Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers یادداشت های یک سمیرا
X
تبلیغات
شیکسون
پنج‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1394

به نام خدا

سلام و شب بخیر

بعد مدت ها اومدم و با دل پر

هوای دلم مثه هوای شهرمون ابریه.... از صبح هزارتا بهونه پیدا کردم تا بعد مدت ها برای خودم و خودم زار زار اشک بریزم.....

انقد ک هنوزم دلم خالی نشده.... دوس دارم برم زیر بارون و برای خودم ماجراهای اخیر رو تشریح کنم و فقط خودم شنونده  باشم بعد فقط خودم ب خودم تذکر بدم اشتباهاتمو

آخی انقد دلم برای خودم  میسوزه... دوس ندارم هیچ احدی دلش بسوزه برام.... دلسوزی خودم برای خودم دردناک هست

کاش میشد روزها و ثانیه ها ب عقب بر گردن کاش

دوس دارم برای پسرم مادر لایقی باشم همین

دلم انقد گرفته ک حتی صدام ب جایی نمیرسه

خدایا شکرت

یکشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1393

به نام خدا

سلام

بنده یه خانوم 26 ساله خانووووووووووووووووووووم هستم!!!

یه فیدبک بزنم به قبل بعد میگم!

راستش یه روز به تولدم با همسر خیلی سنگین بودیم!!! حتی شب تولدم که 11بود هم به شدت سنگین بودیم! یعنی نه که حرف نزنیم! نع! بلکه از اون همه احساس و حرف خبری نبود! فقط پسرک ما رو یهو با هم میخندوند!

شب تولد برخلاف همیشه که یه شام خیلی توووپ میزاشتم به خوراک لوبیا بسنده کردم! خوراک رو خوردن همان و دل درد گرفتن همان! منم که منتظر بهوووونه بودم سریع رفتم خودمو زدم به خواب! همسر اومد منو نیگا کرد و بعد چن مین رفت بیرون! منم فکر کردم که ناراحت شده و زده بیرون برای اولین بار!!! اونم نصفه شب با لباس خووونه!!!(که از همسر کاملا بعید بود!!) دیگه بعد چن مین صدای رادین اومدش که میگفت وایییییییییییییییییییییی تولد میبارک!!!! کمی فهمیدم که چه خبره اما خودمو زدم به خواب!!!! و تووو دلم کلی خوشحال بودم چون فکر نمیکردم همسر کلا امسال بخواد به فکر سورپرایز من باشه!!

دیگه همسر اومد توووو و بعدش رادین رو فرستاد سمت من که منو بیاره... پسرک هم تند تند میگفت تولد منه!! تولد میبارکه منه!! دیگه اومدمو دیدم به به!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه کیک خیلی خوشگل که سر فرصت عکسشو میزارم! با شمع 26!

وایییییییییی دیگه کلا دل دردمو فراموش کردم و کلی از همسر تشکر کردم! قرار شدش که برای تولدم یه لپ تاپ و گوشی بخرم! از قبل گفته بودم بهش!!!!

دیگه کلی کیک خوردم!! یعنی نصف کیک به اون بزرگی رو خودم خوردم!!! همش دلم میخواس بازم بخورم اما به خودم امید دادم که فردا هم روووز خداس!!! خلاصه با یه کیک خوشگل و قلب پر محبت همسر با هم آشتی شدیم!

فرداشبش هم آجی و مامان اینا و داداشم اینا اومدن!.... دیگه بقیه کیک هم با هم خوردیم! به همسر میگم کاش همش تولد من باشه! من خیلی بهم خوش میگذره!

پنج شنبه هم عروسی پسر همسایه مامان اینا بود.... ما رو هم دعوت کرده بودن.... دیگه کلا رفتیم و کمی قر قر کردیم و اومدیم..... رفتیم دنبال عروس..... همسر طبق معمول گفت من خوشم نمیاد بریم! من و پسرک هم با آجی اینا رفتیم.... داداش و مرضیه هم با هم رفتن..... دیگه رفتیم و عروس گرام رو سوار ماشین کردیم.... نزدیک 60 تا ماشین بود.... شهر فسقلمون واقعا اون موقع اصلا جا نداشت!!!! دیگه تا نزدیکیا با هم رفتیم یهو ما عقب موندیم..... کمی که رفتیم جلو دیدیم تصادف شده!!!! بعله.... برادر گرام کوبونده بود به ماشین جلویی که کاملا واستاده بود! و ماشین عقبی هم با سرعت کوبونده بود به ماشین برادر!!!

دیگه ما رسیدیم دیدیم کلی جمعیت جمع شده! اولش زهره ترک شدیم..... اما از اونجایی که ماشین داداش خیلی خیلی محکم بود! فقط ماشین هایی که خورده بودن ترکیده بودن!! و ماشین داداش فقط کاپوتش کج شده بود! و کمی رادیاتش سوراخ شده بود!

وقتی دیدیم خسارت جانی خدا رو شکر کسی ندیده کلی خدا رو شکر کردیم... حالا ساعت چنده 1:30! دیگه شانسی همونجا یه پلیس گشت هم واستاده بود دیگه هرکی رد میشد وامیستاد و یه چی میگفت×!!!

مرضیه طفلک انقد ترسیده بود که نگوووووو.... آب هم نبود بهش بدیم! دیگه کلی فشارش افتاده بود.... داداشم هی میومد و بهش سر میزد دوباره میرفت!...... ماشین جلویی تا نزدیک سرنشین های عقب داغون شده بود!!!! طفلی تازه هم خریده بود!!! اما خب مقصر بود... .چون ایست کامل کرده بود! اما از اونجایی که تووو قوانین هستش که کسی از پشت میزنه مقصره پس داداشی من مقصر شد!..... دیگه شب خیلی بدی بود!.... سوار یه ماشین شدیم تا بعدا با خیال راحت بیان و ماشین رو بیارن خونه...... دیگه رسیدیم خونه دیدیم مامان حالش خرابه!!!! نگوووو تووو عروسی یکی اومده بدو بدو بهش گفته که پسرت تصادف کرده!!!! دیگه کلی حالش بد شده بود.... تا بیایم و اونو خووب کنیم ساعت شد 2:30!!!

