پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
سریال شب به شب
خرید سریال های دوبله شبکه فارسی 1
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 بهمن ماه سال 1388

جمعه 16 بهمن ماه سال 1388

به نام خدا

امروز اربعینه... امیدوارم دوستای گلم که میدونم دلشون پاکه یاد من هم باشن و برام دعا کنن!!...

این هفته یه هفته فوق العاده خوب و یه هفته فوق العاده بد بود!!!.... روز جمعه صبح 10 بیدار شدم.. بعد صبحونه طبق عادت هر سال زنگیدم به دخمل خالم(فریبا)... آهنگ تولدت مبارک رو گذاشتم براش و اونم کلی ذوقیده بود!!... بعد اینکه آهنگ تموم شد، بهش گفتم این دفعه خواب موندم! وگرنه میخواستم مثل هر سال صبح زود بزنگم بهت و از خواب بیدارت کنم!!! آخ که چقد مزه میده روز تولد آدم یکی اینطوری از خواب آدمو بیدار کنه!!!! و کلی اول صبحی انرژی مثبت بده به آدم!!!.... بعد کلی حرف زدن بهش گفتم که ناهار میام خونتون!!!... چون پسرداییم دستش مونده بود لای دستگاه! نزدیک دو هفته میشد خونه عمه و خالم توی کرج بودش برای مداوای دستش(عمه ی من خاله اون میشه! و خاله من عمه ی اون میشه! و دیگه اینکه پسرداییم متولد 65 هستش!)... بند اول انگشت وسطش بود.... پیوند کرده بودن ولی مثل اینکه بعد 2 هفته نگرفته بود!(چون اینطور که تعریف میکنن حسابی آش و لاش شده بوده! دکترش میگفته اگه حتی یه میلیمتر از پوستش هم میموند میشد ولی متاسفانه نشد که بشه!!)... عمه ام که مامان پسرداییم هم میشه نمیدونست که بند انگشتشو قطع کردن... مثل اینکه پنج شنبه اومده بود... و عمه ام حسابی حالش بد شده بود...بگذریم... مامانمینا میخواستن برن ناهار خونه ی اونا و پسرداییم رو ببینن .. منم چون دلم نمیومد برم تو اون وضع ببینمش ترجیح دادم نرم!.... ساعت 1 بود که رسیدم خونه ی فریباینا!... رفتمو کلی خوش و بش و این حرفا!... بعدشم ناهار!.... چقدر این دخمل خالمو دوست دارم من!.... خیلی ماهه!.... با اینکه سه روز ازم بزرگتره ولی با این حال خیلی خیلی دوسش دارم.... تنها کسیه که حرفای دلمو میدونه!.. تنها کسیه که بهش اعتماد کامل دارم.... کادومو بهش دادم.... کلی خوشش اومده بود.... با واسه خودم ست گرفتم... با این تفاوت که واسه اون صورتیه ولی واسه من سفیده!... تا شب کلی فرصت داشتیم واسه حرف زدنمون.... چقدر دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده بود.... فریبا واسه تولدش کیک پخته بود.... این دفعه زیاد جالب نشده بود!! فک کنم حساسیت زیادی به خرج داده بود!!!... عصری متوجه شدیم که مادرجونم(مامانه مامانم!) لگنش ترک برداشته.... و بستریش کردن.... کلی اعصابمون خورد شدش.... دیگه ما نتونستیم بریم بیمارستان اونروز.... قرار شد بابای فریبا فرداش مارو ببره.... شب کلی مهمون اومد برای فریباینا... فریبا هم کلی پذیرایی میکردش.... فریبا برخلاف من عاشق آشپزیه.... خیلی هم خوب درست میکنه.... خلاصه کدبانوی خوبی هستش... کادوی من بین کادوهاش از همه عالی بود!!!... شبشم کلی با هم حرفیدیم... کلی درد و دل کردیم!!... صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 10!! بسی خجالت کشیدم!! ولی دیدم کسی به جز منو فریبا نیس!!! صبحونه رو که فریبا به طرز خیلی خوشگلی چیده بود رو خوردیم!!!... بعدشم ناهار!!!... عصری هم اومدیم شهر ما واسه عیادت مادرجون.... تو حیاط بیمارستان که داشتم میرفتم واسه خودم اینور و اونور و نیگا میکردم(به قول مامانم سرخوشی راه میرفتم!!). که یهو یکیو دیدم شبیه رحمان!!! تا اومدم دوباره نیگا کنم دیدم یه ستون گنده اومد جلوی دیدم!! تندتر رفتم تا ببینم واقعا رحمان بوده یا نه!! دیدم بعله رحمان توی یه سالنی که بیشتر شبیه سالن انتظار بود(سالن انتظار بخش وا...ز..کتو...می ... بود.. فوق العاده خلوت!! یعنی همه اونجا چرت میزدن!!!!).. ثنا بغلش بود... کلی احوال پرسی کردم پشت شیشه.. بعدش رفتیم سمت بخش جراحی که تو یه ساختمون دیگه بود(یادش بخیر!! هنرستان که میرفتم مسیرش طوری بود که هم توی راه اورژانس رو میدیدیم! و هم دادگاه!!... توی اورژانس انواع آدما میومدن و آدم حالش بد میشد! وقتی تازه میخواستی فراموش کنی صحنه هایی که دیده بودی رو مجبور بودی از کنار دادگاه رد بشی!!! توی دادگاه هم انواع و اقسام آدما رو میدیدی که یا داشتن با هم دعوا میکردن یا دستبند به دست بودن!!! خلاصه با روحیه فوق العاده ای میرفتیم مدرسه!!! یادش بخیر!!) رفتیم داخل بیمارستان... حالم بهم میخورد از بوی بیمارستان.... رفتیم طبقه دوم ... مادرجون رو که دیدم حالم بد شد... خیلی پاش درد میکرد.... مریم خاله پیشش بود.... تا یه ساعت اونجا بودیمو بعدش برگشتیم پایین!!... رفتیم سمت همون جایی که رحمان بودش... ثنا تا منو دید چشاش قلمبه شد... تو شوک مونده بود! خیلی تعجب کرده بود منو دیده بود!!... بعد از اینکه از فریبا خداحافظی کردم رفتم سمت خونه!!...  فریبا اصرار داشت بمونم! ولی چون تولد خودم نزدیک بود دلم نمیخواست جایی باشم!!... تا رسیدم خونه رضوانه زنگید... و واسه یک شنبه ناهار دعوتم کرد.... قرار شد صبح زود بریم اصل مدرکمون رو که اومده بود رو بگیریم..... ولی نشد که بریم!... ساعت 11 بود که رفتم خونشون واسه ناهار!!!... چقدر حرف واسه گفتن داشتیم!!!.... تا شوهرش بیاد کلی خندیدیم و عکس دیدیم!... شوهرش اومد و ناهارشو خورد رفت!... رضوانه هم نامردی نکرد جلوی شوهرش یه کتابی که در مورد ازدواج بود و سوال هایی که باید طرفین بپرسن رو نوشته بود رو بهم داد!! شوهرش از خنده ریسه رفته بود!! منم کلی خجالت کشیدم!.. بعد رفتنش بهش میگم نمیشد بعد اینکه رفت بیای بهم بدی!!! رضوانه بهم میگفت نمیخای شوهر کنی؟! گفتم نه!! گفت واااا چرا!! عروسی کن تا با هم رفت و آمد کنیم!! ولی خدا کنه شوهرت خوب باشه و به دوستی ما حسودی نکنه!!!.... گفتم میخای اول کاری بهش بگم؟!!؟ گفت آره والا اگه بگی خیلی خوب میشه!!!! گفتم حالا بزا بدبخت رو پیدا کنم!! بعد سوالام پیش کش!!! گفت نه این چه حرفیه! طرف از خداش باشه که بیاد باهات عروسی کنه!!! دختر به این خوبی!!! گفتم نه توروخدا!! اگه یه پسری چیزی داشتیم حتما میگرفتیمش!! رضوانه مرده بود از خنده.... بعدش بحث دوست سمانه بود و اینکه کی به رضوانه دقیقا گفته و چیا گفته! تو اوج گیر دادنای من بودش که یهو دوست گلم ریحانه خانوم جیگمل زنگید.... آخ که چقد دلم ضعف کرد برات ریحانه جونم.... انقده ذوقیدم که زنگیدی بهم عزیزکم.... بعدش که کلی قطع و وصل شد دیگه اعصابمون خورد شدش.... و مجبور شدیم قطع کنیم.... (مرسی عزیزم بابت تبریکت... یه دنیا ممنون... بوس).. بعدش رضوانه گفت که فرزانه بهش گفته... و به فرزانه هم سحر گفته!!! سحر هم سمانه اینا رو تو کافی شاپ دیده بود!!! اینطوری شدش که پخش شده بود!!.. موقع رفتن به کلاس زبان بودش که رضوانه کادومو داد...