان یه عروس وظیفه شناس خونواده شوهری رو دعوت کردم.... بدون اینکه در نظر بگیرم خواهر شوهر کوچیکه چقد پشت آیفون بهم بد و بیراه گفت!!!!..... اما فقط و فقط به خاطر داداش کوچیکه تحملشون کردم..... وقتایی که میرفتیم باغ کلی براشون میوه میوردیم..... اما دریغ از یه تشکر خالی!!!!!! و من باز گذاشتم به حساب نفهم بودن مامانشون!!! 

وقتی تشریف آوردن صبحش به شوهری زنگ زده بود که من اومدم!!!!..... وقتی همسری بهم گفت خیلی برام مسخره به نظر اومد...... یعنی انقد هول بود؟!!؟!؟  

بعد شام رفتیم خونشون!!!.... و ایشون در کمال تعجب بنده از صبح حتی حموم هم نرفته بود!!! یعنی بوی راه میداد!!!!! من که به فاصله کمی ازش نشسته بودم داشت عقم میگرفت..... اما عفریته چنان تحویل میگرفت...... انگاری آدم شده بود!!!.... اما مگه میشه؟!؟!؟! 

ما هم کمی که نشستیم پا شدیم که بیایم!!....(البته دست خالی نبودیما!!!! با دست پر رفتیم و یه عالمه آت و آشغال بهمون داد اومدیم خونه ... بازم دستش درد نکنه!).... چیزایی آورده که حتی پسرش که پسرش باشه !!!! رمق نمیکنه بپوشتشون!!!!!..... چه برسه به من!!!! اما باز آدمیت کرده و آورده دستش درد نکنه!!! 

چن روز بعدش بود که ایشون در یه شب گرم پاییزی به سرش زد بیاد خونه ی ما!... ایشون اومد و من اعصابم خط خطی شد..... دلم نمیخواستم به خودش اجازه بده بیاد!!!.... اما خوب خودم کردم!!! اصلا خودم کردم تا هی کرماش بریزه بیرون و ما مجبور بشیم اینجا رو بفروشیم و بریم یه جای دیگهههههههههههههههههههههههههههههههههههه...... من اینجا رو دوس ندارم  

داشتم میگفتم اومد و من ازش فاصله گرفتم...... راستشو بخواین محلش نمیکردم!!!.... چون حالم ازش بهم میخوره.... میدونم دل به دل راه داره!!!!!...... اما همش میخواست با من حرف بزنه که منم با جوابای سربالا کفرش رو در میوردم!... چون میدونم آدم نمیشه!!!.... البته بماند که همسری هم تلافی کارم رو کرد!!!! وقتی مامانم اینا اومدن زیاد باهاشون حرف نزد!!! و من تازه به این نتیجه رسیدم که چقد رفتار طرفین تووی زندگی تاثیر داره!!!!!!! و از اون روز به بعد تصمیم گرفتم در عین اینکه به عفریته احترام میکنم اما کفریش کنم!!!!!( بله خبیث میشویمممممممم.... چیه مگه!!!... دیگه طاقتم طاق شده) 

پس فرداش دوباره اومد.... این بار بهتر از قبل بود.... فرداش دوباره اومد!!!!! و این بار من خود شیرینی کردم!!!!!..... میدونستم حسادت میکنه بیشتر.....  

دوباره گذاشت فرداش اومد ... این بار نتونست عفریته بودن خودش رو کتمان کنه..... بهم گفت زهرا اومده!!(خواهر شوهرم)... بیا ناهار بریم اونجا!!!! منم گفتم دوستم میخواد بیاد!!!!! نمیتونم بیام!!!.... بعد دوباره دوز عفریته بودنش زد بالا...... گفت و گفت!!!!! و من حتی نگاش هم نمیکردم!!!...... دیگه یاد گرفتم چطوری باید رفتار کنم!!!!.... دیگه یاد گرفتم چطوری باید پوست خودمو کلفت کنم!!!!!! و دیگران رو از این بابت حرص بدم!!!!! من کم نمیارمممممممممممم 

همسری که اومد سعی کردم همه چیز رو بهش نگم و به خنده گرفتم.... اما اون میدونست مامانش بیاد اینجا یعنی اینکه زهر ریخته و رفته!!!!!!! 