خیلی شب بدی بود!.... یعنی قشنگ تلافی خوشحالی عروسی در اومد!.... تا بریم خونه و بخوابیم ساعت 4 بود!

فرداش هم تولد مرضیه بود!.... از اونطرف یکی از فامیلامون تووو کرج فوت کرده بود و مامان اینا سریع رفتن اونجا!!!

قرار شد شنبه بریم خونه مرضیه اینا.... دیگه کلی ماجرا بود....

شب تولد مرضیه هم کلی خندیدیم.... پسرک هم همش میگفت تولد منه!.... حتی اجازه نداد طفلی شمع ها  رو فووت کنه!

کیکش هم خیلی خوشگل بود اما دقیقا طعم پم پم میداد!!! انگار که لاش خامه زده باشی!!!! دقیقا بافتش هم همونطور بود! والاااااااااااااا

دیگه چهارشنبه هم برادرشوهر بزرگه اومد از تهران.... مشغول اون بودیم.... قرار بود لپ تاپ و گوشی رو بیاره.....

دیگه همش مشغول اون بودیم

از اونطرفم چهارشنبه تولد محمد دوسته همسر بود...... اما خب نشد که بریم!

فرشامونم داده بودیم بشورن! یعنی گند بود فرشا!!!!!!!! رادین هرچی که میتونس رووش ریخته بود!

دیگه پریشب آوردن!!

خونه تکونی داشتیم شدید! همسر هم مرخصی گرفته بود.... یعنی دوتایی سه چهار روز تمام درگیر خونه تکونی بودیم....

دیگه شنبه همسر میگفت بیا بریم مسافرت! یه روزه انزلی!!!

به زور از کله اش انداختم!!! حالا قرار شده آخر خرداد یا تیر بریم انزلی تا پسرک حسابی آب تنی کنه! البته اگه آبش تمیز باشه!!

از اونطرفم اسفند میاد و همسر دیگه حتی نمیتونه سر موقع بیاد خونه

اوووووووووووووووووووووووف

خدایا شکرت

آهان راستی یه کار طراحی پیدا کردم اما همسر میگه! نعععععع! چون طرف که صاحب کاره و آموزش و اینا هم داره مرده! میگه حتی اگه هم ازدواج کرده باشه هم نمیزارم!!! و من موندم چه کنم!

اووووووووف

خدایا شکرت

میام به زودی

الان خونه مامان اینا هستم و رادین به شدت داره شیطونی میکنه برم ببینمش

فعلا

شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1393

به نام خدا

این روزا کمی غمگینم..... دلیل خاصی نداره همینطوری تووو لاک خودمم! و سریع به اطرافیانم واکنش نشون میدم حتی پسرک!

احساس تنهایی میکنم.... 

دوس دارم ساعت ها به یه چیزی فکر کنم که حتی نمیدونم چیه!!!!

و اینا در آستانه 26 سالگی کمی عجیبه برام!!! شایدم دارم افسردگی میگیرم!!

فردا تولدمه.... تولد 26 سالگی.... دارم با 25 سالگی خداحافظی میکنم!! به همین راحتی...... راستش 25 سالگی برام سال پخته شدن بود! یعنی خیلی چیزا رو فهمیدم و خیلی چیزا رو هم درک کردم!!!!

و الان میفهمم که یه آدم 26 ساله باید خیلی شیک و پیک و مدرن باشه! و همینطور خیلی هم حالیش باشه از هر لحاظ

تووو این مدت همش بیرون بودم! و از حراجی های زمستونی لذت بسیار بردم!!! پسرک البته گاهی یار خوبی بود و گاهی نه!

چن روز پیش که باهاش رفته بودیم پارک با یکی آشنا شدم.... اهل اینجا نبود.....یه دختر 4 ساله داشت....

به من گفت تو خاله رادینی؟؟؟؟ گفتم نه! گفت پس عمه اش هستی!! گفتم نه!! گفت نمیخوای بگی که مامانشی!؟!؟ گفتم اوهوم مامانشم!..... دیگه کلی توو شوک بود..... بهم میگفت کجایی هستی؟؟ لهجه ات به اهالی این شهر نمیخوره! و همینطور قیافه ات!!

دیگه کلی تفهیمش کردم و کلی خندیدم!... منو مامان کوچولو صدا میکرد!!!

دیروزم جشن آب دهم خواهرشوهر بزرگه بود! اونجا هیچکس باورش نمیشد که پسرک زیبایی دارم!!! همش فکر میکردن مجردم و تازه دیپلم گرفتم!!(جل الخالق)

بگذریم....

تووو این مدت رابطم با مادرشوهر هم بهتر شده..... البته اگه طبق معمول خنجر از پشت نزنه......

راستش نفرینش نمیکنم همه چیو واگذار میکنم به خدا..... خودش بهترین جواب رو بهش میده.......

عروسی خواهرشوهر کوچیکه هم شاید آخر این ماه باشه! 

اوووووووووووف..... چقد پراکنده حرف زدم.....

دیروز داداش اینا از مشهد اومدن و مامان اینا به افتخار اومدنشون مهمونی گرفتن..... راستش اینا ازدواج دانشجویی رفته بودن! دیگه دیروز کلا خونه نبودیم!! و همینطور هفته قبل کلا!

امروزم قرار بود برم بیرون اما متاسفانه یا خوشبختانه هوا شدیدا سرد بود طوری که قشنگ باد رو داخل خونه هم میشد حس کرد!!!



چهارشنبه 17 دی‌ماه سال 1393
چهارشنبه 17 دی‌ماه سال 1393

به نام خدا

خیلی وقته فرصت سر خاروندن هم ندارم

سریع بگم از روزایی که گذشت..... و بنده بسیار شاد و مشعوف هستم.. خدا رو شکر

اول ماه قمری که میشه چهارشنبه 3 دی ماه  بعله برون و قند شکونی خواهرشوهر گرام بود... .. قبل اومدن مهمونا سریع شام خوردیم و به لیست بلند بالا نگاهی انداختیم! البته کلی هم لیست تهیه کرده بودن!.... ((راستش اینجایی ها توو مراسم چن دسته میشن! بعضیا مهریه خیلی خیلی سنگین فقط میندازن! و تمام! بعضیا مهریه کمی سنگین با چن تیکه وسیله بزرگ! و بعضیا هم مهریه معمولی تقریبا با چن تیکه وسیله بزرگ! و شیربها! و اینچنین است رسم مردم این سرزمین!!! 