انقده خوشمل بود...یه بلوز زرد(از اونا که با ساق میپوشن و من اسمشو بلد نیستم!!) کلی ذوقیدم.. داشتیم آماده میشدیم که بریم دیدم مریم+ پرستو +فاطمه + مهناز + مونا + یه دوست خیلی خاص و محبوبم + سمانه + زهرا + زهرا( دخمل داییم) + زهرا ( دوست دختر داییم زهرا) + آجی + فریبا + سودابه (دوست فریبا) + عمه فریبا + دایی وسطیم و کلی دیگه از دوستام که یادم نمیاد بهم تبریک گفتن! هر کدوم هم حداقل دوتا اس میدادن!! مریم + سمانه + دوست خیلی خاصم هر کدوم 10 تا اس رو زدن! البته + ریحانه جونم که بازم شرمندم کردش... چون کلی کلیپ + آهنگ هامو به رضوانه نشون میدادم گوشیم باطریش خالی شده بود... دیگه وقتی دوستم زهرا گفت فردا خونه ام یا نه تا اومدم بهش جواب بدم گوشیم خاموش شد!!.... کمی بعدش روشن کردم ولی باز ارور میداد.... سعی کردم جواب ندم و فقط بخونم تا برسم خونه....موقع برگشت بود که بابام هم یه اس زد که تولدت مبارک... کلی ذوقیدم!!... چون معمولا یادش نمیمونه!!! (البته اوایل اینطوری نبود و بدون اینکه به من بگه برام کیک میگرفت! ولی چن سالی هستش که مامانم تولد منو گوشزد میکنه بهش!!! به نظرم که براش اهمیتی ندارم وگرنه مگه میشه پدری تولد دخملشو یادش بره؟!؟!).. رفتم خونه با کلی انرژی مضاعف.... گوشیمو زدم به شارژ و شروع کردم به خوردن غذایی که بابام و داداشم درست کرده بودن!!!(مامانم نبودش رفته بود پیش مادرجونم!)... بعد غذا بلوزی که رضوانه برام گرفته بود رو نشونشون دادم و اونا هم کلی تاییدش کردن.. بعدش دیگه اینکه فرداش تصمیم داشتم واسه شام لازانیا بپزم.... به بابام گفتم بخره موادش رو تا فردا درست کنم!... شبش هم به مامی اس زدم که تولدم مبارک!!!.... فردا صبحش آجی و ثنا اومدن خونمون(رحمان و داداشم میخواستن برن تهران بخاطر همین اینا هم ساعت 5 صبح اومدن!!!)... صبح ثنا اومد بیدارم کردش... کلی قربون صدقش رفتم.... هنوز در حال قربون صدقش بودم که یهو دیدم تلفن زنگید.... فریبا بود... تا بهش گفتم از خونه بزنگ قطع کرد و زنگ در رو زد!... با بابام اومده بود.... کلی ذوق کردم از اومدنش.... بعد اینکه صبحونه رو آماده کردم آجی رو بیدار کردم تا بیاد بخوریم.... بعد صبحونه فریبا کادوم رو داد... یه مجسمه فوق العاده خوشگله که کلی عاشقش شدم.... بعد فریبا گیر داد که لباس هایی که تازه گرفتی بیار ببینم!!! منم تصمیم گرفتم براشون شوء لباس بیام!!!.... میپوشیدمو میومدم  و اونا هم کلی تایید میکردن و میگفتن چقد خوشملن!! بعد ثنا بود که قربون صدقم میرفت!... میگفت چقدر عوض شدی!! چقدر عسل شدی!!! چقدر ناناز شدی خاسمیلااا...... بیا بوس بده که ناز شدی!!!( دیگه اینجا بود که احساسم قلمبه میشد و میچلوندمش.... بس که عسل شده آدم دلش نمیاد گازش نگیره!!! نانازمه دیگه)... مامان واسه ناهار اومدش... بلوزی که رضوانه واسم خریده بود رو پوشیدم!!! چون هم خوشم میومد ازش و هم اینکه تا به حال بلوز زرد نپوشیده بودم!!!.... بعد ناهار سمانه و زهرا اومدن... بابام هم یه کیک شکلاتی گرفته بود که خیلی خیلی ناز بود! کاملا غافل گیرم کردش... سمانه اینا اومدن و ثنا طبق معمول براشون حرف نمیزد!! کلی کلاس میومد براشون و اونا هم دلشون ضعف میرفت.... بعد سمانه اینا کادوهاشون رو دادن... سمانه یه ساعت خیلی خیلی ناز و جیگمل آورده بود(دستت درد نکنه عسلم).. زهرا هم یه بلوز قرمز(درست مثل واسه رضوانه که با ساق میپوشن و بازم من اسمش یادم نمیاد چیه!!! البته مدلش خیلی با اون فرق میکرد). کلی شرمندم کردن... بعدش اینکه کلی آهنگ گذاشتیمو حالی به هولی!!!... بعدش اینکه کلی انرژی خالی کردیم نوبت کیک بریدن رسید!.... تا اومدم کیک رو ببرم ثنا گریه کرد که چرا میبریییییییییی.... نکنننن خالههه.... به زور خلاصه تیکه هایی بریدیم.... هوا تاریک شدش که سمانه اینا رفتن.... بعد رفتنشون ثنا میگفت سمانه کوجاست؟!؟! دلم تنگ شده براش!!! بگو بیاد!!!... (بچه رو ببین!!! تا بودن حرف نمیزد تا اینکه رفتن زبونش وا شد!!!)... بعد رفتنشون تند تند مواد لازانیا رو درست کردم و آماده کردمشون... خوشمزه شده بودن... رحمان هم کلی تعریفید!!!....  آجی اینا هم بهم پول دادن.... مامی و بابام هم برام  دو تا النگوی خوشمل گرفتن....دیگه اینکه فرداش هم رفتیم خونه ی داییمینا واسه عیادت مادرجونم که مرخص کرده بودن و خونه ی اونا بود.... عصر بود که رفتیم.... شام نگهمون داشتن... فریباینا هم موندن.... همه تبریک میگفتن تولدمو..... و این برای اولین بار بود!!!!( بچه بودم چون تولد خونوادگی میگرفتیم خو همه قبلش میفهمیدن تولدمه! ولی بعدش که بزرگتر شدم این جمع خودمونی تر شدش!! طوریکه اصلا دیگه تبریکی از عمه یا خاله دریافت نمیکردم!!! ولی امسال نمیدونم چطوری فهمیده بودن!!)....  تولد خیلی خیلی خوبی بود.... چهارشنبه هم با سمانه رفتیم دنبال مدرک!!... تا رفتیم یونی قبلی تحویل بازاری بود که نگو!!! همه بپامون بلند میشدن!!! رفتیم پیش دوستم که تو آموزش بود.... کلی حرف زدیم باهم.... همه مسئولا میگفتن چرا تند تند نمیاید!!! دلمون براتون تنگ شده!!! بعد رفتیم سالن تا ببینیم مسئول آموزش میاد ما مدرکمونو بگیریم یا نه!!! دیدیم نخیر!!! یه ساعتی نشسته بودیم که بعدش یهو یکی از استادهایی که فوق العاده منو دوست داشت اومد!.... وای بیچاره  هول کرده بود.... میگفت شما کجا اینجا کجا!! (تا اینو گفت سمانه زد زیر خنده!!! منم به زور خندمو کنترل کردم!!!)... بعد از دانشگاهی که میرم پرسید... گفت که تعریفش رو خیلی شنیدم.... بعد کلی حرف زدن مارو تنها گذاشت... با اون دوستمون که میحرفیدیم چه چیزا که نفهمیدیم!!!.... سحر دوستم بود(یعنی همکلاسیم بود ولی خیلی سیریش بود و ول کن نبود!! اصلا هم ازش خوشم نمیومد ولی بخاطر اینکه بهش کمک درسی کنم باهاش حرف میزدم بعد یونی هم هر از گاهی زنگ میزد و حالمو میپرسید!!!).. گفت که چن نفری بودن رفته بودن تو یه خونه!! با چن تا پسر.... پلی...س ها میفهمن و میان سراغشون... اینم میاد در بره از پنجره خودشو میندازه پایین که پاش یا کمرش میشکنه!!!(خودش قبلا بهم میگفت دختر عمه اش هولش داده از پله ها افتاده پایین و پاش شکسته!!!) اعصابم بهم ریخت... میدونستم وضع درست حسابی نداره ولی نه تا این حد!!... براش متاسف شدم ولی از دست من کاری بر نمیومد!!!