شب رفتیم اونجا...... همسری خوشحال از اینکه بنده سر به راه شده ام!!! خودش رو برای مامان عفریتش لوس میکرد!!!!...... منم ریسه رفته بودم از خنده!!!....  

زودی اومدیمو شب رو به صبح رسوندیم!!!!  

فرداش هم که دیروز باشه رفتیم خونه مامانم اینا...... 

و اینکه الانم تنهاممممممممم 

راستی یه وب زدم در مورد عفریته!!!! اگه برسم مطلب بزارم توووش حتما آدرسش رو میزارم توو لینک دونیم 

دیگه اینکههههههههههه برام دعا کنید 

این رووزا بیشتر از همیشه به خدا نیاز دارم 

دوستتون دارم 

سر میزنم بهتون اما فعلا نمیشه کامنت بزارم...... سر فرصت حتما حتما میام  

فعلا

پنجشنبه 31 شهریور ماه سال 1390

پنجشنبه 31 شهریور ماه سال 1390

به نام خدا 

میخواستم باقی روزام رو بنویسم که چجوری شدش.... اما الان به شدت دلتنگم..... از صبح شوهری توو بانک هستش و هنوز ازش خبری نیست!!!..... فکر نمیکردم کارشون انقد طول بکشه!.... سختمه از صبح زود نبینمش تا شب!!!!...... دلم براش تنگ شده..... دلم برای مامانم و بابام و داداشی جونمم تنگ شده..... انقد که به جای ناهار یه عالمه گریه کردم....... فکرشو نمیکردم انقد وابسته خونوادم باشم..... این روزا خیلی دارم داغون میشم....... یکی از دوستامون از تهران اومده خونه مامان اینا...... مامانم زنگ زد تا شب بریم باغ برای شام!... اما شوهری کار داره و ما نمیتونیم مثل آبجیمینا بریم!......... آخ که چقد دلم میخواد پیششون بودم..... دلم برای عطر تن مامانم تنگ شده....... دلم برای قربون صدقه رفتناش تنگ شده...... دلم برای نازنازی کردن باباجونمم تنگ شده..... برای دعواهاش و اخماش که وقتایی که شیطونی میکردم پیداش میشد..... دلم تنگ شدهههههههههههههههههههههههههههه 

ازصبح عکساشونو نیگا میکنم و گریه میکنم....... خدایا ازت میخوام همه پدر و مادرا رو همیشه سالم و سرحال نگه داری و مراقبشون باشی.... من بدون اووونا میمیرم.........  

گاهی که انقد دلم تنگ میشه همش خودمو سرزنش میکنم که الان چه موقع ازدواج بود.... من که توو این سالا فقط درس خوندمو درس خوندم.......  اما وقتی یاد شوهر مهربونم میوفتم باز میگم یواش یواش به این وضعیت عادت میکنم...... اما نمیشهههههههه.... من دارم ذره ذره میمیرم و کسی اینو نمیدونه.......... من دارم میمیرم  همین!

دلم براشون تنگ میشه...... 

بغضم داره خفم میکنه 

گلوم داره میترکه 

برم کمی بخوابم شاید بهتر بشم...... اما نه حسشو ندارم..... دلم میخواد یه دوچرخه داشتم و میرفتم دوچرخه سواری و موهامو باز میکردم.... آخ یادم نبود موهامم دیگه مثله سابق نیست و من چقد حسرت میخورم.... اصلا حس دوچرخه سواریم ندارم 

هومممممم 

کاش کنار دریا بودم...... لااقل وقتی گریه میکردم دریا یه موجی برای جوابم که شده بهم میداد..... دلم تنگههههههههههههههههههه 

میام به زودی 

خدایا کمکم کن 

دوشنبه 28 شهریور ماه سال 1390

به نام خدا 

بالاخره تونستم بعد یه عالمه کلنجار رفتن با خودم بیام و اینجا بنویسم.... بنویسم از دغدغه هایی که دارمو برام مهمن.... بیام و بنویسم و بگم از روزایی که دارن مثل برق و باد از پیشم میرن..... سخت بود اما بالاخره انجام شد.... 