برای خواهرشوهر نوشتن پنج تیکه وسیله!(یخچال و تی وی و لباسشویی و اجاق گاز و سرویس چوب!) و 5میلیون پول و 313 تا سکه!.... و سه دنگ خونه(پول شیربها کاملا بستگی به خونواده ها داره! تا 20 میلیون هم میره فعلا!)))

ساعت 8:30 اولین گروه مهمونا از طرف ما اومدن.... بعدش گروه بعدی اومدن!..... کمی حرف زدن در مورد مهریه و ... . البته بهتره بگم هماهنگ شدن بیشتر!!! 

ساعت 9:15 خواستگاران گرام اومدن..... یکی از چهارخواهر اومده بودن+ یکی از دومادهاشون+داماد و پدر و مادرش!

نشستن..... خواهرشوهر هم پایین بود! کلی حرفای مزخرف رد و بدل شد!..... وظیفه پذیرایی هم به عهده بنده بود! همسر با اینکه بهش گفته بودم فقط در حد یه بار چایی بردن کمک کرد!!! و لاغیر!.... منم بیخیالش شدم..... راستش کمرم به شدت درد گرفته بود انقد خم و راست شدم

یواش یواش بحث ها رفت به سمت مهریه و ... ! همسر رفت برگه رو آوردش...  اونا هم از اون خونواده ها بودن که مهریه سنگین پرداخت میکنن!! مهریه رو دیدن کلی ذوق کردن! اوکی دادن.... وسیله ها رو هم اوکی دادن!!!!(بس که به نظرشون مهریه کم بود!!!!).. بعد سر 5تومن چونه زنی شروع شد!!!! اووووووووف..... آخرش رسیدن به 3تومن!!! که اونم مادر داماد گفت نهههههههههه! ما پول نمیدیدم! ما جهاز نمیخوایم!!!! ما پولامونو نگه داشتیم برای پسرمون خونه بخریم!!!! ما پولو نمیدیم!!! خلاصه شوهرش به زور ساکت کرد! دیگه همه کاغذ رو امضا کردن.... اما خواهر و مادر پسره اخماشون تووو هم بود! و مادرشوهر هم ساکت!!! بعدش کله قند آوردن و شکوندن....... و چادر عروس رو بریدن و کلی شکلات ریختن! سر خواهر شوهر گرام

بعدش زهره(خواهرشوهر) اومد و کنارشون نشست..... دیگه کلی بگو و بخند و برای ساعت11:30 رفتن!!!!

ما هم خسته و کوفته اومدیم خونه.....

پنج شنبه با زهره رفتیم بیرون...... کلی خرت و پرت خریدیم براش

بعدش اومدیم خونه.....

جمعه هم کار خاصی نکردیم

شنبه هم خبر دادن که میخوان برن آزمایش و کسی نیس که باهاشون بره!(پسره چهارتا خواهر داره اما هیچ کدومشون نیومدن!) و من به عنوان یه فرد مزاحم رفتم پیششون! البته که پسرک خونه مامانم اینا بود!

ساعت 7:30 رفتم خونه مادرشوهر.... داماد اومد دنبالمون و رفتیم...... به درمانگاه رسیدیم و کلی کاراشو آقای داماد انجام دادن و بعدش رفتن برای نمونه گیری!..... ماشاالله کلی عروس و داماد بود...... و همه هم با کلی ایل و تبار اومده بودن..... بعضیا میومدن به هم و بعضیا نه! البته به نظر من!!!

دیگه کلی با همه جور شده بودم!!! مادرایی که بچه هاشون رو برای زدن واکسن آورده بودن! .... مادرای بارداری که برای معاینه اومده بودن..... و خیلی چیزای دیگه.......

دیگه ساعت 9 تقریبا کارشون تموم شد... قرار شد بریم خونه ساعت10 بیایم برن کلاس!..... اووووووف 

اومدیم خونه و پسره کلی ضایع بازی در میورد!...... منم مثلا شوت هستم!!!!

دیگه صبحونه خوردیم! البته بهتره بگم خوردش!!! و رفتیم......

این دفعه کسالت بار بود!!! چون دقیقا تا نزدیکای 1 طول کشید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه با همه حرف میزدم! و کلی اطلاعاتم میرفت بالا!..... راستی یکی از عروس های عزیز محصل بودن و فکر میکنم هشتم میخوند!!! و کلی پز انگشتر خیلی خیلی خیلی بزرگش رو میداد!!! با کوله مدرسه اومده بود!!!

خلاصه تموم شد و جواب ها رو گرفتن و رفتیم به سمت خونه! حالا مادرشوهر به اندازه ما غذا گذاشته! پسره دیده اصرار که من ناهار نمیمونم!!! خلاصه مادرشوهر رو مجبور کرد که بره غذا رو اضافه کنه!!!!! مادرشوهر هم حرص میخورد! میگفت اینا عقد نکردن برای چی اومده خونه!!!!! یعنی توووو رو میگفتا!!!!! و منم نمیدونستم بخندم یا ماس مالی کنم!

دیگه به زور بردمش اتاق! کلی حرفیدیم باهم! منم اصلا حس و حال نداشتم! مادرشوهرم تند تند برام بادوم میشکوند و میداد بهم!!! خدایا شکرررررررررررررررررررررررر

دیگه خونواده پسره زنگ زدن گفتن برای یک شنبه وقت محضر گرفتیم برای ساعت 3! 

دیگه کلی به بدو بدو افتادیم..... 

مادرشوهر هم گیر داده بود تا اومدن همسر صبر کنن! تا پسره از اومدنش پشیمون بشه!!!!(همسر ساعت 3:15 زودتر نمیاد!) خلاصه ساعت 3 زنگ زدم به همسر گفتش شما نهار بخورید من ساعت 6:30 زودتر نمیتونم بیام!

دیگه پسره داشت از گشنگی هلاک میشد! تندی غذا خوردیمو بعدش پسره رفت(البته اسمش محمد هستش)

دیگه ناهار رو خوردیم و من با برادرشوهر رفتم خونه مامانم اینا.... اونجا انقد خسته بودم کنار پسرک خوابیدم! تا ساعت 7

بعدش همسر اومد و شام رو خوردیم و رفتیم 

فرداش هم کلا بیرون بودم! با زهره! بعدش داماد اومد زهره رو برد آرایشگاه.... منم رفتم آرایشگاه!(پیش دوستم رفتم!)