دیگه اینکه نمره های چن تا از درسام اومده!.... دیفرانسیل و گسسته رو گند زدم به طور فجیعی!!! نمره هام زیر 15 هستن!!! یعنی در حد پاس کردن!!!! حالم به قدری گرفته شد که حد نداشت!!! نمره های اکثر بچه ها اینطوری بود ولی من از خودم این انتظار رو نداشتم!!!(شب قبلش درست همین خواب رو دیدم!!! خیلی واضح بود!... درست همونطوری هم شد!!)... اشکام همینجوری میومدن!!... حالا این ترم اوله اینطوری نمره آوردم ترم های بعد میخوام چیکار کنم!!!! خدا میدونه!!!...... تو رو خدا واسم دعا کنید.... یکی از درسام بودش که استاده گفته بود 8 نمره میان ترم رو نمیخواد بده، فعلا نمره هاشو اعلام نکرده! توروخدا واسم دعا کنید لااقل 8 نمره رو بهم بده تا معدلمو بیاره بالا!... واقعا گند زدم به درسام!.. روم نمیشه به کسی بگم!!..... توروخدا واسم دعا کنیددددددددددددددددددددددددددددد

اممممم آهان مینا جونم توروخدا منو ببخش.... نمیخواستم ناراحتت کنم.... همین روزا بهت میزنگم و ازت دلجویی میکنم.... تو روخدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منو ببخشششش...... نمیخواستم دلت رو بشکونم...... واقعا معذرت میخوام

و کلام آخر اینکه دوستتون دارم......دلم برای همتون تنگ میشه

شب خوش

پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388

پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388

به نام خدا

سلامم به همه ی شما دوستای خوب و مهربونم... معذرت میخوام... تو این یه ماه به قدری سرم شلوغ بودش که وقت نداشتم بیام و آپ کنم!... ماجراهای میان ترم و امتحانای فاینال حسابی وقت های اضافم رو ازم گرفته بود.... همین دیروز بالاخره امتحانام تموم شدش.... و من بسی ذوق نمودم!.... البته بماند که چقدر گند زدم!!! ولی با این حال همینکه از استرس امتحانا خارج شدم برام دنیاها ارزش داره!!... تو این مدت اکثر وب های دوستامو خوندم.... ولی چون در حالت آفلاین بودم نمیتونستم کامنت بزارم... امیدوارم که ببخشید منو!... زودی میامو خود نمایی میکنم!!!!