هر روز میومدمو وبم رو نیگا میکردم.... شاید دیگه به حرف نزدن دیگه عادت کرده بودم.... میومدم و فقط کامنت ها رو میخوندم....... حال اینکه بخوام جواب بدم رو نداشتم.... البته بماند که چقد حرص میخوردم سر اینکه چرا ایجوری شدم!....  

احساس میکنم توو این مدت از دنیای وب فاصله گرفتم..... شایدم الکی داشتم سر خودم رو گول میزدم!!! 

اما هر چی که بود بالاخره تموم شد!!!!.......... بالاخره من اومدم........... یه سمیرا خانوم متاهل! 

 

هومممممم نمیدونم از کجا بگم یا از چی شروع کنم فقط اینو بگم که روزام داره به شدت تند و سریع میگذره 

راستش 24 تیر که عروسیمون بود باورم نمیشد!!!! من! سمیرایی که هنوز خودشم باور نداره که بزرگ شده! داره عروس میشه!!!!  شب قبلش که از شدت استرس داشتم میمردم..... به همسری جونم یه عالمه توپیدم!!!!..... کم کم داشت باورم میشد که دیگه پیش مامانم اینا مهمونم!!!.... با وجود اینکه دخترخاله هام همه پیشم نشسته بودن و داشتن یه عالمه سر به سرم میزاشتن اما بدجوری دلم گرفته بود...... دیگه همسری هم تندی اومد دنبالم تا با هم بریم یه دور بزنیم......(ساعت 11 شب بود)...... با لباسای خونه که فقط روشون یه مانتو پوشیده بودم! رفتم داخل ماشین نشستم!....... اولش یه عالمه اخمام توو هم بودش..... انقدی ناراحت بودم بیخودی که حد نداشت!!! همش میپرسید چی شده؟!؟! منم میگفتم هیچی!!! دیگه طفلی انقد ترسیده بود که نگووووو!! فکر میکرد خودش کاری کرده که من ایجوری بشم!!.... دیگه یه عالمه حرف زد باهام و یه عالمه نازمو کشید + یه عالمه هم بغلم کردش تا کمی آروم گرفتم...... بماند که چقد راه براه بوس بوسیم میکردش.... خلاصه انقدی حالم خوب شدش که نگو...... بچم نگوو خودشم حالش خوب نبود!!!! دیگه دوتایی حالمون یه عالمه خوب شدش و بعدشم به عنوان یه جایزه! برام رفت از یه سوپری که همیشه ازش خرید میکنیم و یه مغازه فوق العاده ای هستش پاستیل خرید..... هومممممم انقده خوشمزه بود که نگووو...... دیگه یه عالمه خوردم و یه چن تا که تووش مونده بود رو با خودم بردم خونه.... حالا ساعت چنده؟!؟! ساعت شده 1! دیگه رفتم توو خونه و دیدم بابا و مامان و فریبا(دخترخالم) بیدارن..... دیگه پاستیل رو دادم به فریبا..... اونم یه عالمه سر به سرم گذاشتش!!!!!  

شبشم یه عالمه با هم حرف زدیم..... یهو یادم افتاد صبح باید برم حموم!!!! و حدود ساعت 9 من باید آرایشگاه باشم!!!!!.... دیگه توصیه های آخر رو به فریبا کردمو بهش گفتم وسیله هایی که احتیاج میشه کجاست و ... .بعد چن تیکه از وسیله هامو بهش سپردم...... دیگه بعدش زودی خوابیدم تا فرداش خوابم نبره!!!(حدود ساعت 3 :30 بود که خوابیدم!!)... 