دیگه تا مووهامو سشوار بکشه و کمی مرتب کنه شد ساعت 3! وایییییییییی.... دیگه زنگ پشت زنگ که سمیرا کجایی!

سریع رفتم خونه و یه آرایش ملایم کردم و رفتیم به سمت محضر! ناگفته نماند پسرک خوابید! و ما با لباسای خونه بردیمش!

رفتیم دنبال مادرشوهر و پیش به سوی محضر!

صاحب محضر باهام آشناس! یعنی چن روزی قبلنا پیششون کار کردم!!! بعدشم عقد پشت عقد! همسرم رو هم کاملا میشناسه! و همینطور پدر گرام رو! دیگه کلی بهم میگفت اگه از همسر راضی نیستی بیا طلاقتو بگیرم!!!! همسرم میگفت من غلط کنم خانوم به این خوبی رو اذیت کنم!!! دیگه همه به افتخارمون کلی کف زدن!

موقع سابیدن قندها هم بنده رو چون قدم بلند بود به عنوان بساب!(سابیده کننده! ) صدا کردن و منم رفتم!

دیگه کلی خنده کردیم! جالبه خونواده داماد میگفتن که عروس رفته گل بیاره! و.. ! برام جالب بود! چون تووو فک و فامیلای ما خونواده عروس میگه! بهتررررررررررررررررر! هیچکی نبود که بگه مجبور بودم من بگم!!! همون بهتر که خودشون گفتن!

دیگه سریع رفتیم بیرون و چون هوا سرد بود مهمونای عروس و داماد بعدی اومده بودن تووو. پیش به سوی خانه داماد!!!

رسیدیم خونشون..... یه سانتافه مشکی اومد پیشمون واستاد(همیشه برای بابام اینا قربونی میاره) خواهر داماد میگه از آشناهای شماس؟ میگم نه! یهو صندوق عقب رو باز میکنه و بعبعی نازنین رو در میاره!!! اینچنین قصاب های پولداری داره شهرمون!!!! ماشینش بوی گند میداد!!!! والا خوش به حال گوسفنداش!(:

بعدش رفتیم تووو .... زهره لباساش رو عوض کرد و اومد!!! هیچ بزن و برقصی نبود والا! الکی موهامو  سشوار کشیده بودم ! و لباس پوشیده بودم!

دیگه کمی نشستیم بعد مردا اومدن داخل و چایی خوردیم و شیرینی..... بعدش مهمونا اومدن

شام کلی مهمون داشتن.... 

بعد شام هم سریع پاشدیم اومدیم

انقد خسته بودم که نا نداشتم حتی بخوابم!!!!

فرداش کاملا استراحت کردیم......

سه شنبه رفتیم خونه مادرشوهر تا کاراشون رو راست و ریس کنیم برای پاگشای اینا!

چهارشنبه رفتیم خونه مامانم اینا.... مامانم میخواس برای داداشم آش پشت پا بپزه! بعله داداشی من سرباز شد!!!!!!!

دیگه کلی درگیر مهموناشون بودیم

بعد شام هم رفتیم خونه مادرشوهر

فرداش هم که پنج شنبه باشه از صبح خونه اونا بودم تا شب!!!!!

کلی سالاد درست کردم... ظرفا رو گذاشتم و .... !

دیگه همه چی با من بود الا غذا درست کردن!

خلاصه کلی بدو بدو داشتیم.... رادین هم بدعنقی میکرد...... دیگه کل شب رو از پا افتادم...... تا مهمونا برن ساعت شده بود 12 ..... تا ما بیایم خونه ساعت شد 1......

اووووووووووووووووف

دیگه جمعه هم استراحت شدیدددددددددددددد کردیم

شنبه هم افتادیم رووو روال عادی زندگی!

این هفته هم کلی حراجی باز شده.... لباسای بچه مخصوصا نصف کمتر شده!!!! معلوم نیس چقد میکشن روووش که وقتی حراج هم میکنن کلی سود میکنن!!!!

یک شنبه رفته بودیم شام خونه دوست همسر..... محمد و مهوش و امیر و سودابه هم بودن.... کلی دور همی گفتیم و خندیدیم...... خوش گذشت..... البته به علت ترس پسرک از امیر! نبرده بودیمش! 

راستی مادرشوهر دیشب بهم کلی پارچه هدیه داد و این ازش کاملا بعیده

خدایا شکرت

امیدوارم رابطه هامون همینطوری بمونه!!! البته اگه از پشت بهم خیانت نکنه!

برم یه فکری برای شام کنم!

شکرت خدای مهربونم

جمعه 28 آذر‌ماه سال 1393

به نام خدا

امروز جمعه به وقت محلی:))

این هفته کار خاصی نکردیم همش بیرون بودیم و همسر هم همش دیر میومد خونه

رییسشون عوض شده و حسابی رسشون رو میکشه!! چون از بالا بهش فشار میارن... رییسشون قبلا توووی یه شهر کوچیک بوده و اولین باره توو شهر بزرگ میاد.... و حسابی همسری اینا رو اذیت میکنه:(

یعنی این دو هفته کلا زودتر از 5 خونه نبوده!!!! البته بدون ناهار! یعنی ساعت 6:30 ما هم ناهار میخوریم و هم شام!!!! اینچنین صرفه جویی میکنیم!

این هفته خونه مادر شوهر هم رفتیم بسیار!! و مادرشوهر بسیار بسیار خوشحال شدن!!!! 

برای خواهرشوهر کوچیکه (کلا دوتا خواهر شوهر دارم!) خواستگار اومده.... چهارشنبه اومدن حرف زدن ... پسره با مامانش و خواهرش

پنج شنبه که دیروز باشه پسره خودش اومدش صحبت کردش..... و قرار گذاشتن امروز یا فردا انگشتر رو بیارن و دستش کنن!

خواهر شوهرم خیلی به من اذیت کرده اما خدا شاهده حاضر نیستم که ناراحتیش رو ببینم...