تو این یه ماه اتفاق های جالب ، خوب، بد افتاده برام.... اوایل دی که همش درگیر جمع و جور کردن پروژه ها بودیم و همینکه بتونیم حجم جزوه ها رو کم کنیم! اولی رو موفق بودیم ولی از حجم جزوه ها کم که نکردن بلکه دوبلش کردن!... آخر ترم یه مرجع دیگه معرفی میکردن و میگفتن باید اینا رو هم بخونید! و امتحان از تو این هم هستش!... واقعا کارشناسی نسبت به کاردانی سخت تره ها!!... من که همیشه با خودم میگفتم کاردانی که اینقدر راحته ببین کارشناسی دیگه چیه!!!!.... ولی واقعا اشک آدم رو در میاره!.. اصلا به آدم اجازه سر خاروندن نمیده!.... تازه دارم به حرفای مینای عزیزم(مینای احسانی) میرسم... وقتی بهم میگفت درسا چنان سرگرمت میکنه که اصلا وقت نمیکنی به چیزای دیگه فکر کنی مخصوصا کنکور مجدد! من حرفاشو قبول کردم ولی باز ته دلم کمی امید داشتم!!!.... ولی همینکه ترم به وسطا رسید دیدم واییییی خدا چقده سخته! من اگه بتونم همین ها رو بخونم واقعا هنر کردم!!!.... این ترم چون دو ماهش رو همش دچار تناقض درونی بودم که برم یا نه! بخاطر همین زیاد پایبند درسام نبودم!!... و اینو آخر ترم بدجور فهمیدم!!!.... کاش مثل آدم میخوندم!!!.... امتحانام رو اصلا باب میلم ندادم.. به نظر خودم که گندکاری وحشتناکی کردم!!!!.... مخصوصا دیفرانسیل!!!!.... من که یادگیریم خیلی بهتر از حفظیاتمه! ولی این درس رو بخاطر شیطنتم فقط تونستم یه بار بخونم!!!! و اونم اصلا فرمولاش تو ذهنم نموندش..... خیلی افسوس میخورم که چرا اینطوری کردم ولی چه میشه کرد!!!... کاریه که خودم کردمو چوبش رو هم خوردم!!!..... تو حول و حوش امتحانا و فرجه هاش بودیم(البته فرجه آنچنانی بهمون ندادن!!!!... وقتی به مدیر گروهمون میگفتیم فرجه بده قبل امتحان،میگفت: همون فرجه های یه روزه ای که بین امتحانا هست کافیه!... بماند که همه فک میکردن درسا به راحتیه کاردانیه!! ولی همینکه امتحانا اومدش و دیدن چه کلاهی سرشون رفته!!!... وسطای امتحان به مدیر گروه محترممون میگیم میشه بعد امتحانا استراحت بدید!؟!؟ میگه نه اینکه امتحاناتون رو خوب دادید!! میخواید استراحت هم بکنید!!! اینجا بود که آدم دوست داشت دو دستی بزنه تو کله خودش!!! آخه آدم هم انقد ... میشه!! تو اون فرجه ی 6 روزه بود که تولد عشق کوچولوی من شدش!.... 20 دی تولد ثنا بودش.... قربونش برم که انقد ذوق میکرد واسه تولدش و روزشماری میکرد!!!... اکثرا هم خودش مهمونا رو دعوت کرده بود!!... جیگرشو برم که انقد ناناز شده بود و مثل یه خانوم با شخصیت رفتار میکرد!!.. کاملا مشخص بود که جیگرم یه سال بزرگتر شدش.... رفتارش خیلی متین شده بود..... کیکش رو من سفارش دادم.... تو شهر آجیمینا قنادی خوبی نیستش! یعنی من قبولش ندارم!!... چن تا قنادی رو گشتمو بالاخره یکی که باب میلم بود رو پیدا کردم!.... چون مهمونی خودمونی بود، نمیخواستیم کیک زیادی بگیریم!... اول میخواستم کیکش رو شبیه لوکوموتیو قطار سفارش بدم ولی مرده گفت این بالای 5 کیلو میشه!.... چون فقط ما بودیم و خونواده ی رحمان(خواهراش و داداشاش و مامانش اینا!) 5 کیلو خیلی زیاد میشد.... آجی گفته بود بین 3 تا 4 کیلو باشه تا اضافه نمونه!.... چون ثنا زیاد کارتون نگاه نمیکنه و بیشتر تیزرهای تبلیغاتی رو دوس داره! و مخصوصا مای بی بی!!!... بخاطر همین شکلی که بتونم خوشحالش کنم رو نمیتونستم انتخاب کنم!!!.... بالاخره یه میکی موس خوشگل و ناناز چشممو گرفتش.... همون حول و حوش 4 کیلو میشدش.... کلی بادکنک هم گرفتم!!! اومدم خونه باد کردم! یکی یکی میترکیدن!!!... خلاصه فقط 3 تا موندش!!!... مامانم کلی دعوام میکرد! میگفت کوچولو بزار کنار!!! میبریم اونجا فوت میکنیم!! از اینجا چطوری میخوایم بزاریم پشت ماشین ببریم؟!؟! منم که ... . خلاصه وقتی ترکیدن مامانم میگفت حالا که خیالت راحت شدش بشین سر جات!!!!!.... کلی هم بهم میخندیدن!!!.... چون ماشینمون دست رحمان بودش، قرار بود بیاد دنبالمون.... اومد و رفتیم کیک رو گرفتیم!.. رحمان مونده بود! میگفت چقد خوش سلیقه ای!!!!.... منم کلی کله قند تو دلم آب میشد!!! و یه لبخند بزرگ رو لبام میومدش!!... میکی موس چشای خیلی گنده و خوشگلی داشتش!.. همینکه کیک رو بردیم تو خونه ثنا یه قری داد و گفت مامان چشاشو نیگاااااااا..... من چشاشو میخوام!!!.... به زور از ذهنش دورش کردیم!!!... بعد آهنگ تولدت مبارک میزاشتمو ثنا وسط میرقصید!!!.... به من میگفت خاله سمیلا بیا وسط!!... بیا اینطولی بلقص!!... بعد میگفت لباس عروسم تو کمده.... بلیم بپوشیم؟!؟ میگفت نه حالا زوده!!! بعد میگفت بلیم دور بپوشیم؟!؟(دور یعنی همون دامن!!!! از 6 ماهگی بهش میگه دور!!!! جالبه اینو میگه دُرررر ولی بقیه کلماتی که ر دارن رو میگه ل!! بعد ر اسم رحمان رو هم میگه ی!!!.)... گفتم باشه بریم!... یه دامن جیگمل تنش کردم، بعد برگشته میگه خاله نانای بزالللل ثنا خانوم بلقصه!!!... برگشتم گفتم عجبا!! بعد کلی چلوندمش!!... برگشته بهم میگه عجبا!!!!..... دیگه وحشتناک بوسش میکردم و قربون صدقه اش میرفتم..... وقتی مهموناشون اومدن کلی دور و بر من میومد... موقع کیک آوردن هم به من میگفت خالهه بیا پیش من!!!... بماند که عکس انداختنی عموهاش که میومدن به منم میگفت بیااااااااااااااااا..... وقتی میگفتم نه!! میگفت سمیلاااااااا بیا پیش ثنا!!... خندم میگرفت!... حواسشو پرت میکردن ولی باز میگفت سمیلا بیاااا!!!.... موقع کادو باز کردن که شدش اول کادوهای فامیل پدریشو باز کردن!!.. چون همشون طلا فروشی دارن، اکثرا نیم سکه آورده بودن!... من اون لیوان رو که گفتم عکسش رو چاپ کرده بودن رو دادم + یه پوستر بزرگ از عکسش!... مامانم یه سشوار خوشگل و ناناز+ عروسک + بلوز و شلوار + 50 تومان! بابام هم 50 دادش بهش.... خلاصه کلی خوش به حال ثنا بودش!.... همه مونده بودن تو کف کادوهای من!!... آخه بقیه همه مادی بودش! واسه من عمری بود!!! خیلی ناناز شده بودن!... همه میپرسیدن کجا دادم عکس رو چاپ کردم؟!؟  رحمان میگفت واسه مغازه میخوام!!! بگو کجا زدی؟!؟؟ منم میگفتم هرکی خواست بده من میبرم براش میزنم!!! اونا هم کلی حرص میخوردن و من خنده های شیطونیم رو سر میدادم!!!! و اونا بیشتر حرص میخوردن!!!!.... آخ که چقد خندیدم من!!!... شب موقع اومدن ثنا گریه میکرد میگفت نلیدددد.... بمونید!!... ما پتو دالیمممم!!!! بالش دالیم!.. مامانی نلوووووووو... خاسمیلا نلووو(خا سمیلا همون خاله سمیلا س!! که به علت تند گفتن ثنا از خاله فقط خا تلفظ میشه!! و بقیش خورده میشه!!!! خیلی هم جالب میگه!!!)... با کلی گریه ثنا ازشون خداحافظی کردیمو سمت شهر خودمون راهی شدیم!!!.... بعد اون روز یادم افتاد چیزی هم به اسم درس هم وجود داره!!... پروژم رو باید توی کام میکشیدمو به سی دی میزدم!... اون فرجه ها رو فقط من در حالت کشیدن بودم!!... بقیه بچه ها هر کدوم از درساشونو یه دور خونده بودن ولی من!!! تا 27 الکی وقت تلف کردم!!.. بعدش دیگه یه روز در میون امتحانام بودش.... تا دیروز که تموم شدش... الناز که حالش خیلی خراب بودش.... فقط تو بیمارستانا میچرخیدش.... فاطمه هم همش تو حال و هوای حذف کردن بودش!!!... مونا رله بود!!... مهناز هم در حال دیدن تالار برای عروسیش!!!... منم که بدتر از همه، بیخیال!!!... فاطمه بالاخره آخرین امتحان رو حذفش کرد.... الناز هم آخرین امتحان رو اشکش در اومد و حالش خیلی بد شد سر امتحان!... مهناز هم بالاخره تاریخ عروسیش مشخص شد و تالار و پسندید!!!....