فرداش هم که جمعه باشه ساعت 7 بیدار شدم و رفتم حموم و یه دوش گرفتم.... بعدشم که دیگه همسری اومد دنبالم...... دیگه یه عالمه با هم کارامونو چک کردیمو بعدشم صبحونه مامان آورد که من حتی نتونستم یه لقمه بخورم!..... دیگه رفتیم آرایشگاه..... دومین عروسی بودم که رفتم!!!.... البته بماند که چقد فریبا بهم خندید!!! آخه من با کتونی رفته بودم آرایشگاه!!(:دی) 

دیگه توو آرایشگاه هم که دیگه یه عالمه معطلی بودش...... هرکی میرسید بهم میگفتش واییییی چقد شبیه پرنسس ها شدی!!(بچم خود شیفته شد رفت!!!)..... دیگه موقع لباس پوشیدنم بود که به علی گفتم یکیو بگو بیاد!! چون من نمیتونسم وسیله هامو که یه عالمه هم بودن! با خودم حمل کنم!!! جیگیرمم آبجیش رو فرستاد..... برامم یه عالمه خوراکی گرفته بود..... توو این بین تعداد عروس هایی که بودیم به 7تا رسید.......  خلاصه دیگه بعدش دیگه کاملا آماده شده بودم!(چون از آتلیه زوود وقت گرفته بودیم... سرشون حسابی شلوغ بود! حدودای ساعت 3:30 وقت آتلیه و باغ داشتیم)..... دیگه منو شوهری و دوست شوهری که اسمش محمد هستش +فیلم بردار رفتیم آتلیه!...... هوا هم که انقده گرم بود !!!!.... دیگه رفتیم اونجا یه عالمه عکس گرفتیم.... همسری هم که انگاری به شدت خسته بود! همش خمیازه میکشید و خوابش میومد!.... دیگه عکاس هم دلش براش میسوخت.... یه تختی بود اونجا بهش میگفت برو اونجا کمی دراز بکش!!! اما مگه با همین دراز کشیدن تموم میشد!!! اصلا انگاری شب رو کامل رفته بود کووه کنده بود!! انقد که این خوابش میومد!!!..... دیگه بعد یه عالمه ژست های سخت رفتیم به سمت باغ..... هوممممممم چقد جای قشنگی بود...  بین اوون همه جنگل و باغ که خیلی خیلی هم خوشگل بودن و راه خیلی نازی داشتش با ماشین عروس که میرفتیم انگاری دنیا رو به آدم میدادن.... انگاری داشتی تووو بهشت قدم میزدی...... وقتی رسیدیم باغ کمی معطل شدیم.... چون هنوز عکاس نرسیده بود.... توو این بین هم شادووماد رفته بودن داخل ماشین کمی بخوابن تا برای شب سرحال بشن!!!!.... اما فایده نداشت..... دیگه محمد مجبور شد بره از داخل شهر براش از این نوشابه های انرژی زا بگیره تا بلکه کمی حالش بهتر شه...... خلاصه به زور کمی حالش رو سرجاش آوردیم...... کار عکاسی هم خیلی سریع انجام  شدش و چون خیلی سرشون شلوغ بود این شد که برای ساعت 7 کارمون تموم شد!.... بهترین کار رو توو این دیدیم که من برم خونه تا کمی با مهمونای خودمونیمون باشم بعدش تا مهمونای دیگه بیان.... همش هم از این میترسیدم که دوستام که راشون دوور بود بیان و کسی رو نشناسن!(البته بماند که چقد به مامانمو فریبا +آبجیم سپرده بودم!!!) خلاصه رفتمو دیدم همه منتظر من بودن.... دیگه با همه حرفیدم و بعدشم که دیگه بساط قر و فر به پا بود!!!.... دیگه تا مهمونا بیان من رفتم اتاق تا کمی دراز بکشم.... انقد خسته شده بودم که نگو..... ثنا هم که قربونش برم انقد میومد پیشم..... عسل خالشه دیگه..... دیگه دیدم اصلا نمیشه هیچ جوره خوابید پشیمون شدمو رفتم توو پذیرایی..... دیگه مهمونا عملا از ساعت 8 میومدن..... مهمونایی که راشون دورتر بود زودتر هم اومده بودن.... از دوستام اول از همه سمانه اومدش..... بعدش لیلا و بعدش سحر و فائزه و نسرین و بعدترش زهرا...... رضوانه و فرزانه و نرگس هم که کمی بعدتر اومدن...... دیگه دوستام اطراف من نشسته بودن... هرکسی یه چیزی میگفت...... راستش اولش همش هم پای بچه ها میرقصیدم..... با دوست دوران ابتداییم سمانه که زحمت کشیده بود و اومده بود..... با همه و همه...... جای الناز و مهناز و مونا و زهرا(چش خوشگله) و مریم خالی بود....