اونروز که خواستگار اومد براش..... تمام دست و پاش میلرزید!! من کلی بهش دلداری دادم هیچ منتی نیست..... من جای خواهرم دوسش دارم

امروز بهم مسیج داده که توروخدا بیا.... من استرس دارم!

براش نگرانم.... امیدوارم که خوشبخت بشه

همسر اصلا از این خواهرش خوشش نمیاد!!! الان نزدیکه سه سال و نیمه که ازدواج کردیم من ندیدم با هم حرف بزنن!!! حتی سلام بدن بهم!!!

همسر  هم تووو خواستگاری اصلا حرفی نمیزد! میگفت من یه چیزی بگم بعدا میگن تو کردی! تو گفتی! و ....

امروزم مادرشوهر زنگ زده به همسر که امشب میان! همسر حرصش گرفت! میگه اینا تحقیق نکرده دارن میدن! بهش میگم تو برو تحقیق میگه به من چه!!!! میگه مامانم بره! میگم زشت نیس مامانت بره تحقیق؟!؟!؟؟ خلاصه کلی از صبح مخشو خوردم! اما الان با خیال راحت خوابیده!!!! و من حرص میخورمممممممممممممممممممممممممممممممم

چه جوری بهش بگم من جای خواهرت حسابی استرس دارم.... درکش میکنم..... اما همسر از سرش پایین نمیره!

کلی هم کار دارم!

باید بیسکوییت درست کنم....... ترایفل درست کنم! و من همینطوری بیکار بیکار در خدمت شما هستم!!!

فردا قراره برای نامزد داداشیم چله ببریم! و من استرسشو دارم! دروغ چرا چن شبه حتی نمیتونم بخوابم!!! 

حالا فکر کن اگه فردا شب اینا بیان خواستگاری من چیکا کنم!؟؟!؟ کجا برممممممممممممممممممم

ایشاالله که امشب بیان:)

والا! شب چله که خواستگاری نمیرن!!!

از صبح معطل همسر هستم... میگم برو کره بخر! میگه الان میریم بیرون! نشون به اون نشون که از صبح فقط از اتاق به هال رفته!!!!!

اووووف .... چقد غرغر کردم! آخیششششششششششششششششش

دیگه اینکه حسابی این روزا درگیر پسرک زیبا هستم

وقتی الکی از چیزی میترسم سریع منو تووو آغوش میگیره و یه جان ناز بهم میگه! و من دوس دارم زمان واسته  و من غرق اون لحظه بشم

خدایا شکرت بابت همه چی


چهارشنبه 19 آذر‌ماه سال 1393

به نام خدا

تووو یه روز قشنگ  اما دلگیر پاییزی در حال وبگردی هستم!

پسرک خوابه و همسر هم رفته سرکار!!! این روزا حسابی سرگرم کار هستش.... 

دلم برای مامانم تنگ شده اما خب فعلا کمی دارم خودمو نگه میدارم تا کمتر برم خونشون.... نمیدونم چم شده! ... احساس میکنم وظیفه منه که هواشونو داشته باشم.... مخصوصا که داداشم نامزد هستش و من باید مراعات کنم! نی نی آجی دنیا اومده و اون بیشتر از من احتیاج داره بره خونه مامان اینا و من سعی میکنم کمتر برم تا فرصت به همشون برسه...... گاهی صدای مامان در میاد.... اما هیچ کس نمیدونه تووو دلم چی میگذره....... عاشقتونم مامان و بابای عزیزم

این روزا اتفاق های خاصی نیوفتاده..... همش تووو دور تند روزگاریم..... برای ارشد ثبت نام کردم اما خب فعلا که چیزی از پیش نبردم....... امروز سحر دوستم زنگ زده بود میگفت بیا بریم آزاد!.... والا به خدا نمیشه ترمی 6-7 تومن بدم..... سحر میخنده و میگه ای بابا! رشته خودمون که نه! رشته های انسانی بریم! این همه آدم خوندن ما هم یکیشون..... میخندم و میگم من مغزم نمیکشه واقعا! درسای حفظیات حالمو بد میکنه..... میگه وای سمیرا من عاشق حفظیاتم!!!!.... براش آرزوی موفقیت میکنم و میگم پس راهمون جدا شد!... از اون طرف لیلا زنگ میزنه و میگه سمیرا چیا خوندی؟!؟؟ و من بهت زده وقتی فکر میکنم میبینم یه کتاب بیشتر نخوندم!!!! و اون بیشتر حرص میخوره!....... اوووووووووووف... میگه بیا پسرک رو بزار مهد! میگم باشه! بعد یهو فکر میکنمو میگم نه!!! پسرک بیشتر از همه به من نیاز داره.... تووو سن مهد نیس...... میگه پس بخون! میگم باشه! نشون به اون نشون که حتی کتابمو از کمد نیوردم بیرون و از صبح با رادین حسابی بازی کردم!!!!!

حسابی افتادم تووو وادی تنبلی......... و این بیشتر اذیتم میکنه

دوستم زهرا زنگ زده میگه سمیر میخونی؟؟؟؟؟ این دفعه با جدیت میگم نه!!!! کلی دعوام میکنه و میگه واقعاااااااااااا که!!!!

و من عاشق این دوستام هستم............................ هرچند باب میل من نگن... اما دوسشون دارم

میشینم به گذشته فکر میکنم.... میبینم از وقتی ازدواج کردم تعداد دوستام به شدت کم شده!!! و این خواسته خودم بوده شاید!!!......

رابطم با فریبا(دخترخالم) کلا کات شده انگار!!!........ و این منو اذیت میکنه

رابطم با زهرا( دخترداییم) به حالت تعلیق در اومده!!!!

رابطم با الناز کاملا قطع شده! و هیچ دلیلی براش پیدا نمیکنم

رابطم با مریم  و مهناز در حد تبریک تولد هستش!

رابطم با سمان و رضوانه و فرزانه در حد چن ماه یه بار زنگ زدنه!

و ... !

و این مشکل از خودمه! خدایا کمی منو از این تنبلی نجات بده!