وسطای یه امتحانم بودش که یهو صدای یه پسره رو که داد  میزد رو شنیدم!!(انگار که یکی با یکی شوخی کنه و بزنه پشتش، و اون طرف یهو داد بزنه،اون طوری بود)... این داد زدنه ادامه داشتش!(کمی خفیف بودش البته!!... منم فک میکردم که از بچه های عمرانه...) دیگه صدای بچه های کلاسی که من امتحان میدادم در اومده بود، هر کی یه چیزی میگفت! یکی میگفت: زهر ماررررررر.... یکی میگفت: بی ادب، چقدر بعضیا بی فرهنگن!!!... و اون یکی میگفت: جون نفست!! بلندتر !! حالشو ببر!!!.... خلاصه وسط امتحان همهمه ای شدش که نگو! مراقب اومد گفت ساکت!!!... بچه ها کمی ساکت تر شدن!... یهو صدای پسره رفت بالا!!!.... منم چون کنار در کلاس نشسته بودم صداش رو واضح تر میشنیدم!!!... پسره داد میزد، و روم به دیوار بالا میورد!!.... داد میزد میگفتت آخخخخخخخخخخخخخ...... واییییییییییی... مردممممممممممممم...... آیییییییییییییییییییییییییی...... و دوباره بالا میورد!!.... نمیدونم چش شده بود!... بعد چن مین که این همینطوری این پروسه رو ادامه میداد بردنش بیرون!!.... خیلی حالش بد بود... تا ته حیاط که داشتن میبردن صداش میومد!...(محل امتحان ما رو انداخته بودن داخل یه کانون، یه خیابون اون طرفه دانشگاه که البته به اندازه یه محل و یه منطقه فرق میکردش!... اون کله شهر به حساب میومد و به خونه ی ما خیلی دور!!!.... تقریبا 20 مین با ماشین از خونمون فاصله داشتش.... محلی که هنرستانم رو اونجا خوندم.... چون دانشگاه خودمون کوچولوئه!!! و بچه های عمران به کلاس های نقشه کشی احتیاج داشتن، اونا رو آوردن اینجا، و ما تو همون دانشگاه خودمون موندیم!... یونی ما از نظر محیطش جای خیلی خوبی هستش ولی اینجا نه!! به عبارتی میشه یکی از بدترین جاهای شهرمون! ولی خو کانون بزرگی بود، خیلی خیلی بزرگ! و چسبیده به دو تا مدرسه ابتدایی و راهنمایی!!. حیاط خیلی بزرگی داشت... و اینکه سرویس بهداشتیش تو حیاط بود!! دقیقا حال و هوای مدرسه رو داشت!!.. اطرافش هم باز!!!....) دلم براش خیلی سوخت.... نمیدونم چش شده بود که اون همه حالش بد شده بود.... هیچ کس هم ندیده بود کی بوده!!!....

موقع امتحان،از این دستگاه هایی که مخصوص پیدا کردن موبایل های روشن بودش میوردن و میگفتن که موبایل چن نفر روشنه!! بعد تذکر میدادن و میگفتن خاموش کنید وگرنه میایم میگیم مال کیه و برگش رو میگیریم!!!... (تو کنکور با اون همه عظمتش، اینکارو نکردن!!! حالا اینجا!!! همه چیزش عجیب غریبه!!!)

اینا همه ی اخباری بودش که از این مدت در مورد امتحانا داشتم!!!....

اخبار متفرقه!!!:

سمانه تهرانه! .. جواب کنکور آزاد اومده، سمانه و پریناز مرکز استانمون قبول شدن، رضوانه شهر خودمون! و فرزانه قبول نشده!... دیشب هم جواب واسه من اومدش!... من و فریده(دوست زهرا) بدون کنکور شرکت کرده بودیم! و علنا حق انتخاب نداشتیم!!... جفتمون شهر خودمون قبول شدیم!!!... حالم گرفته شد!!!... برام مهم نیست دیگه!... چون الان دانشگاه خودمون رو با آزاد که مقایسه میکنم میبینم سطح علمیش خیلی بالاتره و استاد های فوق العاده ای داره!... رضوانه و پریناز که میخوان برن ولی سمانه رو نمیدونم!!!

حدود 28 روز پیش مهدی زنگ زد بهم و من باهاش بعد از مدت ها حرف زدم!!... ازحق نگذریم دلم براش تنگ شده بود.... گزارش کاری بهم داد!!!... از منم گزارش میخواست که من خیلی خلاصه بهش گفتم و اون هم تعجب کرده بود میگفت تو که همیشه با جزئیات یه چیزی رو تعریف میکردی!! چی شده!!گفتم خیلی وقته یاد گرفتم در مورد چیزهای خصوصیم به کسی حرفی نزنم! حتی به شما دوست عزیز!!! ریسه رفته بود از خنده!!!.... داشت بحث رو به ازدواج میکشوند که داداشم اومد و من مجبور شدم قطع کنم!!بعد اس زدم بهش که ببخش که قطع کردم! تندی جواب داد،فهمیدم! فدای سرت عزیزم!!!... بعد کلی حرفای عشقولی زده بود... تهشم در مورد یه خوابی که دیده بود نوشته بود!... خوابش دقیقا مثل همون خوابی بود که من دیده بودم درموردش!!!نوشته بود هر چقدر میومده سمت من، من ازش دورتر میشدم!!!... نوشته بود یکی داشت تو رو از من میگرفت!!!... بعدش نوشته بود توروخدا مواظب عشق من باش!!.... سمیرا نزار کسی بیاد تو رو از من بگیره!!!... بعدش دوباره کلی حرفای عشقولی زده بود... و تهشم یه بوس کرده بود!!... منم نوشتم مرسی... باشه حتما!!! بای!!! بعدش دیگه ازش خبری نداشتم!!... چن وقت بعدش منم یه خوابی در موردش دیدم!... تو خواب خیلی ناراحت بود... بهش اس زدم و گفتم چیزی شده؟!! ولی جواب نداد!!..کلی حرصم در اومدش!!!... میدونستم از اس ام اس زیاد خوشش نمیاد ولی نه که دیگه جوابمو نده!!!!..... چن روز پیش یهو یادم افتاد دیروز چهارمین سال هستش که باهاش آشنا شدم!.. بهش اس زدم و گفتم فقط خواستم یادت کرده باشم همین!!!... یه ساعت گذشت بازم جواب نداد.... این دفعه دیگه حرصم در اومدش... دوباره اس زدم بهش و گفتم اصلا هم نمیخوام جوابمو بدی!!... من فقط خواستم به حرمت خاطرات این چن سال حالتو بپرسم!! حالا که دوست نداری مطمئن باش دیگه بهت اس نمیزنم!!!... بلافاصله جواب داد که کار داشتم! بعدش نوشته بود چیه بهت بر خوردش!!! این همه من اس زدم و زنگ زدم ولی تو جواب ندادی بهم برنخورد ولی حالا به تو برخوردش!!! دیگه بسه انقد من خودمو کوچیک کردم!!!.... گفتم هروقت اس زدی جوابتو دادم مگه زمانی که شارژ نداشتم... بعدشم طاقت یه دختر با یه پسر زمین تا آسمون فرق میکنه!... آره بهم برخوردش! چیه خوشحال شدی!!!.... مطمئن باش دیگه از این اشتباه ها نمیکنم و حالتو بی جهت نمیپرسم!!!.... فک میکردم گذشت زمان بزرگترت کرده ولی دیدم اشتباه فک میکردم!!... زودی  اس زد که سمیرا چرا اینطوری میکنی!.... من هنوزم حاضرم اگه تو بخوای..... . میدونم خیلی مغروری و این غرورته که نمیزاره خیلی چیزها رو بهم بگی... .تو کسی بودی که عشق رو باهاش تجربه کردم... کسی که تمام زندگیم شدی... عشق از بین نمیره ولی دوستی چرا!! .منم گفتم حاضری چیکار کنی؟!؟ میخوای برگردیم به همون روزهای قبل؟!؟ اصلا!!... خواسته های من با اون موقع ام خیلی فرق کرده!... میدونمم واسه تو هم،فرق کرده.... بعدشم آخر عاقبت من و تو خودتم میدونی که چی میشه!!! پس چه کاریه امتحانش کنیم!!!.... دیگه هم در این مورد چیزی نگو که خنده ام میگیره!.... یه چند تا چرت و پرت دیگه گفتمو بای دادم!.... این نمیدونم چرا همش این پیشنهاد رو تکرار میکنه!!!! خدا آخر عاقبت همه رو خوب و خوش کنه!

دیگه اینکه خیلی حرف زدمو وراجی کردم.....

راستی فردا تولد فریباس!!!... تولدت مبارک نانازم...