(النازی حیف که نیومدین.... خیلی منتظرتون بودم..... خیلیییییییییییییییی..... اما ایشاالله عروسی خودتون من میام..... حتما حتما!).....البته جای دوستای نتیم هم واقعا خالی بود... جای سمیرای خوشگلم.... ریحون گلم....اون یکی سمیرا که من به اسم سمیرا کوشول سیوش کردم!... مریم..... مینای نازم.... اون یکی مینا..... علی آقا.... و خیلی های دیگه که توو خاطرم نیستش فعلا اسماشون.....  چی میگفتم چی شد!!!!!.... آره میگفتم که اولش خیلی توو باغ این که تا چن ساعت دیگه مهمون این خونه نیستم نبودم اما یه کم که گذشت دیگه واقعا مونده بودم..... دلم میخواست مامانم بیاد پیشمو من سرمو بزارم توو بغلش و های های گریه کنم..... دلم میخواست برمو صورت آبجیمو که انقد داشت زحمت منو میکشید محکم ببوسم...... دلم میخواست برمو دستای بابامو که تا الان برام زحمت کشیده بود رو ببوسم و بگم که چقد دوسش دارم..... دلم میخواست برم و داداش کوچولوی خودمو که حالا دیگه برای خودش مردی شده رو بغل کنمو بهش بگم که چقد دوسش دارم.... بهش بگم که چقد رووی این کوچیکیش هم حساب میکنم... بهشون بگم که تنهام نزارن هیچ وقت........ بهشون بگم عزیزترین آدمای روی زمینن برام...... دلم میخواست ثنا رو بگیرم توو بغلم و وقتی خاله سمیرا میگه بلند بلند گریه کنمو محکم بگم جووووووووووووووووننننننن خاله سمیرا............. (الان که دارم اینا رو مینویسم یه عالمه گریم گرفته... اشکام گوله گوله دارن میان پایین.... البته آهنگ وبمم مزید بر علت شده)..... داشتم میگفتم.... دیگه اون سمیرایی که شاد و شنگولی برای خودش قر میداد دیگه نبودم!!!...... یه جا نشستمو فقط داشتم ثانیه ها رو میشمردم....... خیلی سخت بود...... یه بغضی گلومو فشار میداد.... یه بغضی که داشت دیوونم میکرد..... من داشتم کم میوردم...... دیگه تا طرف شوهری بیان من توو هوا بودم.... فرزانه اینا یه عالمه دستم انداخته بودن..... همش سعی میکردن بخندونن منو اما من برای یه لحظه میخندیدم.... باقیش رو دلم گرفته بود و توو فکر بودم...... خیلی سخت بود..... ساعت ها نمیگذشتن..... دیگه مادرشوهر(که از این به بعد اینجا بهش میگم افریطه!!!! که اونم دلایل داره و ماجراهای خاص خودش! که بعدا سر فرصت همشونو میگم)+ خونواده شوهر تشریف آوردن...... بماند که افریطه چقد ضایع بازی در آورد.... چقد اشک آبجیم رو در آوردش.... بماند که اشک عموجونم رو که خیلی خیلی برام عزیزه رو در آورد..... همه اینا بماند....... دیگه همه مهمونا فهمیده بودن که چه افریطه ای هستش.... همه هم بلا استثنا نفرینش میکردن و یه عالمه فحشش میدادن!!! بس که بی حیا و پر روو هستش.... خلاصه بعد یه عالمه تشریفات بالاخره بنده راهی خوونه بخت شدم!!!....... یه عالمه هم گریم گرفته بود..... حالم اصلا خووب نبود.... یه روزی بود که هیچی نخورده بودم!!!.... از دیشب شام گرفته تا روز عروسی که دیگه هیچی نخوردم..... حال خیلی بدی داشتم..... دیگه رفتیم خیابون گردی!!! بعدش هم تندی اومدیم سمت خونه بختمون!!!!!........ البته اول رفتیم خونه افریطه اینا!! بعد اومدیم سمت خونه خودمون!..... توو اون شرایط فقط به کمی آرامش احتیاج داشتم..... که همسر مهربونم بهم عطا کرد..... چقد نازمو اون شب کشید تا صبح.... چقد کج خلقی های منو به دل نگرفت.... چقد پدرانه با من برخورد میکرد و چقد برادرانه منو نوازش میکرد........... و من توو اون لحظه ها چقد دلم برای خوونوادم تنگ میشد...... داشتم دیوونه میشدم.... اما فکر اینکه فردا میتونم ببینمشون حالم بهتر میکرد.....   