امروز با مامان صحبت میکردم میگفت آجی اینا ماشین خریدن! 250 تومن! گفتم مبارک باشه.... گفت زمین خریدن 2 میلیارد! گفتم مبارک باشه.... گفت زمین خریدن باز انقد و انقد و انقد....... گفتم ایشاالله که به خوشی استفاده کنن...... مبارکشون باشه..... بعد دیدم مکث کرد .... گفت سمیرا ایشاالله شمام بخرید.... اول تووو فکر خونه باشین.... بعد ماشین..... گفتم چشم مامان جان.... والا من اصلا برای آجی اینا حسادت نمیکنم! تازه ازشون کلی هم ممنون هستم که مارو با ماشین های مختلف آشنا میکنن!! و میزارن که ما سوار شیم! والا!.... کلی خندید..... گفتم خدای مام بزرگه... قرار نیس که چون اونا وضعشون خوبه مام خودمونو به قرض و قوله بندازیم و ماشین و خونه بخریم.... داشته باشیم حتما میخریم.....انشاالله

مامان عزیزم مرسی که انقد به فکرمنی.....عاشقتم


راستش خوشحالم که آجیم انقد پولدار هستش که من میتونم بهش افتخار کنم... خدایا شکرت


توو این روزا حسابی فکرم مشغوله....................

با همسر خدا رو شکر خوبیم.......

امروز یه دنت برای پسرک گرفته و پسرک چنان ذوق زده شده.... بعد منم لبامو آویزون کردم گفتم پس من چی؟!؟!؟ زنگ بزنم بابام برام دنت بخره...... گفت دستتو کن تووو جبیم.... اوههههههههههههههههه یه دنت شکلاتی! عاشقتم!

مثله بچه ها پریدم بالا! پسرکم همراهیم کرد! همسر رفته لباساشو در بیاره میگه امان از دست بچه هام!!!! دخترم که بزرگ نمیشه!!! باز امیدم به پسرمه!!!


چقد پراکنده صحبت کردم! اما آخیش راحت شدم!

شکرت خداجون

شنبه 1 آذر‌ماه سال 1393

به نام خدا

این روزا به طور خیلی فجیعی دارن سریع میگذرن و من که فکر میکردم تازه آپ کردم تاریخ وبم رو نیگا کردم دیدم داره نزدیک یک ماه میشه که نبودم! انگار که هیچوقت نبودم!

روزگار بدجوری داره تند میره برام

راستش شبا همیشه برای خودم توو ذهن خودم مطلب مینویسم! نظرای فلسفیمو میگم و هزاران هزار چیز دیگه اما صبح دیگه چون شب نوشتم!!! رمقی نیس برای نوشتن! و این پروسه دقیقا همش تکرار میشه! انقدم موضوعات قشنگی مینویسم! اما خب من از اون دسته از آدمایی هستم که وقتی ذهنم درگیر باشه بنویسم سریع ذهنم خالی میشه ازش! شاید حتی فراموشش کنم! اینه که دیگه وقتی خیالبافی میکنم صبح یادم نمیاد در مورد چه موضوعی بوده! 

بگذریم

این روزا مثلا تصمیم گرفتم به خوندن...... راستش از درجا زدن خسته شدم.... همسر هم که اجازه کار کردن نمیده! پس فقط و فقط باید خوند یا کاری پیدا کنم که تووو خونه بتونم انجامش بدم و اونم خب معلومه چیه!

تووو این دوماه که عزمم رو جزم کردم فقط یه فصل از یه کتاب خوندم! همین! و این یعنی فاجعه! میترسم یواش یواش همسر به بودن کمی هوش در من شک کنه!!!!!

دخمل آجی هم بسیار بسیار تووو دل برو هستش... .از شما که پنهان نیس اما گاهی به چشم عروس میبینم!!! و اون لحظه اس که دختر نازمون اخماش میره تووو هم! یعنی ماشاالله بچه ها ذهنم میتونن بخونن؟!؟!؟!

پسرک هم بسیار بسیار باهوش و هزار هزار برابر شیطون شده.... جوریکه شبا بدون اینکه مقاومت کنه! خودش میخوابه! البته نه همیشه! و اکثرا به خاطر اینکه طول روز فعالیتش زیاد بوده شبا نمیتونه بخوابه! هربار بیدار میشه و میگه پام درد میکنه! شکمم درد میکنه! دستم درد میکنه! و من و پسرک باید با هم روی مبل دراز بکشیم! و همون جا بخوابیم! البته فقط 5 دقیقه! چون پسرک به محض خواب بردن با یه شوت جانانه منو میندازه پایین! 

و وقتی هم میام پایین مبل بخوابم نصفه های شب میبینم میاد پیش من و دوباره با پاش منو هل میده میگه برو کنار!!! و من نمیدونم باید کجا برم!!!.....


این روزا هوا به شدت سرد شده..... دلم یه عالمه برف میخواد...... برفای ناز و سفید

دیگه اینکه یه دو هفته ای بود که همسر بدون دلیل خاصی تووو قیافه بود!!!! و منم خسته شده بودم!!! هرچقد نازشو میکشیدم میدیدم فایده نداره! و این شد که منم رفتم تووو قیافه! ..... مثل خودش رفتار کردم!..... بعد دیدم رفتارش رو درست کرد! و بعد دو هفته دیشب کلی مهربون شده بود! و با اینکه شب مهمون داشتیم اما وقتی اومد بخوابه سریع بغلم کردش.... و کلی تووو خواب قربون صدقم میرفت!!!( خودمو به شکل نامحسوسی زده بودم به خواب!!)

و این بود یه تجربه بسیار زیبا!!!!!