فعلا

سه شنبه 1 دی ماه سال 1388

سه شنبه 1 دی ماه سال 1388

به نام خدا

این چند مدت هنوز توی شوک بودم... امیدوارم مینای عزیزم هرچی زودتر حالت بهتر بشه.. میدونم که با این حرفا حالت بهتر نمیشه ولی ...... . امیدوارم خدا همونطور که این مصیبت رو بهت داده صبرش رو هم بده.....

هفته ی گذشته خبر خاصی نبود.... جز اینکه تحویل پروژه اولیه داشتم!!.... جمعه وقتی از کلاس برگشتم دیدم کسی خونه نیست!... زنگیدم به پدر محترم و جویای حال شدم... ایشون هم دستور داد برم خونه ی دایی گرامشون!... (همون که واسه پسرش پارسال عید خواستگاریم اومده بودن! ... این دایی بابام رو خیلی دوس دارم.... خیلی جیگره.... ولی هر دفعه اینا میرفتن خونشون من یا نبودم و یا نمیشد که برم! هر دفه هم که میرفتم قضیه بچگیم رو پیش میکشید!(بچه بودم خیلی زبون داشتم! زندایی بابام وقتی ما بچه ها تعدادمون سر به فلک میکشید بهمون میگفت کی دوس داره عروس من بشه!!! و منم تنها دختر اون جمع بودم که اعلام میکردم مننننننننن میخواممممم!! همیشه هم آجیم دعوام میکرد! میگفت تو چرا اینقدر پرروئی!!(4 ساله بودم!!) خلاصه کلی ماجرا داشتیم!... همیشه هم تنها داوطلب جمع من میشدم!!!... نیدونم اونا چرا چیزی نمیگفتن!... کمی که بزرگتر شدم فهمیدم چی گفتم!!! همیشه هم میومد ازم میپرسید هنوزم حاضری؟!؟ منم با کلی قرمز شدن و اینا میگفتم بعلههههه!... (ابتدایی بودم خو!!!) بعدش که بزرگتر و بالغ تر شدم دیگه رووم نمیشد چیزی بگم!... همیشه سکوت میکردم!!! اونا هم کلی منو دست مینداختن!!! اووقت بود که آجیم میگفت حقته!!! چقد بهت میگفتم اینطوری نگو ولی تووو!! خلاصه تا چن سال نقل محافل بودم!!!.... از حق نگذریم پسراش هم خوشگل و تو دل برو بودن! منم خیلی دوسشون داشتم!! اونا هم به شدت هوای منو داشتن!!!... مخصوصا پسر بزرگش مهدی! همیشه بازی کردنی منو یار خودش میکرد!!! آبجیمم چشم غره میرفت بهم!!!.... حتی وقتی بچه بودم ایشون شطرنج رو یاد بنده داد!!! ) نزدیک هشت یا نه سال هم هست خونشون نرفتم! ) منم گفتم شاید اومدم و احتمالا نیام!!!.... ساعت 8 شده بود که داداش اومد دنبالم!!(رفته بود بیرون!).. گفت حاضر شو بریم! منم گفتم نمیام!.. من درس دارم!... داداش هم نامردی نکرد و زنگید به بابام و گفت نمیاد!... بابام بهم گفت زود بیاین!!! داشتم بابام رو راضی میکردم که نرم یهو دیدم صدا لطیف تر شد!! بعله! زندایی محترم گوشیو گرفت و گفت سمیرا من منتظرم!... سفره رو نمیندازیم تا شما بیاید!.. سریع راه بیوفتین!(خونشون تو شهر بغلی ماس!.. همون شهر رحمان اینا!)... خلاصه منم کلی بهش گفتم! گفت اگه نیای خودم میام دنبالت!... آماده شدم و رفتم!... خیلی استرس داشتم واسه کنفرانس زبان!... متنمو اصلا حفظ نبودم!... توی راه هرچی تونستم سر داداش غر زدم!... اونم میخندید و من بیشتر حرص میخوردم!!... میگفت کپ پیرزنا غر میزنی!!! رسیدیم به خیابونشون!! داداش میگفت کدوم کوچه اس؟!؟ گفتم من چمیدونم!!...  خلاصه از اون حضور ذهنی که داشتم حدس زدم و گفتم فلان کوچه شاید باشه! رفت داخل کوچه! بعد گفت کدوم درشونه؟!؟ گفتم بخدا اصلا یادم نمیاد!!! .... اصلا برام آشنا هم نیس!... بعد داداش از اون فسفرهای خاکستریش استفاده کرد و گفت اینا درشون اینه!! ماشین دومادشون هم جلوی دره!... خلاصه با کلی دودلی رفتیم سمت درشون!!.... در و که زدیم محمد(پسر کوچیکش که از من دو سال بزرگتره و ترم 7 مهندسی مکانیکه... درسش فوق العاده اس! به نظر من که بیش از اندازه مخه!!!)... یادش بخیر! از حیاطشون چقد خاطره داشتم!!... از راه پله هاشون!... رفتم داخل و کلی بوس بوسی و این حرفا.... همه میگفتن چه عجب تشریف اوردین!!! خلاصه اونجا کلی تیکه مینداختن بهم میگفتن آدم مثه تو فامیل داشته باشه اصلا کسی نمیاد خونشون!!... تو آدرس ما رو هم درست حسابی بلد نیستی!... منم فقط شرمنده بودم!!!...کمک کردم و سفره رو چیدیم... (من چون توی دانشگاه ناهار نخورده بودم وقتی اومدم خونه تغذیه کامل کردم!!!! وقتی رفتم اونجا وقتی غذا رو میدیدم حالم بد میشد! آخه تا خرخره خورده بودم!!)... آش هم داشتن(زندایی روزه بود و از آش عصر مونده بود و از اونجایی که میدونس من عاشق آش هستم گرم کرده بود و آورده بود!)... کمی آش خوردم دیگه قاشق های آخر رو به زور خوردم.... اینا هم میگفتن چرا نمیخوری؟!؟ منم که حالم داش بد میشد میگفتم بخدا سیر شدم!!... از اونور دخترش برگشت گفت سمیرا میخواد مانکن بمونه!!! وای همه برگشتن بهم نیگا کردن!! کلی خجالت زده شدم!!!.. گفتم نه!! از ما گذشته!! بعد بابام که دلش پر بود از دست غذا خوردن من!(تو خونه همیشه مشکل داریم! میگه تو خیلی کم میخوری!!! خلاصه میخواد منو چاق کنه!!!) گفت آره این صبحونه اینطوری میخوره! ناهار هم نمیخوره!!! شام هم از ثنا کمتر میخوره!!! منم حالا هی چشم و ابرو میام! اصلا متوجه نمیشد!!... میگم باباااااا!! میگه خوب راست میگم دیگه!!... کلی ضایعم کرد!.. بعد از اونور مهدی برگشته میگه سمیرا خانوم واسه شما اینطوری میخوره!! ... اون صبحا میره کله پزی! و اونجا سیر میشه تا میاد خونه ناهار دلش نخواد! شما هم کاری نداشته باشید بهش! بعد یه نیگا به من انداخت!... منم خنده ام گرفته بود!... گفتم آره واقعا!.... من بیشتر از این نمیتونم بخورم!!... از اونور زندایی برگشت گفت تو هم باید مثل محمد غذا بخوری!.. شما دو تا مثل همید!... درس میخونی باید بخوری!!... اینطوری ضعف میکنی!!!... خلاصه کلی بحث بود سر خوردن من!... موقع شستن ظرف ها هم کمک کردم.... وقتی اومدم توی پذیرایی! دخترش برگشت گفت هیکل سمیرا خیلی خوبه!!!! وای با گفتن این حرف همه یه نگاهی بهم انداختن و لبخند زدن!!!... (حالا خودش اندامش خیلی خوبه ها!! ولی چشش منو گرفته بود!!).... منم ازش تشکر کردم!!... بعدش رفتیم توی یه اتاق دیگشون و راحت نشستیم!... حالا اینا هم گیر داده بودن به خاطرات گذشته!!! یکی مامانم میگفت یکی زندایی!!... میترسیدم بحث داوطلب بودن من بازم گفته بشه! ولی شکر خدا نشد!... یعنی من بحث رو به جاهای دیگه میکشیدم!!.. کلی حرف زدیم و خوش گذشت!... عوض این چن سال کامل در اومد.... چقد دلم میخواست بپرم لپ زندایی و دایی رو بکشم!!!... ولی بسی شرم نمودم!!!.. خلاصه توی راه مدام حرف اونا بود!! وقتی رسیدم خونه تازه یادم افتاد من فردا کنفرانس دارم!!!.. کمی خوندم و دیدم نمیتونم حفظ کنم گرفتم خوابیدم!...فرداش سر کلاس اول، اولین نفری بودم که میرفتم ارائه بدم!... تنها گروهی بودیم که A+ گرفت!.... البته اینو الناز گفت!... خلاصه همه ی نمودار ها و  فلوچارت هامون کامل بود! فاطمه و مهناز هم با من بودن!... خلاصه رفتم و توضیحی بسی کامل دادم!!!... زبان رو هم رفتم با استاد صحبت کردم و انداختم واسه دو هفته بعد!... خلاصه باید حسابی بخونم!!!.... کلاس های دیگه هم خبر خاصی نبود!..... حاج آقا سوالا رو واسمون تعیین کرد!....گفت من امتحان واسم اصلا مهم نیس!.. مهم تاثیر حرفایی بود که به شما گفتم!... شما با اول سال خیلی فرق کردید!... و این واسه من از هر امتحانی مهم تره!... (خداییش همه ی بچه ها یه تغییراتی کردن!!)... بعد گفت امتحان خانوما از 15 نمره اس! ولی واسه برادرا از 20!... وقتی علتش رو پرسیدیم گفت 5 نمره حجابه!... موقع رفتن اومد اسم منو فاطمه رو بخاطر چادری بودنمون(دو سه تای دیگه هم بودن ولی اونا رو ننوشت!!) و فریبا رو به خاطر داشتن هدش نوشت!... گفت شما 5 نمره رو گرفتید!... تو دلم کلی کله قند آب شدش!... خدایا تشکررررررررررر