فرداش هم کمی دیر پاشدیم..... بعدشم رفتیم صبحونه رو خوونه افریطه اینا خوردیم!.... بعدازظهر هم مامانم اینا اومدن خونمون..... باز افریطه بی حیاتر شد!.. .باز سعی میکرد بیشتر و بیشتر خودش رو به آدما نشون بده..... سعی میکرد به همه بفهمونه که چقد بی چشم و روو هستش..... همه هم افسوس میخوردن که چرا ما با همچین خونواده ای وصلت کردیم!!!! 

اون روز هم با تمام خوب و بدش تموم شد 

شبش عروسی دعوت بودیم اما نرفتیم.... فرداش هم جهاز عاطفه(دخترعموم که 74 هستش رو میبردن و چون ما برای عروسیش نبودیم رفتیم برای جهاز بردنش!)..... از اونجا هم اومدیم رفتیم عروسی!.... افریطه حالش بد بود!!! چرا؟!!؟ چون ما بدون اینکه بهش بگیم رفته بودیم خونه عموم اینا!...... باز بی حیاتر از قبل شده بود..... تووی عروسی(عروسی برادرشوهر خواهر شوهرم بود!!!). اولش رفتم پیشش نشستم اما دیدم داره افریطه بازی در میاره.... پا شدم رفتم لباسامو در آوردمو با زهرا(خواهر شوهرم) توو اتاق حرف زدم.... اونم کلی از مامانش شاکی بود!.... دیگه رفتم یه جای دیگه نشستم که از قضا همکلاسی دوران راهنماییم در اومدش!..... افریطه چنان حسودی میکرد و چنان چشم غره ای به من میرفت که انگار با یه قاتل طرفه!.... منم خودمو زدم به بیخیالی!! و اصلا محلش نکردم!!!!!!....دیگه اونم طاقت نبورد و رفت توو حیاط نشست!!!!.... همینکه اون رفت منم پا شدم و یه عالمه رقصیدم!!!!...... افریطه انقده احمق تشریف داره که نگوووو...... غریبه و خودی اصلا براش فرقی نمیکنه!...... حالا همیشه با اون یکی دخترش(که اسمش زهره اس و متولد 65!!)دعوا میکنه ها!!! اون شب پیش من با اون مهربون شده بود و یه عالمه قربون صدقش میرفت!!! منم که عین خیالم نبود!!!.... خلاصه زهرا اومد بهم گفت که بیا بریم حیاط هم برقصیم!.... بنده هم اطاعت نموده و رفتم!!! افریطه کفری شده بود..... دیگه نمیدونست کجا باید بره!..... خلاصه برگشتنی هم من به زهره تعارف کردم که بیاید بریم!!! اما افریطه با پررویی تمام گفت زهره ! ما خودمون میریم!!! خودمون پا داریم!!!!!.... منم تووو دلم گفتم به جهنم و از صاحب مجلس خداحافظی کردمو اومدم بیرون ... همسری هم که خیلی وقت بود توو ماشین نشسته بود و منتظرم بود.... دیگه توو راه یه عالمه خندیدیم..... فرداش هم دوشنبه بود عازم مشهد بودیممممممممممممممممممممم 

خیلی زیاد شد! 