مادرشوهر هم بدون اغراق هفته ای 3 روز خانه ما هست لا اقل!....  جدیدا صبح زود میاد!!! فکر میکنه مامان من اون موقع صبح خونه ماس!!! یا مثلا نون خشکامونو میاد چک میکنه تا نکنه یه وقت به مامانم داده باشم!!!!(امروز بهش گفتم برای بار هزارم!! که ما نون خشک رو تووو یه نایلون جدا میریزیم و میزاریم کنار آشغال ها!!! و هیچ وقت تا بحال به نون خشک ندادیم!!! دروغ چرا! یه بار مامانم سه جفت کفش بسیار بسیار زیبا و چرم مارو با کلی نون خشک داد 100 تومن!.... همون لحظه هم بابام اومدش.... کلی مامانم رو دعوا کردش.... گفت مگه محتاج 100 تومن هستیم؟!؟!؟ از اون به بعد مامان نون خشکا رو جمع میکرد و میداد به عموم که گاوداری داشتن..... الانم هرکسی مرغ و خروس داشته باشه یا گاو داشته باشه میده به اون! مثلا بابام یه دوس داره تووو یه دهات از یه شهر دیگه هستن.... جمع میکنه میده به اونا! البته مجانی!!!).. منم توو وجودم مونده! من هیچوقت هیچوقت یادم نمیاد از ماشینی چیزی خریده باشم!(رووم نمیشه!).. یا وقتی نون خشک میاد ببریم بدم بهش! (خدا رو شکر کوچمون بن بست هستش و چن تا خونه بیشتر نداره... نون خشکیا هم رغبت نمیکنن بیان توو!).. خلاصه نون خشکا رو جمع میکنم توو یه نایلون تا هرکسی احتیاج داره ببره بفروشه.... و این مادرشوهر فکر میکنه مامان من میاد و من بهش میدم!!! و این معضلی شده برامون!!!! خلاصه امروز عزمم رو جزم کردم که ببرم همشونو بدم بهش! مثل اینکه این بیشتر از دیگران نیازمنده! والاااااااااااااااا

هربار که میاد یه ماجرایی داریم! این دفعه هم نون خشک بحث اصلیمون بود!!! و اینکه آیا من شناسنامه امو عوض کردم یا نه!!! چون بیشتر از سنم میدونم!!!! و دخترش زهرا در حد من نمیدونه!!!! اوففففففففففففف


بیخیال... چقد پراکنده گویی میکنم!

باز اون چیزی که میخواستم بگم رو یادم رفت بگم

به امید نوشتن زود به زود!

سه‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1393

به نام خدا 

تووو یه روز قشنگ و بارونی در حال نوشتن هستم..... چقد این حس قشنگیه! اوه... چقد صدای بارون لذت بخشه... خدایا شکرت 

یه مدتی نبودم 

عیدها به سرعت سپری شدن و من نتونستم چیزه زیادی ازشون به خاطر بسپارم 

روز یک شنبه هفته پیش تصمیم گرفتیم بریم مسافرت! دو تا گزینه داشتیم.... اصفهان و بانه! 

خوب هوا شناسی رو اول چک کردم... دیدم هوای بانه کمی سرد هستش به نسبت شهرمون.... و قراره سردتر هم بشه.... قرار بود البته بریم بانه برای خرید تی وی... چون پسرک تی وی رو خراب کرده و نصفه نیمه نشون میده...... جوری که خودشم راغب نیس تی وی ببینه! 

قیمت هتل ها رو هم چک کرده بودم برای اصفهان دیدم خیلی گرون بودن! یعنی با صرفه جویی که ما پیش گرفتیم اصلا جور در نمیومد! 

خلاصه صبح دوشنبه ساعت ۶ بیدار شدیم و وسیله هامون رو گذاشتیم توو ماشین! به هوای بانه!.... اما همسر اعلام کرد که بانه رو دم عید میریم! الان سرده(ما چون خودمون از آخرای شهریور دیگه رسما بخاری روشن کردیم... همسر معتقد بود اونجا کمی دماش از اینجا سردتر هستش... پس ممکنه پسر نازمون سرما بخوره) خلاصه پیش به سوی اصفهان..... 

خیلی بچه بودم رفته بودم.... اونم چن بار! و البته توو بزرگی هم از شهر قشنگش رد شده بودیم و قسمت نشده بود برم تجدید خاطره کنم 

خلاصه رفتیم...... نصف بیشتر رو من رانندگی کردم.... راستش پیش همسر اعتراف نکردم اما خودمونیم! از کامیون ها به شدت میترسیدم! وقتی تووو راه خیلی تنگ و سربالایی و پیچ دار ماشینشون رو میچسبوندن به ماشین ما من سکته می کردم اما صدام در نمیومد.... وقتی کامیونی ها بهم بوق میزدن قلبم از جا در میومد اما صدام در نمیومد! وقتی بارشون خیلی زیاد بود و به من راه نمیدادن من با تمام وجودم میترسیدم اما بازم به روی خودم نمیوردم! و همچنان ازشون با سرعت سبقت میگرفتم!!!! و گاهی راه نمیدادم!!! نه که بدجنس باشم ! نه!!! فقط به این خاطر که سبقت گرفتن ازشون سخت بود بعدا! 

بگذریم رسیدیم اصفهان..... وای خدای من!.... کلی کاپشن برداشته بودیم..... به اضافه لباس کاموا!!!! خیلی خنده دار بود!!! هوا به قدری گرم بود که همسر سرمایی من میگفت کاش آستین کوتاه میوردم!!!! 

یه هتل مناسب تقریبا پیدا کردیم..... هیچ امکانات خاصی نداشت! فقط به میدون امام و سی و سه پل نزدیک بود!! همین... اما خدا تومن پول گرفت!!!  

بعد پیدا کردن هتل رفتیم سمت پل خواجو!..... پسرک وا نمیستاد! میگفت بریم پایین..... فکر میکنم حدود ۲ بود رسیدیم اصفهان و تا بریم پل خواجو ساعت شده بود ۴.... قبل ما فکر میکنم مراسم بود.... چون نخل و شتر بودش.... و کلی گل! 

پسری میگفت بریم پیش شتر..... میرفتیم هم میترسید!!! خلاصه به زور چن تا عکس انداختیم حداقل بزرگ شد بتونیم بهش بگیم باباجون ما چقد پدر مادر خوبی بودیم برات! تورو اصفهان بردیم!!!(خنده شیطانی)... دور از شوخی پسرک اصلا دوس نداشت چیزای باستانی ببینه!!! 

از اونجا رفتیم میدون نقش جهان.... به شدت گریه میکرد!!!!..... جوریکه همسر حتی نفهمیده بود اونجا که رفتیم سه تا آثار تاریخی بود!!! همش میگفت عالی قاپو نرفتیم!!!!! مسجد امام نرفیتم!!!! میگفت منو بردید تووو میدون امام فقط کالسکه دیدم!!!!! 