دیگه اینکه شب یلدا بود دیشب! امیدوارم به همه خوش گذشته باشه!... به ما که اصلا خوش نگذشت!.. مثل هر سال یادآور تنهاییمون هستش!( بچه بودیم خیلی بهتر بود ولی الان هرکی تو خونه ی خودش سرگرمه!!!..)داداش نبود... آبجی اینا هم کمی نشستن و رفتن!... و ما موندیم و ظرفهای پر و خالی آجیل!.... نشستم باز از خودم پذیرایی کردم!!!... دیدم حالم بد میشه!! دست از خوردن کشیدم!!

اممم یه چیز دیگه هم اینکه توی این روزای عزیز میشه منو هم یاد کنید؟!؟!

قربون همه شما

خدایا بهت احتیاج دارم... کمک حالم باش...... دوستت دارم.....

فعلا

سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388

به نام خدا


دارم از غصه میترکم.......................................... خدایا چرا مینا........ چرا اون.... مگه اون چی ازت خواسته بود که عشقشو ازش گرفتی.... مگه اون چکاری کرده بود که این سرنوشت رو براش نوشتی.... خدایا مینا که عشقش خالص و پاک بود.... چراااااااااااا اون؟!؟!

خدایا حکمتتو شکر.... خدایا شکرت ولی آخه چرا میناااااااااااااااااااااا

اصلا باورم نمیشه..... کاش یکی بهم بگه همش خوابه... کاش بفهمم همه ی اینا یه شوخیه.... کاششششششش

خدایا من هیچوقت نمیتونم ناراحتی دوستامو ببینم چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اینطوری کردی... مگه نمیدونی که من داغون میشم؟!؟... مگه نمیدونی چقدر من عاشق دوستام هستم.... چرا با من اینطوری کردی... چرا باید خبر به این بدی رو من بشنوم........ چرااااااااااااااا

درسته بنده ی کاملت نیستم.... درسته بنده درستت نیستم ولی خدایا شکرت آخه چرا مینا... آخه چرا دوستای منننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

خدایا به مینا کمک کن......

از دیروز سردرد عجیبی گرفتم....... اصلاااااااا نمیتونم از شوکش بیام بیرون.... میناااااااااا کاش میشد برگشت به عقب...


به غیر از تاسف نمیتونم چیزی بگم...... مینای عزیزم منو تو غمت شریک کن....

برای روح عشق مینای گلم یه صلوات ختم کنید لطفا


یکشنبه 22 آذر ماه سال 1388

یکشنبه 22 آذر ماه سال 1388

به نام خدا

خدایا این اول راهی ازت میخوام عشق مینا رو بهش برگردونی.... خدایا خودت میدونی که چقدر ناراحت شدم براشون.... خدایا کمکش کن تا حالش بهتر بشه.... خدایاااااااااااااااااااااااا خودت بهترین چیزا رو واسه بنده هات میخوای... خدایا نزار مینایی عروس خانوم ما زیادی غصه بخوره... خدایا کمکش کن

خیلی ناراحت شدم اول کاری... فک میکردم مینا از عشق قشنگشون نوشته... وقتی الان خوندم حالم بد شد.... مینا جان غصه نخور... امیدوارم حالش بهتر میشه..