باقیش رو بعدا مینویسم..... 

الان خسته ام....... برم خونه رو تمیز کنمو ناهار بزارم و بیام!!!! 

برام دعا کنید 

خدایا شکرت بخاطر وجود تمام نعمت هایی که بهم دادی و من قدرشون رو ندونستم......  

خدایا شکرت بخاطر وجود همسر مهربونم...... شکرتتتتتتتتت 

دوستتون دارم 

فعلا

پنجشنبه 17 شهریور ماه سال 1390

حس میکنم تورو تو هرشب خودم

من عاشق همین احساس تو شدم

حست جهانمو وارونه میکنه

آرامشت منو دیوونه میکنه

حس میکنم تورو یه عمره تو خودم

بازم به من بگو دیر عاشقت شدم

کشتی غرورمو دیوونگی کنم

بازم منو بکش تا زندگی کنم

میمیرم از جنون تا گریه میکنی

با بغض هر شبت با من چه میکنی

چشمای خیستو رو بغض من ببند

من گریه میکنم حالا برام بخند

من در کنار تو دریای خاطرم

وا میکنی درو بی تو کجا برم

حس میکنم تورو تو هرشب خودم

من عاشق همین احساس تو شدم

حست جهانمو وارونه میکنه

آرامشت منو دیوونه میکنه..

پنجشنبه 17 شهریور ماه سال 1390

به نام خدا 

بالاخره بعد از مدت ها تونستم بیام و بنویسم..... راستش هر روز نتم ولی نمیتونستم بیام بنویسم..... وقت کم میوردم!!! منم که ماشاالله همیشه باید یه ساعتی رو صرف نوشتن کنم!!! 

 

در مورد نوشته های قبلیم باید بگم همه رو دارمشون اما از وبم حذف کردم بنا به دلایل امنیتی!!! 

 

اما از این به بعدش رو هستم! و تک تک لحظه هام رو میخوام ثبتش کنم 

میخوام یادم بمونه که بهای یه زندگی چقدر سنگینه! 

میخوام یادم بمونه که چقد با این زندگی جنگیدیم!! 

میخوام یادم بمونه که توو تک تک این لحظه ها چقد همسر مهربونم هوام رو داشت 

میخوام یادم بمونه و خدا رو به خاطر تک تک لحظه هام شکر کنم 

 

راستش ما 24 تیر عروسی کردیم....... 

اومدیم دنبال پیک خوشبختیمون 

اومدیم و یه زندگی عاشقانه رو با هم شروع کردیم 

خدایا شکرت 

یه چن روز بعدشم رفتیم مشهد........ آخ که چقد دلم هوای امام رضا رو کرده بود 

بعدشم رفتیم شمال! 

بعدشم که ماه رمضون بودش 

الان من شدم یه خانوم خونه!!!! یعنی باید تیتر زدا!!!! سمیرا خانوم خونه میشود!!!! 

دیگه اینکه همینا فعلا 

از آپ بعدی روزمره هام رو مینویسم و شاید طبق معمول هفتگیش کنم!!!!! 

باید دید چی میشه! 

اوممممممممم احتمالا هم رمز دار بنویسم!!!! چون داداشم اینجا رو میخونه!!!! 

دیگه اینکه به وب همه سر زدمو بازم میزنم!  

مرسی از تمام دوستای خوبم که فراموشم نکردن 

دوستتون دارممممم 

سه شنبه 18 مرداد ماه سال 1390

   1      2      3      4      5    >>

کد آهنگ