رادین هم ذوق میکرد از دیدن اسب ها..... اما تا میرفتیم نزدیکشون جیغ جیغ میکرد 

از اونجا رفتیم سی و سه پل.... همسر میگه ما که قبلا اینجا اومده بودیم!!!!(پل خواجو!!!! منظورش بود)... میگم نه ... اینجا نبود.... میگه باور کن همین بود!!!... نگاه کن ببین همون جوریه..... بعدش تووو پارک کنار پل نشستیم و جای همه خالی کلی میوه خوردیم!!!! 

بعدم رفتیم و خوابیدیم! 

فردا صبحش رفتیم چهل ستون(ما نمیدونستیم چهل ستون و هشت بهشت نزدیک هم هستن... هرکدومو توو زمان متفاوتی رفتیم)....خیلی قشنگ بود... اصفهان هم که تقریبا مسافر ایرانی خیلی کم داشت.... همش خارجی بودن..... کلی با خارجی ها گشتیم!!! به ما راهنما نمیدادن و به اونا میدادن... ما هم کنار اونا وامیستادیم و فیض میبردیم!!!! 

پسرک چهل ستون رو دوس نداشت! میگفت بریم توو استخر بازی کنیم!.... خارجی ها همشون ادای رادین رو در میوردن! میگفتن baby say: wang wang wang! 

دیگه کلی گشتیم و بعدش رفتیم منارجنبان.... با یه گروه خارجی همش یه جا میرفتیم.... دیگه تا ما رو میدیدن میگفتن hi و یه لبخند ملیح تحویلمون میدادن 

از اونجا هم رفتیم پارک پرندگان...... راستش اصلا حواسم نبود پرنده ها بازن و توو قفس نیستن..... 

همینطوری سرخوش برای خودم میرفتم که یهو دیدم یه طاووس پشت سرم داره میاد.... دیگه انقد جیغ جیغ کردم که نگوووو 

اونجا هم یه عالمه عرب بود..... دیگه پسرک کلی ذوق زده شده بود 

از اونجا هم رفتیم کلیسا وانک..... تووو خیابون یه عالمه گشتیم تا پیداش کردیم!!! نگو با همسر صدبار از  کنارش رد شده بودیم!!! اما فکر نمیکردیم اونجا باشه.... دیگه دوباره دوس خارجی هامون رو پیدا کردیم..... رفتیم به سمت کلیسا..... خارجی ها رفتن سمت مجسمه حضرت مریم(فکر کنم همین بود)... و کلی ادای احترام کردن!!!! و ما همینطوری رفتیم تووو!!! 

به همسر میگم مسئول های اینجا ارمنی هستن! میگه نه!!! رفتیم دیدیم دارن با هم ارمنی حرف میزنن!.... توی کلیسا همه ساکت بودن.... اوونوقت ما بلند بلند داشتیم با هم حرف میزدیم و رادین رو صدا میکردیم.... همه با احترام نیگا میکردن و برخوردشون با اونجا مثل برخورد ما با امامزاده بود!!! از اونجا هم رفتیم سمت موزه..... اما پسرک نزاشت حتی درست حسابی ببینیم...... بعدش اومدیم بیرون..... و پسرک مشغول بازی با گربه شد...... کمی نشستیم.... به همسر میگم اینجا چقد آرامش بخشه.... آدم احساس میکنه سبک میشه..... دقیقا حسی که توووی مسجد یا امامزاده به آدم دست میده.... برگشته میگه نکنه میخوای مسیحی بشی روووت نمیشه بگی... داری الکی تعریف میکنی؟!؟!؟ 

تووو کلیسا مدام صدای زنگ کلیساهای دیگه میومد...... دقیقا شبیه فیلم ها.... اما خوب فکر میکنم ورود آدم های غریبه به اونجا ممنوع باشه 

از اونجا رفتیم هشت بهشت و ناهار خوردیم..... بعدش رفتیم گز خریدیم و همسر دوتا کفش خیلی خوشگل خرید و رادین گریه کرد و به خرید برای من نرسیدیم.... رفتیم یه خونه اجاره کردیم ..... 

صبح بعد صبحونه راه افتادیم به سمت کاشان...... 

وای که چقد گرم بود.... انگار جهنم بود....... ظهر رسیدیم کاشان....  رفتیم خونه طباطبایی و خونه نمیدونم چی(یادم رفته) ... خونه طباطبایی عالی بود............ یعنی انقد خوشم اومد به همسر میگم برای منم این مدلی خونه درست کن.... همسر میگه بزار تاجر فرش بشم!!!!!! 

دلم نمیومد بریم...... انقد که خوشگل بود...... 

از اونجا رفتیم باغ فین(رادین گریه کرد نرفتیم حموم)..... باز صدهزار مرتبه باغ فین بهتر بود.... هواش خنک بود..... اما خود کاشان انقد گرم بود که من شدیدا گرما زده شدم!!!!! 

تووو کل باغ پسرک خوابید.... موقع رفتن بیدار شد...... رفتیم ناهار خوردیم و پیش به سوی قم! 

انقد هوا گرم بود که نگووو..... پسرک هم بی طاقت شده بود.... از کمربندی اومدیم و نتونستیم بریم قم زیارت.... خیلی دلم میخواست اما دیر بود و به قولی دعوت نشده بودم که برم...... 

رسیدیم ساوه و انار خریدیم...... 

بعدش پیش به سوی دیار عزیزمون....... هوا کم کم داشت خنک میشد...... همسر به شدت خسته بود.... چون نزاشته بود من رانندگی کنم .... من اصراری نداشتم...... 

خلاصه با خستگی اومدیم به سمت دیارمون..... هوا بارونی شده بود و حسابی خنک.... و تازه حال من داشت بهتر میشد..... انقد هوا خوب بود که دوس داشتم برم بیرون... اما انقد هم هوا سرد بود که نمیشد بیشتر از یه دقیقه شیشه رو پایین نگه داشت .... خدایا شکرت که منو تووو آب و هوای بیابونی نزاشتی بمونم!!! 

اومدیم خونه مامان اینا.... ساعت 9 بود..... شام رو خورده نخورده خوابمون برد..... 

فرداش هم سدنای عزیزم خواهرزاده قشنگ دنیا اومد....... ساعت 10:30 

انقد خوشگل و نازه.... چشم آخوی خاله سمیراس..... 

الهی قربونش بشم 

دیگه کلی سرمون شلوغ شد.... تا الان 

فعلا

چهارشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1393
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
   1       2       3       4       5       ...       13    >>

کد آهنگ