جمعه خیلی سرخوش رفتم یونی!... وقتی رسیدم کلاس دیدم همه چشاشون چهارتا شده و دارن جزوه ها رو قورت میدن!... منم رله رفتم نشستم پیش پرستو... بهش گفتم چیزی شده؟!؟! گفت قراره امتحان بگیره!... گفتم نههههههههههههههههههههههههههههههههههههه...... گفت آره میخواد میان ترم بگیره!.. اونم 8 نمره!.... نگو بچه ها هفته ی پیش جمعه رفته بودن سر کلاس!... توی کلاس غوغایی بود!.. همه مواخذه میکردن همدیگه رو !... یکی به اون یکی میپرید و خلاصه جو بدی بود!... باز متوجه شدم اصلا نمیشه به کسی اعتماد کرد!... خیلی ناراحت شدم.... من کمی خونده بودم ولی نه برای امتحان!.. فقط برای اینکه چیزی بفهمم!!... استاد اومد و از اونجایی که اصلا نمیخنده خیلی جدی گفت چیدمان امتحان بشینید!... حالا کلاس هم کوچیک!!... به زور جابه جا میکرد!... منم دومین نفر بودم!... دیگه داشتم میچسبیدم به تابلو!!.... یه پسره هست توی کلاسمون خیلی تپله... بچه تهرانه... خیلی هم ادکلن بد بود میزنه! یعنی خالی میکنه!! بعدش به همین بسنده نمیکنه!!! یه ده تا پاکت سیگاری چیزی میکشه! آخه خیلی بوی بدی میده!!!!( به قول الناز احتمالا یه بشکه از مواد داخل سیگار درست کرده! و یه چیز دراز هم بهش وصل کرده و مدام اون رو میکشه!!!)... این پسره جلوی من نشسته بود!! استاد میگفت بکش جلو!!! میکشیدم میگفت بازم بکش!!(دیگه داشتم میچسبیدم بهش!) حالم داشت بد میشد!... همینطوری که رد میشه از کنار آدم، آدم نمیتونه تحمل کنه چه برسه به اینکه چسبیده باشه به آدم!!... خلاصه حالم گرفته بود بدتر شد!!... بچه ها خیلی هاشون اعتراض میکردن واسه امتحان! آخر سر استاد گفتش که اونایی که نخوندن بهتره برن بیرون! پایان ترمشون رو از 8 نمره میگیرم!... وای اینو که گفت من پاشدم!.... باورم نمیشد خدا صدام رو شنیده باشه..... فاطمه و پرستو و مهناز و الناز و مونا هم پا شدن!... تقریبا نصف کلاس پا شد!.... برای اولین بار بود توی عمرم همچین کاری میکردم!... خیلی هم پشیمون شدم! ولی خوب کار از کار گذشته بود!.... کمی جلوی در فال گوش واستادیم ولی خبری نبود!... رفتیم توی سلف که برق رفت!... کمی نشستیم رفتیم کافی نت! ولی اونجا هم برق رفته بود!( دانشگاه رو تاریکی مطلق گرفته بود!!)..... داشتیم میومدیم بالا که برق اومد... رفتیم سمت کافی نت و کارامونو انجام دادیم... بعدش اومدیم بالا.... یه حس خیلی بدی داشتم..... مدام به خودم لعنت میفرستادم.... (من باشم که دیگه از این پیچوندنا نکنم!... آخه یکی نیس بگه طرف از کجاااااا پاشده اومده اووقت تو که خونتون همین جاس و فقط نیم ساعت طول میکشه برسی نرفتی!!!... جالب بود یکی از پسرا میگفت اومدم کارت دانشجوییم رو بگیرم!!!! یعنی آدم انقده ببو تشریف داره که این حرفا رو باور کنه!!! خدا به داد من برسهههههههه)... بعد اون گسسته داشتیم!... استادش شوته!! حالیشه ولی نمیتونه خوب بیان کنه!!!...  ولی کلاسش آخر خنده اس!..... بچه ها کلی مسخره بازی در میارن!... تمرین های یکی از درسام رو باید تا جمعه ارسال میکردم براش... نشستم بنویسم آبجیم زنگید که ما داریم میایم دنبالت تا بریم خونه ننه جون اینا... منم هرچقدر گفتم نمیام اینا قبول نکردن و خلاصه رفتیم!!... همه رو دیدم و کلی شاد بودم ولی استرس درس نمیزاشت که راحت باشم!.... ثنا هم که شیرین و خوردنی شده بود... عادت داره جمله ها رو همونطور که ما میگیم بگه!.. مثلا بهش میگفت ثنا آبنبات میخوری؟!؟ میگفت من آبنبات نمیخولم!!.... طبق معمول بهم میگفت درسام مونده کاغذ بده بنویسم!... نقاشی کشیدنش خیلی خو ب شده... یه آدم کامل رو میکشه!.... کوثر(دختر عموم) از ثنا بزرگتره ولی اون فقط دایره میکشه!! ولی ثنا دایره کشیدن رو وقتی 1 سالش نبود شروع کرده بود!! اونم خیلی کامل و بهم چسبیده!!... خلاصه نقاشیش حرف نداره!... بعد شروع کرد شعر بخونه!!! میگفت کوثر بخوننن اونم نصفه نیمه میخوند بعدش ثنا میگفت خالهههه نیتونه بخونه من بخونم!... خلاصه ماجرا داشتیم با این عسل خانوم!... وقتی اومدم خونه ساعت شده بود 11:30! ... اعصابم خیلی خورد شدش... تا بیام جواب هاشونو بنویسم و از این فسفرهای خاکستریم استفاده کنم ساعت شد 2! تا بیام تایپ کنم و خوشگلش کنم شد ساعت 3:30! ... تا برم براش سند کنم و کام رو خاموش کنم ساعت شد 4!... تا بخوابم شد 4:30! وای دیگه چشام باز نمیشد!.... خوابیدمو صبحش ساعت 7 پاشدم!...قرار بود سمانه باهام بیاد یونی!... تا 11 پیشم بود و بعدش رفت.... 2 کلاس داشتم.... تا 4 دیگه نایی برام نمونده بود... اومدم خونه و افتادم!!! یهو بیدار شدم دیدم ساعت 9 شده!!!.... پاشدم شام خوردم و خوابیدم!!! امروز هم ساعت 9 پاشدم .. قرار بود زود برم تا با پرستو یکی از درسامونو کار کنیم..... تا برسم شد 9:45.... کمی کار کردیمو بعدش رفتیم سر کلاس.... تا 5:20 کلاس داشتم.... دیگه سرم داشت درد میکرد....

از خودم بدم میاد!... مثل مهمونا میرم سر کلاس! و هیچ واکنشی از خودم نشون نمیدم!... دلیلش به نظرتون چیههههه!!! بدم میاد اینطوری باشم...... برام دعا کنید!

دیشب خواب مهدی رو میدیدم!... اصلا بهش فک نمیکردم..... خیلی وقت بود خوابش رو ندیده بودم.... خواب میدیدم با خالم و فریبا رفتیم یه جایی(مثلا شهر اونا بود ولی توی خواب مطمئن بودم شهر اونا نیس و یه جای دیگه اس! ولی اون با باباش! اونجا مغازه داشتن!!)... من رفتم خرما یا یه چیزی تو این مایه ها( یا شایدم لباس دقیقا نمیدونم ولی احتمال خیلی زیاد خرما بود!) بگیرم نگووو متوجه شدم مهدی!... اخمام رفته بود تو هم! اصلا نگاش نمیکردم! اصلا نگاه نمیکردم ببینم چی دارم میگیرم!!!... .اونم میگفت سمیرااااااا چتههههه؟!؟! منم بیشتر اخم میکردم!... توی خواب دوسش داشتم! ولی نمیدونم چی شده بود که انقد باهاش سرسنگین بودم!.... اون بیچاره هم کلی تعجب کرده بود!... منم چنان دلم براش میسوخت که اولش نمیتونستم حرف بزنم!!!.... وقتی خریدم رو کردم! اون مدام صدام میکرد و من بیشتر سعی میکردم بدوئم!!!.... پشت سرم اومد!!(تو خواب خیلی خوشگل تر شده بود!.... یه کلاه خوشگل گذاشته بود سرش! خیلی ناز شده بود!... فک کنید حالا سرم پایین بود اینطوری دیدمش! اگه چشم تو چشم نیگاش میکردم چی میشد!!!!!!!!!)... داد میزد و میگفت سمیرااااااا تو روخدا نرو.... من نمیتونم.... تو چرا اینا رو با من حساب کردی! سمیراااااااااا خواهش میکنم بیا مثل قبل باش!.... خالم از بالکن هتل یا مسافرخونه(همچین حایی بود!) نیگام میکرد... فریبا هم واستاده بود پایین و بهم میگفت سمیرا گناه داره... ببین یه نفس پشت سرت میدوئه!... سمیرا تو برای چی با این بهم زدی و خلاصه کلی دعوام میکرد.... منم گریه ام گرفته بود!!.... ولی جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم!!.... فاصلمون زیادتر شده بود!.... اون میدوئید ولی به من نمیرسید!.... ولی صداش مدام میومد که توروخدا نرووووووو ..... نمیدونم تعبیرش چیه! خدا بخیر کنه!.....

دوستتون دارم...

راسی سمیرا جونم وبت رو نمیتونم بخونم!... لینک عکس رو که برات سند کردم اونطوری میبینم!... به زور که بازش کردم حالا پست های رمزدارتو نمیبینم!... نه اینکه پسورد اشتباه باشه نه!!! اصلا وقتی میزنم بره داخل پستت دوباره همون صفحه قرمزه میاد! وقتی Ignore میکنم باز برمیگرده ازم پسورد میخواد و این روند تا زمانی که من از روو برم ادامه داره!! میشه یه فکری کنی براش؟!؟!

شب خوش

دوشنبه 16 آذر ماه سال 1388

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>

کد آهنگ

کد موسیقی